دانلود کتاب جنایت و مکافات از فئودور داستایفسکی - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

یکشنبه , ۱ بهمن , ۱۳۹۶
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک
سایت

دانلود کتاب جنایت و مکافات از فئودور داستایفسکی

 کتاب جنایت و مکافات از فئودور داستایفسکی

 

نام کتاب: جنایت و مکافات (کیفیت فوق العاده و نقد کامل) (یکی از ده رمان برتر جهان عیدانه لی لی بوک)

نویسنده: فئودور داستایفسکی

مترجم: مهری آهی

انتشارات: خوارزمی

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۷۹۰ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۱۲٫۳ مگابایت

 

خلاصه داستان

زمان: ۱۸۶۵ میلادی

مکان: روسیه (شهر سن پترزبورگ)

راسکولنیکوف ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺳﺎﮐﻦ ﭘﺘﺮﺯﺑﻮﺭﮒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺧﻮﺩ ٬ ﺧﺼﻮﺻﺍ اﺟﺎﺭﻩ ﺑﻬﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ‫ ﺁﯾﺪ ﻭ ﮐﻤﮑﯽ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ. راسکولنیکوف که زیر فشار فقر کمر خم کرده و پیشرفت‌های آتی‌اش را در خطر می‌بیند، طی کلنجارهای روحی و فکری فراوان به این نتیجه می‌رسد که پیرزن رباخواری را بکشد و اموال او را تصاحب کند، هم جامعه را از شر یک شپشِ نه فقط بی‌مصرف که کاملا مضر برهاند و هم با سرقت اموال او موفقیت آینده تحصیلی و شغلی خود را تضمین کند.

پس از اینکه راسکولنیکوف تصمیم می گیرد تا نقشه خود را عملی کند، به بهانه گرفتن پول نزولی به خانه پیرزن می رود و با یک تبر که زیر لباسش پنهان کرده بود، او را به قتل می رساند و سپس تلاش می کند تا وسایل با ارزش و پول‌ها را جمع‌آوری کند. در همین هنگام وی متوجه می‌شود که خواهر پیرزن نیز در خانه حضور دارد و به خاطر ترس از دستگیر شدن و لو رفتن، او را نیز به قتل می‌رساند و سراسیمه به خانه خود می‌رود. پس از این ماجرا راسکولنیکوف مجبور می‌شود که به دفعات در دفتر پلیس حاضر شود و در هر بار از خود رفتارهایی مشکوک نشان می‌دهد که …

 

معرفی کتاب

جنایت و مکافات رمان نویسنده معروف روس، فئودور داستایفسکی می‌باشد. وی کار نوشتن این کتاب را پس از اتمام تبعیدش در سیبری آغاز نمود. جنایت و مکافات به عنوان اولین رمان دوران بلوغ داستایفسکی شناخته می‌شود.

جنایت و مکافات در تمام تقسیم‌بندی‌های ادبی جزو یکی از ده شاهکار برتر ادبیات جهان است. جدال خیر و شر در برون و درون آدمی و تیرگی‌های روان آدمی، روان‌پریشی‌ها و درگیری‌های فرد با خود و محیطش درونمایه آثار این نویسنده بزرگ روس است که اینها در بهترین شکل در این کتاب بازتاب یافته است. این رمان که از لایه‌های مختلف روانشناسانه، فلسفی و داستانی تشکیل شده، چند بار در قالب فیلم و سریال درآمده و به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه و منتشر شده است.

این کتاب داستان دانشجویی به نام رادیون راسکولنیکوف را روایت می‌کند که به خاطر اصول مرتکب قتل می‌شود. او پیرزن رباخواری را (بنابر انگیزه‌های پیچیده‌ای که حتی خود او از تحلیلشان عاجز است) همراه با خواهرش که غیرمنتظره به هنگام وقوع قتل در صحنه حاضر می‌شوند، می‌کشد و پس از قتل خود را ناتوان از خرج کردن پول و جواهراتی که برداشته می‌بیند و آنها را پنهان می‌کند. بعد از چند روز بیماری و بستری شدن در خانه راسکولنیکوف تصور می کند که هرکس را که می‌بیند به او مظنون است و با این افکار، کارش به جنون می‌رسد. در این بین او عاشق سونیا، دختری که به خاطر مشکلات مالی خانواده‌اش دست به تن‌فروشی زده بود، می‌شود. داستایفسکی این رابطه را به نشانهٔ مهر خداوندی به انسان خطاکار استفاده کرده است و همان عشق، نیروی رستگاری‌بخش است. البته راسکولنیکوف بعد از اقرار به گناه و زندانی شدن در سیبری به این حقیقت می رسد.

داستایفسکی، جنایت و مکافات را اولین بار در ۴۵ سالگی پس از بازگشت از سیبری و تجربه دورانی بسیار تلخ در آنجا نگاشت و از ژانویه سال ۱۸۶۶ در مجله روسكی وستنيک (به فارسی: پیکِ روسیه) منتشر کرد. در این رمان بسیاری از موضوعهایی که بین جوانان متفکر و نویسندگان آن زمان متداول بود، مورد بررسی قرار گرفته است. استقلال عمل، حد اختیار انسان و خوی و شیوه نیهیلیستی از جمله این مباحثند. چون این مسائل در داستان مزبور به شیوه ای نو مورد گفتگو قرار گرفته است، بسیاری از منتقدان آن روزگار، جنایت و مکافات را در برابر رمانهای چه باید کرد؟ (نوشته جرنیشفسکی) و پدران و پسران (نوشته ایوان تورگنیف) که هر دو خاصه دومی، از نوشته های برجسته نیمه دوم قرن نوزدهم روسیه است، قرار داده و آنرا نوعی تقابل و تضاد دانسته اند.

آنچه مسلم است و از مطالعه کتاب بر خوانندگان روشن می گردد، به هیچ وجه این امر تنها انگیزه داستایفسکی در نوشتن این رمان معروف نبوده است، بلکه می خواسته است بسیاری از مسائل را که برای خود او هم کاملا روشن نبوده است، مطرح سازد. مسائل مورد بحث در این اثر به دلیل پیچیدگی و اهمیت و تنوع خود، بی آنکه از جذابیت و نیروی حیاتشان کم شود، در کتابهای بعدی او نیز مطرح می گردد و باز به تفصیل موشکافی و حلاجی می شود.

داستایفسکی دارای احساسات و افکار و عواطفی تند و آتشین بوده است. تمام نوشته هایش گدازه ای از درد و اندیشه های نهفته وی هستند. قهرمانهای گوناگون و متضادش غالبا زاده روح پهناور اویند. داستایفسکی با شدت آنها را در کار و فکر و خیالشان دنبال می کند و از درد و تجربه هایشان رنج می برد و کوفته می شود و می کوشد که خواننده را هم تحت تاثیر قرار دهد و او را در تجربیات و افکار قهرمانان خود شریک و سهیم یا دست کم نسبت به آنها علاقمند سازد. به همین جهت است که وی را از جمله داستانسرایان لیریک می خوانند و واقعا نه خود داستایفسکی و نه حتی خواننده آثارش، هیچکدام توانایی آنرا ندارند که شاهد بیطرفِ پیشامدها و جریان داستانهای او باشند. همه خواه ناخواه در افکار و احساسات مورد بحث گرفتار می شوند و همراه قهرمانان مشغول تجربه می گردند.

داستایفسکی در آمیختن مطالب فلسفی و انتزاعی مانند “جبر و اختیار”، “تعیین حد اختیار بشر”، “نیکی و بدی و جوهر آن دو”، “چگونگی و اصل احساس عشق”، “سوسیالیزم” و “انقلاب” با حوادث و داستانهای زنده و قابل فهم، مهارت و استادی زیادی نشان داده و توفیقی بزرگ یافته است. و از این راه توانسته است به مطالب خود شور و حرارتی تازه ببخشد.

شیوه کلی داستایفسکی در جنایت و مکافات نیز کاملا نمایان است. صحنه داستان، پترزبورگ، پایتخت آن روزِ کشور پهناور روسیه (دهه ۱۸۶۰ میلادی) است که در آن برخلاف سابق زندگی پر ابهت اعیان و اشراف مورد بحث نیست. بلکه زشتی ها و پلیدی های شهری بزرگ مطرح است که با تمام امکانات آن نمایش داده می شود. این رمان داستایفسکی نیز مانند همه شاهکارهای او از یک سلسله اتفاقهای پیچیده و پیوسته به هم ساخته شده است و دارای قهرمانان قوی و متعدد و مختلفی است که در بعضی شرارت و بدی و در برخی نیکی و پاکی غلبه دارد. این قهرمانان همه از شکست خوردگان مغموم اجتماع اند. شروران آن برای اثبات وجود خود بیشتر به کارهای ناشایست و عصیان می پردازند.سرکشی این قهرمانان که برخی دم از آزادی و نجات اجتماع می زنند، درواقع فردی و خصوصی است. اما نه دسته اول براستی بد و شرور و گناهکارند و نه گروه دوم کاملا از بدی منزه.

مهمترین قهرمان واقعی داستان جوانی است به نام رادیون راسکولنیکوف که فکری قوی و کنجکاو، هوشی تند و تیز، اما کیسه ای تهی دارد. خانواده اش یعنی مادر و خواهرش با زحمت فراوان پول تحصیل وی را در پایتخت فراهم می کنند و او پیوسته به فکر بیچارگی و دشواری زندگی آنهاست، و هم شاهد هزاران بدبختیست که در اطراف خودش روی می دهد. سرانجام دانشجوی رشته قضایی دانشکده حقوق که روحی حساس و غروری بی پایان و همتی بلند دارد، از ظلم و فجایع اجتماع به تنگ می آید و می خواهد علت این همه بی عدالتی و نادرستی را بیابد و به زندگی رقت بار خود و مردم بی نصیب خاتمه دهد. این فکر به قدری او را به خود مشغول می کند و در او ریشه می دواند و بسط می یابد و نیرو می گیرد که عاقبت او را در مقابل اجتماع می شوراند. راسکولینکوف مانند تمام نیهیلیستهای آن زمان به قوانین موجود پشت پا می زند و چون به قدرت فکری خویش مومن است، با جرات و جسارتی خاص از حدود و قوانینی که برای انسان اجتماعی مقرر است می گذرد و دست به جنایت می زند.

موضوع رمان درواقع به دور همین قهرمان اصلی و شرح احساسات و اندیشه ها و جنایت و تحول افکار و عذابهای روحی وی می گردد و همه اینها در برخوردهای مختلف با اشخاص و حوادث بسیار گوناگون ظاهر و کاملا روشن می شود.

داستان هرچند مبتذل نیست اما به هیچ وجه خارق العاده هم نیست. آنچه آنرا بزرگ و جاویدان می سازد، طرز بیان مطالب و تجزیه و تحلیل افکار و احساسات عمیق و پیچیده ای است که همه، حتی دانشمندان علوم روانی را دچار اعجاب می کند.

داستایفسکی کمتر به شرح ظاهر قهرمانان خود می پردازد بلکه وسیله قوی او برای ترسیم آنان، سخن و گفتگویِ آنهاست که ما را به راز درون و ناگفتنیها و حتی به حرکات آنان آشنا می سازد.

داستایفسکی در این داستان افکار و مسائلی را که قرنها سبب رنج روح انسان بوده، مورد بررسی دقیق قرار داده است و این افکار را از راه تجربیات فکری قهرمانهای خود و کاوشهای دائمی آنان در نهاد و وجدانشان، نمایان ساخته است. در این درون کاویهای مداوم و ظالمانه، قهرمانان او با تمام بدیها و زشتیهای طبیعت خود روبه رو می شوند و سرانجام به حدود امکانات خود واقف می گردند و می فهمند که فقط با زدودن پلیدیها امکان رستگاری هست.

داستایفسکی به خوبی نشان می دهد که این کاوش های درون و محکومیت های نهانی و مکافات هایی که قهرمانان داستان بر خود روا می دارند، از مجازات های ظاهری که قانون و اجتماع بر انسان تحمیل می کنند، به مراتب دشوارتر و پردردتر است و چه بسا که مجازات های اجتماع در واقع تسلی بخش قهرمانان اوست. چنانکه در همین جنایت و مکافات می بینیم که محکومیت هشت سال زندان با کار اجباری در سیبری به هیچ وجه در نظر راسکولنیکوف که مرتکب قتل شده است، منفور و دشوار نمی نماید، چه او در واقع قبلا به تفصیل افکار و هدفهایی را که موجب جنایتِ او بوده است، مورد بررسی و محاکمه درونی قرار داده و به این نتیجه رسیده است که ارزش زندگی فرد، هرچند پیرزنی رباخوار و منحوس و پلید باشد، باز از فکری عالی و مجرد بیشتر است؛ و کشتن چنین موجودی که غالبا سربار جامعه است، باز جنایت و خلاف انسانیت و مسیحیت است. جنایتی است که هیچ فکر و هدفی را توجیه نمی سازد.

راسکولنیکوف به تجربه درمی یابد که ارتکاب به قتل آسان استف اما برای تحمل آن نیروی روحی بمراتب بیش از نیروی جسمی به کار گرفته می شود و انسان با صرف آن نیرو ناچار تعادل روانی خود را از دست می دهد و در هم می شکند. این فکر در تمام رمانهای داستایفسکی خاصه برادران کارامازوف به تفصیل مطرح می شود. نویسنده ضمن این مطلب، افکار متداول زمان را درباره امکان وجود ابرمن و همچنین انساندوستی سوسیالیستی را که فرد را فدای جمع می کند، محکوم می نماید. این امر که در کتاب جنایت و مکافات فقط به اشاره بیان می گردد، در ابلیسها به شرح بیان شده است.

داستایفسکی به سبب درون کاوی های عمیق، به دوگانگی شخصیت انسانی پی می برد و آن را در داستان های خود مطرح و ثابت می کند که در هر فرد هم گوهر نیکی هست و هم تخم بدی؛ و انسان به اختیار و چگونگی احوال، یکی از این دو را بیشتر در خود می پروراند. افراد داستانهای او پیوسته می کوشند به کنه خیر و شر و چگونگی آن دو پی ببرند. بیشتر آنها تشنه درک کمال احساس و افکارند و مومن اند به این که فقط از این راه به حقیقت مطلق و راز طبع بشر دست خواهند یافت. این امر بی شک دلیل اعتقاد نویسنده به آزادی عمل و اختیار است، و به این دلیل انسان آزاد داستایفسکی باید به مکافات بدی های خود برسد و آن را تحمل کند. این مطلب چند بار در جنایت و مکافات به اشاره بیان شده است و در برادران کارامازوف عمیقا و به تفصیل مورد بحث قرار می گیرد و موجب شگفتی و تفکر بسیار می گردد.

اما اختیار بدی و تحمل مصائب آن و رسیدن به رستگاری را داستایفسکی فقط سهم اشخاصی قوی چون راسکولنیکوف می داند که توانایی تحمل رنج و عذاب را داشته باشند. به همین دلیل است که وی رنج کشیدن را نشانه ی عمق تفکر و احساس می داند.

اختیار و مسئولیتی که داستایفسکی بر عهده انسان می گذارد و او را ملزم به قبول مکافات های آن می کند، وی را در نظر برخی انسان دوست و در چشم عده ای به غلط دشمن انسان و قسی القلب معرفی کرده است.

دوگانگی شخصیت انسان در آثار داستایفسکی گاهی به صورت افکار و احساسات ضد و نقیض در مقابل یکدیگر پدید می آید، چنانکه در جنایت و مکافات دیده می شود، و گاه به صورت شبح و همزاد انسان جلوه می کند، همانطور که در برادران کارامازوف در مورد “ایوان” و “ابلیس” آمده است.

سلسله قهرمانان سرکش و آزادیخواه داستایفسکی که غالبا خود را مردم غیرعادی می شمرند و هر کدام به نحوی قوانین اجتماع را رد می کنند، و از راسکولنیکوف شروع و به ایوان کارامازوف ختم می شود، معمولا در اجتماع با شکست روبه رو می شوند، زیرا داستایوفسکی آزادی خواهی را که با خودکامگی توأم باشد محکوم می کند و فقط آن آزادی و اختیار را شایسته ی پیروزی می داند که با خواست و اراده ی خداوند و مسیح هماهنگ باشد. بدین جهت است که در مقابل این قهرمانانِ سرکشِ خودکامِ تحصیلکرده شکاک که میان خداوند و ابلیس قرار گرفته اند و پیوسته سرگردان و موجب سرگردانی دیگرانند، تنها قهرمانان پاکدل و وارسته تا حدی پیروز می نمایند. اینان رضای خداوند و مسیح را رضای خود می دانند و با همه کس راه دوستی و صفا را پیش می گیرند. سونیا مارملادف در جنایت و مکافات، شبحی از این گونه قهرمانان است که در رمانهای بعدی چون ابله و برادران کارامازوف بخصوص، اهمیت و کمال می یابند. این قهرمانان از آن جنب و جوش و تب و شدتی که قهرمانان گروه نخستین دارند، غالبا محرومند. اینان به ظاهر بی حال اند اما ذاتا بسیار فهیم اند و مسائل و مشکلات را با آرامش و ایمان و محبت حل می کنند. در این مورد داستایفسکی از فرصت استفاده می کند تا داد و قال و فعالیت و کوشش سوسیالیستها و انقلابیون را پوچ بنماید و به کنایه بفهماند که ناجیان عالم انسانی طبقه اینتلیجنتسیا یا به اصطلاح تحصیل کردگان و روشنفکران که خواسته هایشان با نوعی خودکامگی همراه است، نخواهند بود؛ بلکه پاکدلان نیک نهاد و باصفایی خواهند بود که مردانگی و محبت بی پایان، قلب و روح آنان را لبریز کرده است.

نکته ی جالب در قهرمانان داستایفسکی اعم از اینکه نیک باشند یا بد، خودکام و شرور باشند؛ آن است که هرگز هیچ کدام از آن ها را واقعا در پی هدف مشخص و خاصی نمی بینیم تا از رسیدن به آن راضی باشند. همه گویی در پی گم شده ای هستند و پیوسته در تلاش اند. گویی نویسنده می خواهد بگوید که هدف زندگی در واقع همان نفس تلاش برای یافتن حقیقت و امکانات جدید زندگی است و قناعت به آن چه میسر است، نشانه ی رکود و موجب نارضایتی و بدبختی است. همچنین باید متوجه بود همه قهرمانان او چه خوب و چه بد، مست افکار و عقاید فلسفی اند، بطوری که اگر عاری از آن تب و حرکت دائم خود بودند، شاید ارواحی بیش به نظر نمی رسیدند. با اینهمه به سبب مسائل و مشکلاتی که مطرح می کنند و به دلیل آشفتگی و شدت میل و آرزوی خود، بسیار زنده و دنیایی اند؛ هرچند که نماینده تمام عیار ملت خود نیز می باشند.

این رمان به خاطر ساختار خوب و محتوای عمیقش از نظر رتبه‌بندی بالاتر از رمان‌های ابله، خاطرات خانه مردگان و جن زدگان ولی کمی پایین‌تر از رمان برادران کارامازوف است. داستان از یک نظر رمانی پلیسی است؛ چون در آن قتل و قاتل و پلیس وجود دارد با این تفاوت که داستان از دید قاتل تعریف می‌شود و به جای عمده شدن کشف قاتل در داستان، روان پر رنج قاتلی روشنفکر تجزیه و تحلیل می‌شود. به علاوه تلاش بازرس باهوش برای کشف جرم باعث می‌شود خواننده بیشتر نگران قاتل داستان باشد تا پلیس. قاتلی که مثل همه شخصیت‌های مهم داستایفسکی روانی پیچیده دارد و به راحتی نمی‌توان او را محکوم کرد.

درونمایه داستان:

مضمون و درون‌مایهٔ کتاب تحلیل انگیزه‌های قتل و تأثیر قتل بر قاتل است که داستایفسکی مسئلهٔ رابطه میان خویشتن و جهان پیرامون و فرد و جامعه را در آن گنجانده است. رفتار رادیون راسکولنیکوف در این داستان را می‌توان در دیگر آثار نویسنده همچون یادداشت‌های زیرزمینی و برادران کارامازوف نیز مشاهده کرد (رفتار او بسیار شبیه ایوان کارامازوف در برادران کارامازوف است). او می‌تواند با توجه به توانایی‌هایش کار خوبی برای خود پیدا کند، ولی بسیار فقیرانه زندگی می‌کند. در حالیکه “رازومیخین” (دوست و هم‌دانشگاهی راسکولنیکوف) وضعیتی مشابه او دارد، ولی بسیار بهتر از او زندگی می‌کند و هنگامی که به راسکولنیکوف کاری پیشنهاد می‌کند، او از این کار سر بازمی‌زند و درحالیکه پلیس هیچ‌گونه مدرکی علیه او ندارد، راسکولنیکوف آنها را به خود مشکوک می‌کند.

شخصیت اصلی داستان:

 شخصیت اصلی داستان (و نه قهرمان) رادیون راسکولنیکوف جوان ۲۳ ساله جذابی ست که حقوق می خوانده و در روزگار فقر و سرمای مسکو دست به دامان پیرزن رباخواری که از طریق گرفتن مال و اموال دیگران و نزول درآمد داشته، می شود و سرانجام یک روز که رباخواری پیرزن و واکنش های عجیبش و حریص بودن آن زن تا مغز استخوان، راسکولنیکف را عاصی می کند، او را با تبر می کشد. البته به دلیل حضور خواهر پیرزنِ رباخوار مجبور به کشتن خواهر هم می شود. در این میان، تب و هذیان دامن این شخصیت جذاب را می گیرد. راسکولنیکوف با خودش در کلنجار و چالشی پی در پی به سر می برد و حتی گمان می کند همه ی دنیا می دانند که او آدم کشته است، با این حال از پسِ قاضی پرونده بر می آید و او را فریب می دهد. راسکولنیکوف با همه ی تب و لرز  و ترسش قاضی یا مامور پرونده ی قتل را گول می زند و اغفال می کند؛ اما با خودش کنار نمی آید. عذاب وجدان مثل موریانه روح را آهسته و در انزوا می خورد.

سرِ آخر معشوقه او سونیا (که از سر نداری و فقر تن فروشی می کند) با رفتار و ملاطفت و صداقتی که دارد، راسکولنیکوف را وا می دارد که اعتراف کند و بگوید که مقصر اصلی این قتل خودش است. راسکلنیکوف در مدتی که در زندان است، خود را از لحاظ روحی بازسازی می‌کند. وی بهبود خود را مدیون محبت‌های سونیا می‌باشد، که به خاطر او به سیبری کوچ کرده بود و سعی می‌کرد تا هر هفته وی را ملاقات کند. نهایتا با وجود محبوس بودن در زندان، عشقِ حقیقی، رستگاری بخشِ راسکولنیکوف و موجب تحول اندیشه ها و دیدگاه های او پیرامون زندگی و زیباییهای آن می گردد و در پایان داستان، او چنان تحول می‌یابد که از یک قاتل بیرحم بدل به انسانی خداجو می‌شود و با توسل به مذهب روحش آرام می‌گیرد.

داستایفسکی از نظر ظاهری، راسکولنیکوف را اینچنین توصیف می کند:

«راستی ناگفته نماند که او بسیار خوشگل بود. چشمانی زیبا و پررنگ، موهایی خرمایی، قدی بلندتر از معمول و هیکلی باریک و متناسب داشت …»

ریشه کلمه راسکولنیکوف کلمه روسی راسکول (به معنی انفصال، جدایی و اختلاف) است و دقیقا مانند این است که کسی را در فارسی آقای انفصال یا در انگلیسی Mr. Splitsman بنامیم. نام این جوان تقریبا مترادف با نوسان شدید بین دو حدِ افراطی است و کاملا روشن است که انتخاب این نام توسط داستایفسکی از روی قصد بوده است (در انتخاب نام متناسب با شخصیت ها در نوشتار منثور، داستایفسکی را چیزی کمتر از یک استاد نمیتوان دانست). نه تنها داستایفسکی می داند که راسکولنیکوف دچار دوگانگی شخصیت شده و از لحاظ روانی از هم پاره پاره شده است، بلکه شخصیت های داستانش نیز به این موضوع واقفند؛ چنانکه “رازومیخین” (دوست و هم‌دانشگاهی راسکولنیکوف) به “دونیا” (خواهر راسکولنیکوف) و “پولخریا” (مادر راسکولنیکوف) می گوید:

«چنین بنظر می رسد که او دارای دو شخصیت متفاوت است.»

اما عدد دو، عددی است که با هوشمندیِ داستایفسکی همواره همراه با راسکولنیکوف در متن نمایان می شود و بر شخصیت دوگانه او تاکید می کند:

• در ابتدای داستان که با راسکولنیکوف آشنا می شویم، او دو روز است که غذا نخورده است.

• در خانه پیرزن رباخوار، دو در ورودی و دو حیاط وجود دارد.

• راسکولنیکوف آخرین بار دو ماه پیش به مادرش نامه نوشته است.

• راسکولنیکوف دخترِ مست و مورد آزار قرار گرفته را ساعت دو بعدازظهر در پارک ملاقات می کند.

• در هنگام انجامِ جنایت توسط راسکولنیکوف، پیرزن رباخوار دو صلیب (یکی از چوب و دیگری از قلع) بر گردن داشت.

• زمانی که راسکولنیکوف آماده می شد که خود را به پلیس معرفی کند، سونیا نیز دو صلیب بر گردن داشت.

خط سیر داستان:

ماجرای “جنایت و مکافات” بر اندیشه و کردار دانشجویی دور می‌زند به نام رادیون رومانوویچ راسکولنیکوف که در دانشگاه سن پترزبورگ رشته حقوق می خواند. او مقاله‌ای پیرامون “جنایت” نگاشته و عقاید شخصی خود را در اطراف علل ارتکاب جنایات بیان داشته است. اما این مقاله که قرار بود در نشریه‌ای به طبع برسد و دستمزدی بابت آن به وی پرداخت شود مورد قبول سر دبیر واقع نمی‌شود.

رادیون راسکولنیکوف از تهدیستی رنج می‌کشد. زندگانی درهم و آشفته‌ای دارد. مادر و خواهرش که معمولاً هر ماه کمک هزینه‌ای برایش می‌فرستاده‌اند، مدتی نتوانسته‌اند دست یاری به سویش دراز کنند؛ در نتیجه جوان دانشجو به قرض و استیصال افتاده است. سرانجام پس از تفکر بسیار تصمیم می‌گیرد پیرزنی به نام آلیونا ایوانونا را که وثیقه‌گیر است و به رباخواری و پول پرستی و بیرحمی شهرت دارد، به قتل برساند و نقدینه او را برباید. دلیلی که برای آن تبهکاری پیش خود می‌تراشد این است که اگر “اسکندر” و “ناپلئون”، با آنهمه جنایات بیشماری که مرتکب شده‌اند و از آن طریق به شهرت و افتخار رسیده‌اند، در اجرای اعمال خود محق بوده‌اند، پس او نیز در انجام این نقشه مرتکب خطایی نشده است؛ زیرا اولاً آن زن گروگیر فرتوت، به بدنهادی و سیاهدلی شهرت دارد و ثانیاً خودش از راه دستیابی به هزاران روبل می تواند به تحصیلاتش ادامه دهد و در جامعه شخص مفیدی شود.

رادیون راسکولنیکوف به مقصود خود می‌رسد. با تبری که زیر بالاپوش خود پنهان کرده، زن را می‌کشد و شتابزده در خانه پیرزن به جستجوی محل اختفای پولها برمی‌خیزد، اما در این دقایق حادثه دیگری رخ می‌دهد. لیزاوتا ایوانونا ناخواهری عقب‌افتاده‌ آلنا، بی خبر از همه‌جا، وارد می‌شود. چاره‌ای نیست. باید راز قتل پنهان بماند. تبر برای بار دوم بالا می‌رود و با ضربت فرود می‌آید، زند دیگری نیز بر خاک می‌افتد و به خون خویش در می‌غلتد.

جنایت اتفاق افتاده؛ اما پولی به دست دانشجوی جوان نرسیده است، ناچار کیف او را که محتوی مقداری اسکناس بود،‌ با یکی دو جعبه جواهر وثیقه‌ای بر می‌دارد و می‌خواهد عازم خانه خویش شود. در این هنگام صدای پایی در پله به گوش می‌آید و چند لحظه بعد، دستی در را می‌کوبد. رادیون راسکولنیکوف در را از داخل قفل کرده است. وقتی مراجعه کننده خسته می‌شود و با تردید محل را ترک می‌کند، رادیون بسرعت خارج می شود و چون در راهرو هنوز سر و صدایی به گوش می‌رسیده، به اتاقی وارد می‌شود که به تازگی مستأجرش آن را خالی کرده بود. در این اتاق، تا چندی پیش، دو مرد نقاش زندگی می‌کردند. جوان دانشجو از پشت در می‌شنود که سرایدار عمارت در معیت تازه‌وارد قصد دخول به خانه زن رباخوار را دارند. از یک فرصت مناسب استفاده می‌کند و از آنجا می‌گریزد، غافل از اینکه مقداری جواهر از دستش به کف اتاق ریخته است.

رادیون راسکولنیکوف از آنجا به حیاط یکی ازخانه‌های متروک همسایه می‌رود و جواهرات مسروقه را پنهان می‌کند. در خانه خود لکه‌های خون را که به پوتین و بالاپوش او پاشیده، پاک می‌کند و آنگاه، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده، به استراحت می‌پردازد.

جوان قاتل به ظاهر همه آثار جنایت را زدوده است؛ اما متوجه می‌شود که به هیچ وجه قادر نیست لکه وحشت این تبهکاری را از ضمیر خود بزداید. کابوس این قتل آنچنان بر روحش سنگینی می‌کند که آرامش و آسایش را از او می‌رباید. شبها و روزها از هراس این جنایت بر خویش می لرزد. تا آنجا که بیمار می‌شود و بر بستر رنجوری می‌افتد. یارانش قادر نیستند به نوع مرض او پی ببرند. کردار و رفتار او مانند دیوانگان شده است. روزی چند بار به ایستگاه پلیس سر می‌زند و از آنجا به محل ارتکاب جرم می‌رود.

این اعمال او از نظر مأموران آگاهی پنهان نیست. اما از آنجا که یکی از نقاشان به ارتکاب این جنایت اعتراف کرده است، او را برای بازپرسی احضار نکرده‌اند. با این حال کارآگاه پارفیری پتروویچ سخت به او مظنون است. مقاله‌ای را که رادیون راسکولنیکوف نوشته و به تازگی به چاپ رسیده، خوانده است و در عین حال از نگرانی مداوم او این طور نتیجه گرفته که قاتل خود اوست. یکی‌دو بار، ضمن دیدارهایی، از او خواسته است که اگر درباره‌ این جنایت چیزی می‌داند به پلیس بگوید و یا اینکه اگر خود او مرتکب این قتل شده، مردانه اعتراف کند و با این اعتراف از شدت مجازات خود بکاهد، اما راسکولنیکوف، به رغم این وضع بحرانی سکوت اختیار کرده است.

سرانجام از این سرگشتگی و نگرانی و عذاب وجوان به تنگ می‌آید و روزی، در حالی که حس می‌کرد کمرش زیر بار سنگینی این ندامت خم گشته و اعصابش متلاشی شده است، داستان این جنایت هراس انگیز را نزد سونیا مارملادوف زن جوانی که از راه استیصال کارش به روسپی گری کشیده است، اعتراف می‌کند. این اقرار به گناه عظیم، اندکی به او آرامش می‌بخشد و اینک انتظار می‌کشد از زنی که خود وی از راه دردمندی و ناچاری به آغوشش پناه برده، راه چاره‌ای را بجوید. سونیا، با احساس همدردی شدید، از او می‌خواهد که به نزد پلیس برود و به جنایتی که مرتکب شده اعتراف کند، در عین حال به او می‌گوید که حاضر است تا واپسین دم حیات کنار او باشد و او را ترک نکند.

رادیون راسکولنیکوف به توصیه زن جوان، خویشتن را تسلیم دادگاه عدالت می‌کند. محاکمه چندان طولانی نیست. جوان قاتل به هشت سال زندان با کار در سیبری محکوم می‌شود. در این سفر پر درد و محنت، تنها کسی که همراه اوست، همین زن است که او را همراهی می‌کند تا تحمل سختی‌های زندگی و ندامت وجدان را برای او هموارتر سازد.

 پله پله از جنایت تا مکافات:

راسکولنیکوف در سر دارد که پیرزن نزول خوار ۶۰ ساله‌ای را بکشد. انگیزه‌ی او برای قتل پیرزن با این تفکر و احساس قوت می گیرد که این اتفاق از قبل تعیین شده و او با قدرتی بیرونی ناگزیر به کشتن این پیرزن است. این حس شدیداً وجودش را فرا گرفته است. می‌خواهد این فکر را از سرش بیرون کند اما نمی تواند. این فکر آزارش می‌دهد و او ناچار برای کشیدن نقشه قتل پیرزن تا ریزترین جزئیات کار پیش می رود. او حتی می‌داند که از خانه اش تا خانه پیرزن چند قدم است (دقیقا هفتصد و سی قدم). حتی نقشه فراری هم برای فرارش پس از اقدام به قتل طراحی می کند. نیمی از وجودش مطمئن است که هیچ‌گاه قادر به ارتکاب قتل نیست  و نیم دیگر اطمینان خاطر دارد که می تواند.

• تنش: قتل دو نفر

در این هنگامه از رمان، نیمه‌ی قاتل راسکولنیکوف بر نیم دیگرش چیره شده و او را به این عمل وا می دارد. ناگهان او خود را در حال پیش بردن نقشه اش می یابد. می‌بیند که با تبری در حال کشتن پیرزن  و دزدیدن اموالش است، به خونش آغشته می شود و حسی از هراس و آرامش در او به صورتی متناوب تغییر می کنند و جای همدیگر را می گیرند. او فراموش کرده که در را قفل کند، لیزاوتا خواهر پیرزن بر سر صحنه قتل حاضر می‌شود و راسکولنیکوف او را هم به قتل می رساند.

• پیچیدگی: هیچ‌کس و خود راسکولنیکوف هم نمی‌داند که او جنایتی مرتکب شده است یا نه.

راسکولنیکوف پس از این اقدام و قتل دو نفر، کاملاً گیج و به هم ریخته می شود. نمی‌داند باید خود را معرفی کند، خودش را بکشد،‌ یا بگذارد مسائل به خودی خود پیش بروند. در ذهنش درگیر و اسیر تله ای از خباثت و اهریمنی می شود. اگر اقدام قتلش هیچ هدفی در پی نداشته باشد، اگر اثباتی بر این نباشد که او فرد بزرگی همچون ناپلئون است، در این صورت او حتی پایین‌تر و بی‌ارزش تر از زمانی است که هنوز قتل را مرتکب نشده بود. در این صورت زندگی‌اش بی‌معنا خواهد بود. اگر بتواند صبر کند شاید به این نتیجه برسد که حق با او بوده و کشتن آلیونا در‌واقع جنایت نبوده بلکه عملی است برای رسیدن به یک خوبی و فضیلتی بالاتر.

پیچیدگی ها و چالش های ذهنی‌اش باعث بروز رفتارهایی به هم ریخته و پریشان در او می شود. او هنوز کارهای خوبی انجام می دهد، معمولاً به مردم فقیر و بیچاره پول می دهد. اما او خودش را از کسانی که دوستش دارند دور نگه می دارد و با پلیس ها بازی‌های خطرناکی را انجام می دهد. به خاطر رفتار های عجیبش تمامی اطرافیانش گیج و سرسام می شوند. تمامی آنان به او مظنون می‌شوند اما نمی‌توانند باور کنند او چنین کاری کرده باشد. بارها حس می‌کنیم لازم است به خودمان یادآوری کنیم که قاتل داستان راسکولنیکوف است.

• اوج داستان: اعتراف راسکولنیکف برای سونیا

وقتی که بالاخره راسکولنیکوف پیش سونیا اعتراف می‌کند همچون انفجاری در جریان داستان است. با اینکه راسکولنیکوف در بیشتر رمان با او همچون موجودی ناچیز رفتار کرده است، این اتفاق روندی نزدیک به بروز داستانی عاشقانه را پیش می گیرد. سونیا هم همینطور فکر می‌کند و سوگند می‌خورد که او را در تمامی مسیرش تا زندان دنبال می‌کند. با توجه به قالب و حالت روایی داستان راسکولنیکوف مطمئن نیست که واقعاً سونیا را می‌خواهد یا نه.

• تعلیق: آیا راسکولنیکف اعترافش را کامل می‌کند و خودش را تحویل می دهد؟

پارفیری مطمئن است که راسکولنیکوف قاتل است. راسکولنیکوف مطمئن است که همه می‌دانند او قاتل است و اگر هم کسی هنوز نمی داند به زودی خواهد فهمید. بخش تعلیق رمان جنایت و مکافات شبیه به نسخه‌ای متمرکز و پرداخت شده از بخش پیچش موجود در رمان است. راسکولنیکوف نمی‌داند خودش را معرفی کند،‌ خودکشی کند یا به جایی بگریزد. او نمی‌تواند همه چیز را به حال خود رها کند و منتظر اتفاقات شود چون نه پارفیری و نه سونیا نمی گذارند.

در این بخش از رمان این احتمال حس می‌شود که راسکولنیکوف باز هم مرتکب قتل بشود. هم پارفیری و هم سویدریگایلوف می‌توانند قربانی های بعدی باشند. با صحبت هایش در مورد سویدریگایلوف، در این بخش تعلیق بیشتری را ایجاد می کند.  واضح است که هر کاری از او بر می‌آید و اعمال او تأثیراتی کلی و اساسی روی سرانجام رمان خواهد داشت. چنین اتفاقی رخ نمی دهد، اما کلاً مساله سویدریگایلوف تعلیق بزرگی در داستان را برای خواننده به همراه دارد.

• پایان رمان: راسکولنیکوف خودش را معرفی می‌کند

وقتی راسکولنیکوف خبر خودکشی سویدریگالوف را می‌شنود از اعتراف منصرف شده  و از ایستگاه پلیس خارج می شود. احتمالاً می‌خواهد این جدال ناپایان را در سرش ادامه دهد که به اداره پلیس برگردد یا نه. اما سونیا آنجا حضور دارد و در حیاط ایستگاه پلیس نشسته است؛ سرشار از عصبانیت، ناراحتی و درد. می‌توان حدس زد که راسکولنیکوف به این نتیجه رسیده که بهتر است همه چیز را تمام کند و خودش را معرفی کند چرا که این کار خیلی راحت‌تر خواهد بود تا این که اعتراف نکرده با سونیا مواجه شود.

• نتیجه‌گیری: عشق و آغاز زندگی جدید

می دانیم که ادامه دادن این مسائل برای راسکولنیکوف آسان نیست. به هر حال به زندان می افتد. می‌خواهد آرامش و شادی اش را به دست بیاورد. با توجه به روایت داستان، راسکولنیکوف در نهایت به این باور می‌رسد که زندگی می‌تواند به خودی خود زیبا و قشنگ باشد. بزرگی و  شکوه می‌تواند در همین زندگی روزانه و عادی به دست آید، بدون هیچ خیال و توهمی از آرزوهای ناپلئونی.

شیوه روایت داستان:

نويسنده ابتداي نوشتن اين كتاب قصد داشت اين اثر را از زبان شخصيت اصلي داستان روايت كند و به اين ترتيب ابتدا داستان را به صورت يادداشت روزانه شخصيت اصلي و سپس به صورت اعتراف او در برابر دادگاه نوشت، اگرچه سرانجام اين داستان را به شكل خاطراتي كه شخصيت اصلي داستان يعني راسكولنيكف به هنگام آزادي از زندان مي‌نويسد نيز نوشت، اما در نهايت تصميم گرفت آن را به صورت روايت ساده سوم‌ شخص مفرد كه قالب نهايي رمان بود، به چاپ برساند.

نقد داستان:

قهرمان داستان دانشجوی جوانی است، به نام رادیون راسکولنیکوف که به سبب نداشتن امکانات مالی ناگزیر از ترک دانشگاه شده است. به سبب فقر ‌و علاوه بر آن مخصوصا به سبب ملاحظات اعتقادی، ‌به آنجا کشیده می‌شود که پیرزن رباخواری و خواهر او را می‌کشد.

بخش اساسی که سپس همه حوادث رمان به آن گره می‌خورد، مبتنی بر پیچیدگی انگیزه‌هایی است که این جنایت را به بار می‌آورد. روح راسکولنیکوف تقریباً مانند آیینه‌ای است که علتهای اصلی آشوبهایی را که مشخصه عصر او و سرزمین او بود، با آمیختن آنها به یکدیگر، ‌منعکس می‌کند. این علتها ناشی از آرمانهای اجتماعی مارکس و نظریه ابرمرد نیچه و نیز عرفان مسیحایی انکار نفسی بود که داستایفسکی عمیقاً در روح ملت روس احساس می‌کرد.

دو اندیشه در روح راسکولنیکوف، ‌به نحوی تقریباً آزارنده،‌ پیوسته یکی جانشین دیگری می‌شود: یکی کار نیکی است که او خواهد توانست با پولی بکند که پیرزن رباخوار پنهان کرده و آن را از تیره‌بختانی دزدیده است که از روی ناچاری به او متوسل شده‌اند‌ و دیگری قدرت تصاحب این پول به هر وسیله ی ممکن و صرف آن در راه عادلانه‌ترین مقاصد. قدرتی که از آنِ روحهای برتر و فارغ از هرگونه اخلاق قراردادی است. این دو نظریه به کلی متضاد با یکدیگرند؛ ‌یکی متوجه آرمانی بشردوستانه است و دیگری متوجه نظریه ابرمردی است که انسانها را قویاً به دو گروه تقسیم می‌کند: “مردمان عادی” و “برگزیدگان”. با این همه، به نظر راسکولنیکوف‌،‌ می‌توان این تضاد را با جنایت از میان برداشت. وانگهی از یک سو راسکولنیکف با یک سلسله نمونه‌هایی که از همه جهات مؤید احساسات درونی اویند، خود را در این اندیشه راسخ می‌یابد. در حقیقت،‌ از ازدواج شرم آوری آگاه می‌شود که خواهر،‌ برای اینکه بتواند به او یاری دهد و آرامش مادرش را در روزگار پیری تأمین کند،‌ به آن تن در داده است (بنابراین، ‌قتل پیرزن رباخوار خواهد توانست روح شریفی را از بدبختی نجات دهد)؛ از سوی دیگر،‌ جوان به یک دلیل تاریخی هم در تأیید نظریه خود درباره “برگزیدگان” توسل می‌جوید. موفقیت ناپلئون از روزی آغاز شد که امپراتور آینده برای دفاع از قانون اساسی، ‌بی‌اندک تردیدی،‌ جمعیت بی‌دفاعی را به رگبار گلوله بست. او از این، چنین نتیجه می‌گیرد که تنها کسی که می‌تواند صاحب استقلال روحی کامل باشد شایسته کارهای بزرگ است. این استقلال، ‌در عین آنکه او را در مقامی برتر از عامه مردمان جای می‌دهد، به او امکان می‌دهد که زندگی مردم را در دست خود بگیرد و کسانی را که برای اهداف عالی‌تر ناتوان یا زیان‌آورند قربانی کند. از این رو، راسکولنیکوف نقشه خود را با خونسردی کسی که خیال را واقعیت می‌پندارد طرح می‌کند و آن را به اجرا در می‌آورد و خسته و مانده از کوششی که به کار برده است، محل جنایت را با غنیمت بسیار ناچیزی ترک می‌گوید. از همان لحظه در عمق وجود خود احساس می‌کند که شکست خورده است. پولی که ربوده است حتی برای برآوردن اندکی از آرمان عدالت‌خواهی او نیز کفایت نمی‌کند. وانگهی اعصاب لرزان او حکایت از آن دارد که آن استقلال اخلاقی را که همواره فضیلت اساسی روحهای برگزیده می‌دانسته است، هرگز به دست نیاورده است.

با این همه، ‌راسکولنیکوف نمی‌خواهد اعتراف کند که شکست خورده است: او می‌داند که نتیجه از مقدمات فراتر رفته است و اشتباه دردناکی را در خود نهفته دارد؛‌ ولی او در اقدام خود پافشاری می‌کند. بنابراین، زندگی‌اش در دو زمینه متمایز گسترش می‌یابد: یکی عمیقاً عاطفی که در آن سرشت او،‌ که به نحوی غریزی همبسته بینوایان است،‌ خودنمایی می‌کند؛ دیگری زمینه‌ای است که در آن نظریه نا روشن او جریان دارد.

وجه خارجی رمان گرد موقعیتی که او ایجاد کرده است می‌چرخد. این وسوسه آزارنده و دغدغه خاطر، او را ترغیب می‌کند که خود را به جویندگان قاتل معرفی کند و آشکارا به جنایت خود اعتراف کند تا بتواند آن را مورد بحث قرار دهد و توجیه کند و از عذاب وحشتناک وجدان رنج می‌برد، ‌چندان که به فکر خودکشی می‌افتد. قاضی “پورفیری پتروویچ” که کار رسیدگی به ماجرای قتل را بر عهده دارد به راز او پی می‌برد،‌ ولی منتظر می‌ماند تا راسکولنیکوف خود به گناه خود اعتراف کند. می‌خواهد او را دستگیر کند که ناگهان اعتراف دروغین کارگری مبتلا به توهم که خود را قاتل معرفی می‌کند، وضع را پیچیده می‌سازد.

ابهام ماجرا،‌ پس از یک سلسله وقایع که مهم‌ترین آنها ملاقات راسکولنیکوف و “سونیا مارملادوف”،‌ دختر جوانی که تن به روسپیگری می‌دهد تا به خانواده خود کمک کند و برادران خردسالش را از گرسنگی نجات دهد، ‌گشوده می‌شود. سونیا با وجود زندگی یأس‌آمیز خود پاکی ضمیرش را حفظ کرده است، ‌و همین است که راسکولنیکوف را دلبسته او می‌کند. سونیا او را ترغیب می‌کند که نزد پلیس به گناه خود اعتراف کند. ولی مدتی می‌گذرد تا سرانجام این تصفیه روح صورت می‌گیرد. راسکولنیکوف محکوم به تبعید به سیبری می‌شود،‌ ولی همچنان معتقد است که جنایتی مرتکب نشده است،‌ بلکه فقط اشتباه کرده و قتل بیهوده‌ای انجام داده ‌است. سونیا همراه او به تبعیدگاه می‌رود، ‌و همین حضور سونیا است که او را از وسوسه می‌رهاند و سبب غلبه قطعی احساس همبستگی انسانی او می‌شود.

در پیرامون این واقعه وقایع دیگری با همان شدت درامی روی می‌دهد: مانند مورد خانواده مارملادوف،‌ که پدر الکلی و خشن آن،‌ تنها با شیفتگیی که به زن دومش، ‌”کاترینا ایوانوونا”،‌ و عشقی که به دختر خود،‌ سونیا، دارد زنده است، در عین آنکه می‌داند که زندگی هر دوی آنها را با فقر و عیب خود تباه کرده است. در مقایسه با او،‌شخصیت کاترینا برجستگی می‌یابد. کاترینا دخترخوانده خود را وادار به خودفروشی می‌کند، ‌ولی شبی را درکنار او در گریستن بدبختیهای خود و بوسیدن دست او به نشانه سپاس‌گذاری می‌گذراند. به موازات اینها وقایع دیگری روی می‌دهد که مربوط به “دونیا”، خواهر راسکولینکوف است؛‌ دونیا قبول کرده است که با مرد مرفه و ناتراشیده‌ای به نام “لوگین” ازدواج کند. پس از آنکه برادرش موفق می‌شود که ازدواج به شکست بکشاند، ملاکی که دونیا یک چند در خانه او آموزگار بوده است، درصدد اغفال او برمی‌آید و برای ازدواج با او زن خود را مسموم می‌کند. این جنایتکار یک شب موفق می‌شود که دختر جوان را به خانه خود بکشاند. دونیا با رولور از خود دفاع می‌کند و مرد که به شناعت کار خود پی می‌برد خود را می‌کشد.

بنابراین جنایت و مکافات رمان تباهی اخلاقی به نظر می‌آ‌‌ید،‌ ولی این تباهی در عمق خود روشناییی می‌یابد که آن را جبران می‌کند. در همه شخصیتهای این داستان پیشرفت پوسیدگی در نیک‌نهادی انسانی را مشاهده می‌کنیم، ‌و، ‌با این همه،‌ در لحظه‌ای که به نظر می‌آید همه گونه نور امیدی در وحشت و اشمئزاز به خاموشی می‌گراید، ناگهان جرقه‌ای دوباره جستن می‌کند. انسان که همانند حیوان درنده‌ای شده است ناگهان سرشت فرشته‌ای خود را باز می‌یابد. ناتورالیسم مخصوصاً دقت این رمان را در تحلیل روانی به ستایش گرفت (حتی روان‌پزشکان و جرم‌شناسان نیز واکنشهای راسکولنیکوف را،‌ چنان‌که گویی این یک موضوع تحقیق علمی است، مورد مطالعه قرار دادند). البته،‌ داستایفسکی در نوشتن این رمان فارغ از تأثیرات ناتورالیستی نبوده است. ولی او در این رمان مسئله‌ای را پیش کشیده بود که نویسندگان روس از اندک زمانی پیش به مطالعه آن دست برده و آن را از سنت اروپایی اقتباس کرده بودند،‌ و آن مسئله جاودانه‌ای بود که نظریه اومانیستی انسان را در برابر نظریه صرفاً مذهبی انسان قرار می‌داد. از رنسانس به بعد، ‌هنوز کسی به حل آن نایل نیامده بود،‌ و با این همه تفکر اروپایی چندین بار دچار توهم شده بود که بر این مشکل فایق آمده است. حال وظیفه ادبیات روس،‌ با عرفان آمیخته به هیجانات اضطراب آور و متناقض ‌آن بود که این مسئله را، در کنه آن و با قوتی کاملاً نو، بر دست بگیرد. ولی اگر تولستوی این تقابل دو اندیشه را از درون به حوزه جهان هستی برون می‌افکند ‌و در آنجا ، ‌تقابل ‌در عالم نظر، ‌محلی برای فروکش کردن می‌یابد، ‌داستایفسکی به عکس آن را به روح آدمی می‌برد و در درام درونی فرد مجزا و محصور می‌کند؛ ‌و در آنجاست که تقابل با شدت تب‌آلودی به جوش و خروش درمی‌آید.

جنایت و مکافات رمانی است که در آن شخصیتها به گونه‌ای‌اند که در اطراف آنها جایی برای هیچ‌چیز دیگر وجود ندارد. هرازگاهی‌، گوشه کوچه‌ای، ‌اضطراب درونیی، ‌و توصیف جزئی دهکده‌ای، ‌در جهانی که همه آن از اندیشه و احساس تشکیل یافته است، ‌طرح‌وار ترسیم شده است. شاید هیچ‌گاه باطن پنهان انسان،‌ آن‌گونه که در این اثر می‌بینیم، به خلوتی چنین کامل و چنین نومیدانه دست نیافته باشد. ولی اگر در دو کرانه این خلوت، ‌هم یک ارمان قدرت مطلق و هم یک آرمان عشق مطلق وجود دارد، این دو هدف بیرون از انسان است. راسکولنیکوف میان این دو مطلق که نمی‌تواند به آنها دست یابد با درام روحی دست به گریبان است که به پذیرفتن تناقض در پی تناقض عادت کرده است،‌ و نشان می‌دهد که از انتخاب این یا آن یکی از این دو کرانه عاجز است. حدود داستایفسکی تا اینجاست،‌ و وقتی‌که او می‌کوشد تا از حدود فراتر رود و دنباله‌ای را برای برادران کارامازوف تصور کند، ‌به هدف نایل نمی‌آید. راسکولنیکوف نیز مانند ایوان کارامازوف، ‌بی‌آنکه خود بداند، ‌متمایل به زیستن در امکانات یک زندگی دوگانه است. مفهوم قهرمانی زندگی در نظر او به صورت خصلت آشتی‌ناپذیر جنبه‌های متناقض آن جلوه می‌کند. هرچه این جنبه‌های متناقض بیشتر در هم رسوخ می‌کند، ‌بی‌آنکه با هم مخلوط یا در هم حل شوند، ‌او بیشتر به هیجان می‌آید. به همین سبب است که شخصیتش،‌ به تدریج که روح او مصفاتر می‌شود، ‌و سونیا او را به سوی عشق پیش‌تر می‌برد،‌کم‌رنگ‌تر می‌شود. از این رو، ‌در پایان کتاب، ‌وقتی که به نظر می‌آید شفق تازه‌ای برای او سر بر می‌آورد، ‌شخصیت او کاملاً از بین می‌رود. از رستگاری او خبر داده می‌شود ‌ولی ما آن را نمی‌بینیم و خود داستایفسکی هم،‌ که به این رستگاری اعتقاد دارد، یا می‌خواهد که اعتقاد داشته باشد، تصور بیشتری از آن ندارد. در نتیجه، ‌هرچه، ‌در جنایت و مکافات، “سخن‌فورمول‌وار” یا پیش‌دارویی به نظر می‌آید،‌ آن دقیقاً همان چیزی است که به “انتریگ” بزرگ پلیسی اثر ارزش تمام می‌بخشد.

ابرانسان شکست خورده داستان:

اندیشه جنایات آرمان‌خواهانه تنها مضمون مورد نظر داستایفسکی در این رمان نبود. مضمون فلسفی دیگری همزمان با طرح جنایات و مکافات، در اندیشه فلسفی غرب شکل گرفته بود، “ابرانسان” که نیچه فیلسوف آلمانی در آثار خود، به طرح مختصات کلی آن پرداخته بود. مسأله این است که “ابرانسان” قبل از نیچه، در فلسفه هگل مطرح شده بود. هم در فلسفه و آثار داستایفسکی آمده بود، هم شوپنهاور در فلسفه‌اش آورده بود؛ اما نیچه آن را نامگذاری کرد و عنوان “سوپرمن” یا “ابرانسان” را باب کرد. مفهوم این فلسفه را خیلی‌ها مطرح کرده بودند. داستایفسکی در رمان جنایات و مکافات همین مفهوم را القا می‌کند و همین مقوله انسان برتر را مطرح کرده ‌بود.

راسکولنیکوف براساس اندیشه هگلی خودش را ابرانسان می‌داند. ابرانسان کسی است که خودش را برتر از انسان‌های دیگر می‌داند. به خاطر اهداف و آرمان‌هایی که در سر دارد. به این معنا که فکر می‌کند “من می‌دانم. دیگران نمی‌دانند. من فهمیده‌ام، دیگران نمی‌فهمند. من متعالی‌ام، آن‌ها نامتعالی‌اند. من رسالت اجتماعی دارم، آن‌ها ندارند.” به همین دلیل به خودش حق می‌دهد، هر جنایتی را مرتکب شود.

قهرمان رمان می‌خواهد خودش را آزمایش کند به عنوان ابرانسان. قهرمان داستان که راسکولنیکوف است می‌خواهد بداند ابرانسان است یا نیست و برای این کار پیرزن ثروتمند رباخواری را انتخاب می‌کند تا او را بکشد و با پول او صدها کار خیر و انسانی انجام بدهد. یک جنایت کوچک در برابر صدها کار خیر. معادله‌ای وسوسه‌انگیز بود. راسکولنیکوف در هیأت ابرانسان و شریف در جریان قتل این پیرزن شریر بی تفاوت عمل می‌کند؛ اما پس از جنایت دچار بیماری روانی شد و فهمید ابرانسان نیست.

شخصیت دیگری هم در این رمان حضور دارد به اسم “سویدریگایلوف” که با دیدگاه دیگری مرتکب جنایت  می‌شود. بله. شخصیت دیگر و نوع دیگری از جنایت در این رمان مطرح می‌شود که جنایت سویدریگایلوفی نامیده می‌شود. این جنایت در راستای اندیشه‌ای است که بعدها نیچه فیلسوف آلمانی مطرح کرد؛ اما سویدریگایلوف برخلاف راسکولنیکوف نظریه‌پرداز نبود و به دنبال آزمودن نظریه خود در عرصه عمل نیز نبود. او بر این گمان بود که هیچ قدرتی برتر و فراتر از خواست و اراده انسان برتر وجود ندارد، ولی در نهایت این دو انسان که هر یک در راستای یکی از این دو نظریه، خواسته است برتر بودن خود را بیازماید، در نهایت به تنهایی کامل و جدایی از جامعه می‌رسد و هریک سرنوشت خاص خود را پیدا می‌کند. در این رمان دو نوع تفکر و دو نوع فلسفه وجود دارد.

شخصیت‌های داستان:

رادیون رومانویچ راسکولنیکوف (رودیا): قهرمان ۲۳ ساله داستان که برای آزمودن فرضیات خود دربارهٔ “وجدان” و “طبیعت انسان” مرتکب قتل می‌شود. در پایان داستان، راسکولنیکوف چنان تحول می‌یابد که از یک قاتل بیرحم بدل به انسانی خداجو می‌شود و با توسل به مذهب روحش آرام می‌گیرد.

پولخریا: مادر راسکولنیکوف زنی با اعتقادات مذهبی زیاد که حاضر است برای موفقیت پسرش هر کاری انجام دهد و تمام امیدهای خود را در راسکولنیکف می‌بیند. او در دوران محکومیت راسکولنیکف از دنیا می‌رود.

دونیا: خواهر راسکولنیکوف، دختری فداکار که قصد دارد برای رفاه خانواده و مخصوصاً برادرش با مردی ثروتمند و مغرور ازدواج کند. سویدریگایلوف چند بار سعی در فریب او دارد اما موفق نمی‌شود. پس از رفتن راسکولنیکف به سیبری او با رازومیخین ازدواج می‌کند.

آلیونا ایوانونا: پیرزن نزول‌خوار که با خواهرش زندگی می‌کند و راسکلنیکوف او را شپش بی‌فایده در اجتماع می‌داند.

لیزاوتا ایوانونا: لیزاوتا، خواهر پیرزن نزول‌خوار که همواره آرام است. او دوست صمیمی سونیا است و تصادفاً هنگام قتل پیرزن کشته می‌شود.

مارملادوف: کارمند سابق که تمام پول خانواده فقیرش را خرج مشروب کرده است و هنگامی که در اثر تصادف کشته می‌شود، راسکولنیکوف از خانواده‌اش حمایت می‌کند.

کاترینا ایوانونا: زنی تحصیل کرده و از خانواده‌ای اصیل است که بعد از مرگ شوهر اولش با مارملادوف ازدواج می‌کند. او از بیماری سل رنج می‌برد و شب و روز برای نجات خانواده از فقر تلاش می‌کند.

سونیا مارملادوف: دختر مارملادوف که برای رفاه خانواده‌اش خودفروشی می‌کند. راسکولنیکوف معصومیت و پاکی او را درمی‌یابد و به اصرار او به قتل اعتراف می‌کند و سونیا او را در دوران محکومیت حمایت می‌کند و با عشق او راسکلنیکف دوباره زنده می‌شود.

سویدریگایلوف: مردی شهوت‌پرست و مرموز که گاهی دست بخشنده‌ای دارد و سرپرستی یتیمان کاترینا را برعهده می‌گیرد. او اتفاقی اعتراف راسکولنیکوف به قتل نزد سونیا را می‌شنود و سعی می‌کند از این موضوع برای به دست آوردن دونیا بهره ببرد.

رازومیخین: دوست و هم‌دانشگاهی راسکولنیکوف که فردی نجیب، باهوش و دوست‌داشتنی است. او در دوران بیماری راسکولنیکوف از او حمایت و پرستاری می‌کند و بعداً با دونیا ازدواج می‌کند.

پتر پتروویچ لوژین: وکیل دادگستری و کارمند دولت که قصد ازدواج با دونیا را دارد، اما راسکولنیکوف از شخصیت او متنفر است و او در دیدار خود با خانواده این را نشان می‌دهد. او برای انتقام سونیا را متهم به دزدی پول‌هایش می‌کند.

پارفیری پتروویچ: پارفیری، سربازپرس قتل که با بسیاری از نظریات جدید جرم‌شناسی آشناست. او روش‌های متعدد روان‌شناسی را برای به دام انداختن راسکولنیکوف به کار می‌برد تا او را وادار به اعتراف کند.

نیکولای: کارگر نقاش ساختمان محل سکونت پیرزن که پس از پیدا کردن قسمتی از اموال پیرزن، مظنون اصلی قتل می‌شود و تحت تأثیر تفکرات مذهبی شدید، به قتل نکرده اعتراف می‌کند.

تحلیل داستان و شخصیت های آن:

• بنا به عقیده برخی از صاحب نظران، داستایفسکی با اختلاف نیم قرن، وقوع انقلاب روسیه را پیشگویی کرده و نکته مهمتر اینکه لزوم زوال و نابودی این نوع انقلاب کمونیستی را نیز مورد بحث قرار داده است. مثال بارز پیشگویی او در رمان جنایت و مکافات مشهود می‌باشد. داستایفسکی در این کتاب می‌نویسد:

«… همه چیز به نظر آنها نتیجه “ظلم اجتماع” است و دیگر هیچ! این جمله محبوبشان است! از اینجا مستیماً نتیجه می‌گیرند که اگر اجتماع، وضع طبیعی داشته باشد، تمام جنایتکاران هم فوری ناپدید می‌شوند. زیرا دیگر علتی برای اعتراض باقی نمی‌ماند و همه در یک لحظه، صالح می‌شوند! طبیعت انسانی به حساب نمی آید! طبیعت طرد می‌شود! طبیعت اصلاً وجود ندارد. به نظر آنان انسانی که تحول طبیعی و تاریخی خود را تا آخر طی کرده باشد، سازنده اجتماع طبیعی متناسبی نیست، بلکه برعکس یک “روش اجتماعی” که از سر حسابدان کسی برون آمده باشد، فوراً تمام وضع انسان را درست می‌کند و او را صالح و بی‌گناه می‌نماید و این کار را بسیار سریع تر و زودتر از هر نوع جریان طبیعی و زنده،‌ انجام خواهد داد! به همین دلیل است که آنها آن‌قدر از تاریخ بدشان می‌آید که می‌گویند در آن فقط زشتی‌ها و مزخرفات وجود دارد. آنها همه‌چیز را فقط با مزخرفات توجیه می‌کنند! و از این جهت که جریان طبیعی زندگی را دوست ندارند! ادعا می‌کنند که احتیاجی به روح زنده نیست! آخر، روح زنده، زندگی می‌خواهد. روح زنده، گوشش بدهکار اصول ماشینی نیست. روح زنده، ظنین است. روح زنده با گذشته ارتباط و بستگی دارد! اما می‌توان آن یکی را که بوی مرده می‌دهد از کائوچو هم ساخت. ولی آن وقت دیگر زنده نیست. با اراده نیست، بنده است و عصبانی است. فرضاً که اتاقهای خاص سوسیالیست‌ها هم حاضر شد، اما آخر، طبیعت شما که هنوز برای استفاده از این نوع اتاقها، مهیا نیست. طبیعت شما خواهان زندگی است، راه زندگی را هنوز طی نکرده و زود است که به گورستان برود‍! اما با منطق تنها که نمی‌توان از روی طبیعت انسانی، جست زد و آن را نادیده گرفت.»

• به طور کلی قهرمانهای داستایفسکی در زمان ریاضی به سر نمی‌برند، بلکه به قول برگسون در زمان واقعی سیر می‌کنند. در نتیجه گاهی زمان بی‌اندازه امتداد پیدا می‌کند و گاهی هم منقبض و فشرده می‌شود و زمانی هم بکلی ناپدید می گردد. خواننده نمی‌تواند باور کند که تمام وقایع عجیب و غریب این رمان درعرض فقط دو هفته اتفاق می‌افتد.

راسکولنیکوف، شیفته ناپلئون، الگوی ابرمرد و سوپرمن تمامی سده نوزدهم بود. همین موارد را از سوی دیگر نزد “ژولیان سوریل” در رمان “استاندال” نیز می‌بینیم؛ قهرمان دیگری که عاشق ناپلئون بود. راسکولنیکوف نه رویای عظمت بلکه عدالت را در سر می‌پروراند.

• در نظر داستایفسکی، راسکولنیکوف تحت تأثیر نیهیلیسم راسیونالیستی نسل انقلابی جوان، قرار گرفته است. ایده اصلی کتاب همین است: راسکولنیکوف تعقل را جانشین زندگی کرده و فقط با زندگی کردن و قبول رنجهای آن توانسته است به رستگاری برسد و تاوان جنایتی را که مرتکب شده بود، بدهد.

پیرزن رباخوار کیست؟ از نظر سوسیالیست‌ها شاید وی تبلور بورژوازی اروپاست که با سرمایه‌های شرکتهای سهامی که ثمرده ارزش افزوده کار طبقه کارگر است، عملیات مضاربه انجام می‌دهد. پیرزن رباخوار، همان بورژوازی اروپاست که با درآمد برآمده از پرولتاریای کشورهای مستعمره و وابسته زندگی می‌کند. وی همه این کار را ناآگاهانه و با وجدان مطمئن انجام می‌دهد.

• اما نفرت راسکولنیکوف از پیرزن رباخوار، ریشه در دین مسیح دارد. در واقع این نفرت، همان نفرت مسیحیت سده‌های میانه از تجارت و نزول خواری و درک تباین آموزشهای کتاب مقدس با بانکداری و تجارت است. این نفرت و خصومت که در گذشته، صدها سال ادامه داشت، باعث تمرکز بانکداری و تجارت در دست یهودیان شد. تااینکه روزی فرا رسید که ملتهای مسیحی اروپا (و در رأس آنان ایتالیایی‌ها) درک کردند که خود نیز می‌توانند بانکدار و بازرگان شوند و هم‌ ترس از خدا را در دلهایشان نگه دارند.

• جنایتی را که راسکولنیکوف مرتکب می‌شود طوری مطرح گردیده که گویی یک جنایت نظری است نه یک جنایت واقعی. شاید به همین علت است که وقتی راسکولنیکوف پیرزن را می‌کشد، می‌گوید: «من یک اصل را کشتم و نه یک پیرزن را.» باز شاید به همین علت است که اگر چه به درخواست معشوقه‌اش سونیا، خویشتن را به عنوان یک قاتل به پلیس معرفی می‌کند، تا پایان داستان خود را بیگناه و عمل خود را صحیح و بجا می‌انگارد.

• داستایفسکی هر نوع توجیه جنایت را نفی می‌کند و بر وجود شری تأکید می‌کند که براحتی ریشه کن نمی‌شود.

• زمانی‌ احساس گناه سراسر وجود راسکولنیکوف را فراگرفته، همه چیز را نزد سونیا اعتراف می‌کند و اوست که راسکولنیکوف را متقاعد می‌کند که با پای خودش نزد بازرس برود.

• راسکولنیکوف چنان تحول می‌یابد که از یک قاتل بیرحم بدل به انسانی خداجو می‌شود و با توسل به مذهب روحش آرام می‌گیرد.

• در همه آثار داستایفسکی، آدمها روحی پیچیده دارند و بسادگی نمی‌توان آنها را محکوم یا ستایش کرد. شخصیت‌های گناهکار این رمان هر کدام به نوعی از کرده خود پشیمان شده و با توجه به موقعیت خود سعی در جبران گناه خود کرده‌اند.

• از تم‌های اصلی این کتاب تحلیل انگیزه‌های قتل و عکس العمل در قاتل است.

جنایت و مکافات مانند همه آثار داستایفسکی پیش از هرچیز کوششی است برای نفوذ به حیطه ذهنیت آدمها. آدمهایی که به خاطر فشارهای روانی محیط بر آنها، ذهنیت و شخصیت لطمه دیده‌شان آنچنان دستخوش موجهای غیرقابل کنترلی است که این عدم تعادل قادر است آنها را به هر کاری، حتی جنایتی موحش، نیز وادار کند. انگیزه راسکولنیکوف در کشتن پیرزن و خواهرش بیش از آنکه ناشی از فشارهای مالی باشد، در واقع ناشی از فشارهای روحی و ذهنی اوست. دانشجوی حقوق بودن او هم علل این انگیزه‌ها و هیجانهای روحی و ذهنی را پیچیده‌تر می‌کند.

جنایت و مکافات ترکیبی است از احساسهای متضاد و ستیزنده ناشی از احساس گناه و پشیمانی و عذاب وجدان و سرگردانی ابدی بشر بین گزینش خیر و شر و فشارهای خارجی ناشی از یک محیط فاسد و بیمارگونه.

• رمان جنایت و مکافات را از یک نظر باید رمان پلیسی دانست. اما نویسنده به جای اینکه مثل همه رمانهای پلیسی، کارآگاهی را به دنبال قاتل بفرستد، داستان را از نگاه قاتل تعریف کرده است، چرا که گویی برای او نه حوادث، بلکه رسوخ در روان پر رنج قاتل و تجزیه و تحلیل آن مهم بوده است. خواننده در این رمان بیشتر نگران قاتل است تا پلیس داستان.

انتشار داستان:

داستایفسکی پس از بازگشت از تبعید، علیرغم تنگدستی سرپرستی خانواده برادر تازه فوت شده خود را عهده دار شد و از لحاظ مالی به شدت در مضیقه قرار گرفت. از طرفی دیگر به دلایل سیاسی و پیشینه‌ وی هیچ یک از ناشران با عقد قرارداد برای طرح اولیه وی در خصوص کتاب جنایت و مکافات موافقت نکردند و در نهایت وی مجبور شد که علیرغم میل باطنی، ایده خود را با کاتکوف، مدیر مسئول مجله روسكی وستنيک (به فارسی: پیک روسیه) در آن زمان مطرح کند. در نهایت کاتکوف با طرح وی موافقت می‌کند و داستایفسکی کار نوشتن کتاب را آغاز می‌نماید. جنایت و مکافات به صورت سریالی و در دوازده شماره از این مجله (طی سال ۱۸۶۶) منتشر شد.

در زمان نوشتن جنایت و مکافات زندگی داستایفسکی با مشکلات و فراز و نشیب‌های فراوانی همراه بوده که دست‌نوشته‌های وی نیز از این قاعده مستثنی نبودند و در طول مدت زمان نگارش به دفعات تغییر کرده‌اند تا در نهایت در سال ۱۸۶۶ به شکلی که امروزه در نسخه‌های اصلی می‌توان یافت منتشر شد. پس از انتشار جنایت و مکافات دست‌نوشته‌هایی از داستایوسکی یافته‌ شد که جریان داستان در آنها به کلی با نسخه نهایی تفاوت داشت، ناشران با مطالعه و جمع‌آوری این نوشته‌ها توانستند تا دو ویرایش‌ متفاوت از نسخه نهایی را منتشر کنند. در ویرایشی که به نام ویرایش وایزبادن به چاپ رسیده داستایفسکی در تلاش بوده تا داستان را از زبان یک راویِ اول‌شخص و راویان متعدد سوم‌شخص روایت کند (وی به عنوان مبدع این شیوه شناخته می‌شود). در ویرایش بعدی که به نام ویرایش پترزبورگ شناخته می‌شود داستایفسکی بیشتر به جنبه روانشناسی داستان پرداخته و افکار درونی شخصیت اصلی داستان را پس از ارتکاب قتل به صورت یادداشت‌های مربوط به دفتر خاطرات و روزنامه‌نگاری بیان نموده. لیکن ظاهرا هیچکدام از دو نگارش مذکور از جنایت و مکافات مورد پسند داستایوسکی نبوده و در نهایت وی تصمیم‌گرفته تا کتاب را به صورت سوم‌شخص روایت کند. داستایوسکی تصمیم بازنویسی کتاب را تقریبا دو ماه قبل از انتشار نسخه نهایی می‌گیرد، و با سوزاندن نسخه‌ قبلی کار نوشتن رمان را از نو آغاز می‌کند.

 

اطلاعات کتاب

• کتاب جنایت و مکافات ترجمه ای است از کتاب Преступлéние и наказáние

(تلفظ: Prestupleniye i nakazaniye – به فارسی: جنایت و مکافات) نوشته فئودور داستایفسکی که نخستین بار سال ۱۸۶۶ به صورت سریالی در دوازده شماره از مجله روسكی وستنيک (به فارسی: پیک روسیه) منتشر شد و سپس در سال ۱۸۶۷ به صورت کتاب منتشر گردید.

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

کتاب های مشابه با این کتاب

روانشناسی جنایت در ادبیات داستانی

تن‌فروشی در ادبیات داستانی

زندان در ادبیات داستانی

تحول شخصیت در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.