دانلود کتاب استخوان های دوست داشتنی از آلیس سبالد - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

یکشنبه , ۱ بهمن , ۱۳۹۶
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک
سایت

دانلود کتاب استخوان های دوست داشتنی از آلیس سبالد

 کتاب استخوان های دوست داشتنی از آلیس سبالد

 

نام کتاب: استخوان های دوست داشتنی  (پرفروش ترین کتاب سال ۲۰۰۲)

نویسنده: آلیس سبالد

مترجم: میترا معتضد

انتشارات: البرز

سال نشر: ۱۳۸۴

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۴۴۱ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۶٫۱۵ مگابایت

 

بخشی از کتاب

قاتل من مرد همسایه‌ی ما بود. مادرم گل‌هایی را که او در حاشیه‌ی باغچه‌اش کاشته بود دوست داشت و پدرم یک بار با او درباره‌ی نوع کودی که به گیاهانش می‌داد صحبت کرده بود. قاتل من اعتقادات قدیمی داشت و می‌گفت پوسته‌ی تخم‌مرغ و تفاله‌ی قهوه به زمین قوت می‌بخشد؛ می‌گفت مادرش هم اینطوری زمینش را بارور می‌کرده است. پدرم تبسم‌کنان به خانه بازگشت، او را مسخره می‌کرد و می‌گفت ممکن است باغ وی زیبا به نظر برسد اما به محض آنکه یک موج گرما به زمین بخورد، بوی گندش درمی‌آید و به آسمان می‌رسد. اما در ۶ دسامبر ۱۹۷۳ برف می‌بارید و من که از مدرسه به خانه بازمی‌گشتم تصمیم گرفتم برای زودتر رسیدن میانبر بزنم و از مزرعه‌ی ذرت عبور کنم. هوا نسبتا تاریک بود؛ زیرا زمستان بود و روزها کوتاه‌تر شده بود …

 

خلاصه داستان

زمان: ۱۹۸۴-۱۹۷۳ میلادی

مکان: ایالات متحده آمریکا (ایالت پنسیلوانیا)

“سوزی سالمون”، دختر ۱۴ ساله‌ی زیبا و شادی است که با پدرش “جک”، مادرش “اَبیگِیل”، خواهرش “لیندزی” و برادر کوچکترش “باکلی” در یکی از مناطق حومه ایالت پنسیلوانیا زندگی می‌کند. غروب روز ۶ دسامبر ۱۹۷۳ در حالی که برف می بارید، سوزی از راه میان بر همیشگی از میان مزرعه ذرت، از مدرسه به خانه باز می گشت که آن اتفاق شوم می افتد. سوزی به بهانه دیدن یک مخفیگاه زیرزمینی، توسط همسایه شان “جرج هاروی” که یک قاتل زنجیره ایِ سنگدل است ربوده شده، مورد تجاوز قرار گرفته و به قتل می رسد …

 

معرفی کتاب

استخوان‌های دوست‌داشتنی اولین رمان آلیس سبالد نویسنده آمریکایی است که در سال ۲۰۰۲ منتشر شد. این کتاب هر چند دومین کتاب و اولین رمان وی محسوب می شد، به شدت مورد استقبال مخاطبان و منتقدان قرار گرفت، به بیش از ۳۰ زبان (از جمله زبان فارسی) ترجمه شد و جوایزی نیز بدست آورد. این رمان در سال ۲۰۰۳ برنده جایزه انجمن کتابفروشان آمریکا شد و از آن سال تاکنون چهار میلیون نسخه فروش کرده است.

آلیس سبالد خود در نوجوانی ربوده شده و در خطر مرگ بوده است. او با الهام از این تجربه، داستانِ “استخوان‌های دوست‌داشتنی” را نوشت. اين کتاب ترکيب منحصر به فردی است از احساسات گرايیِ غليظ، يک قاتل زنجيره ایِ به شدت نفرت انگيز و فانتزی های علمی-تخيلی وار. واقعاً هم بايد به خانم آليس سبالد، نويسنده آن صدآفرين گفت که توانسته اين عناصر به شدت متناقض و بالقوه جمع نشدنی را در رمان خود گرد هم بياورد و کتابی را از آن بيرون بکشد که ظرف دو سال گذشته ميليون ها آمريکايی با ذوق و شوق فراوان آن را خوانده و از آن لذت برده اند.

داستانِ کتاب ماجرای دختر چهارده ساله اي به نام سوزی سالمون است که در سال ۱۹۷۳ توسط يک قاتل زنجيره ای بيرحم به اسم جرج هاروی مورد تجاوز قرار گرفته و به قتل می رسد. سوزی حالا در بهشت به سر می برد و از آن بالا مشغول مشاهده زندگی پدر و مادرش و تلاش آن ها برای غلبه بر غم و غصه های ناشی از فقدانِ اوست. سوزی همچنين از آن بالا زندگی قاتل خود را زير نظر دارد.

یکی از دلایل موفقیت این کتاب را می توان در لحن آن پیدا کرد. قهرمان داستان یک دختر ۱۴ ساله است که به قتل می رسد. او در بهشتِ خود، نظاره گر برخورد خانواده و دوستان خود با این موضوع است. در طی گذشت سال ها، افراد خانواده بزرگ می شوند؛ اما لحن راوی داستان هنوز همان لحن شیرین و همراه با شیطنت دختر ۱۴ ساله باقی می ماند و همین لحن است که داستان را شیرین می کند، هر چند به ماجرائی وحشتناک پرداخته است. اگر دنبال یک داستان عاشقانه می گردید، اگر دنبال یک داستان پلیسی می گردید، این کتاب معجون متفاوتی است که این نوع مزه ها را در خود دارد و ممکن است برایتان جذاب باشد. به قول مایک چابن نویسنده و منتقد ادبی این کتاب: «یکی از عجیب ترین تجربه هایی است که به عنوان خواننده، در مدتی طولانی داشته ام و نیز یکی از به یادماندنی ترین آن ها، به طرز دردناکی سرگرم کننده، به طرز نشاط آوری خشن و فوق العاده اندوه آور است، کاری بزرگ در ساخت خیالپردازانه و نشانه ای بارز از قدرت شفابخش اندوه …»

سنت شکنیِ داستان:

“استخوان های دوست داشتنی” یکی از خاص های حوزه ی ادبیات می باشد و در سالهای اخیر، کتابخوانانِ بسیاری را مجذوب خود کرده است. کتاب دارای داستانی متفاوت است و وجه اصلی تمایز آن، قهرمان داستان است که یک شخص مرده است! و شما در همان خط دوم داستان با این مسئله آشنا می شوید! اینگونه سنت شکنی ها معمولاً برای نویسنده آن خوش اقبال نیست؛ اما اینبار با توجه به اینکه کتاب برای چند هفته متوالی کتاب پرفروش آمریکا محسوب شده است، خود نشان می دهد که نویسنده موفق شده است.

قهرمان و راوی داستان:

قهرمان و راویِ داستان دختری ۱۴ ساله ای به‌نام سوزی است که به دست یک قاتل زنجیره ای به نام جرج هاروی که در همسایگیشان زندگی می کند، مورد تجاوز قرار گرفته و به قتل می‌رسد. اکنون او در بهشت زندگی می کند و با زبانی کودکانه و جذاب، رویدادهای پس از مرگش را روایت می‌کند. لحن کودکانه سوزی در طی گذشت سال‌ها همچنان حفظ می‌شود و این روح به روایت ماجراهایی را که در طول ده سال پیرامون والدین، دوستان، پلیس و حتی قاتلش رخ می‌دهد می‌پردازد. راوی همچنین توصیفی ساده و صمیمی از بهشتی که در آن مستقر شده است ارائه می‌دهد.

خط سیر داستان:

غروب روز ۶ دسامبر ۱۹۷۳ در حالیکه “سوزی سالمون” از راه میان بر همیشگی از میان مزرعه ذرت، از مدرسه به خانه باز می گشت، توسط همسایه شان “جرج هاروی” که یک قاتل زنجیره ای سنگدل است مورد تجاوز قرار گرفته و به قتل می رسد. در ابتدای داستان که سوزی را ملاقات می کنیم، او در بهشت به سر می برد. همچنان که وی از این دنیای تازه و عجیب به دنیای زیرپایش می نگرد، با صدایِ پرطراوت و باصفای یک دختر چهارده ساله داستانی را برایمان بازگو می کند که هم رعب آور و هم مالامال از امید است.

در هفته های پس از مرگش، سوزی تماشا می کند که زندگی بدون او هم ادامه می یابد. دوستان مدرسه اش درباره غیبت او، شایعاتی رد و بدل می کنند، اعضای خانواده اش همچنان امیدوارند که او پیدا شود، قاتلش سعی می کند آثار جرم را پنهان کند. ماهها بدون پیدا شدن سرنخی سپری می شود. سوزی می بیند که زندگی زناشویی والدینش بر اثرِ غمِ از دست دادنِ او از حالتِ طبیعی خارج می شود، خواهرش در تلاشی برای قوی ماندن سعی می کند از حساسیت خود نسبت به مساله مرگ سوزی بکاهد، و برادر کوچکترش سعی می کند معنی کلمه “فوت شده” را درک کند.

و سوزی شروع به گشت و گذار در مکانی می کند که بهشت نام دارد. بهشت خیلی شبیه زمینِ بازیِ مدرسه اش به نظر می رسد و تابهای خوبی دارد. در آنجا راهنماهایی پیدا می شود که به تازه واردها کمک می کنند خودشان را با شرایطِ تازه وفق دهند و دوستانی هم هستند که می توان با آنها همخانه شد. هر چیزی که سوزی در زندگی می خواسته، به محضِ آنکه فکرش را بکند مقابلش حاضر و آماده است، غیر از آنچه بیش از همه می خواسته: اینکه نزد کسانی بازگردد که در زمین دوستشان داشته است.

سوزی با شفقت، آرزومندی و درکی روبه رشد مشاهده می کند آنهایی که دوست داشته چگونه با غم دوریِ او سازش می کنند و دلشکستگی شان را بهبود می بخشند. پدرش اقدام به پیجویی پرمخاطره ای می کند تا قاتلِ او را به دام اندازد. خواهرش در همین راستا به تلاشی ماجراجویانه و جسورانه دست می زند و پسری که سوزی دوستش داشته، در مسیری گام برمی دارد که در نهایت او را در مرکزِ رویدادی اعجاب انگیز قرار می دهد.

“استخوان‌های دوست‌داشتنی” داستانی زیبا و قابل‌فهم و تکان‌دهنده است، رمانی که از اندوه، امیدوارکننده‌ترین داستان را می‌سازد. در دستان نویسنده‌ی تازه‌کار و بسیار بااستعداد این داستان، بدترین چیزی که یک خانواده می‌تواند با آن مواجه شود به رمانی پردلهره و حتی بانمک درباره‌ی عشق، خاطرات، لذت، بهشت و التیام یافتن مبدل شده است.

نقد داستان:

«نام خانوادگی من مثل اسم یک نوع ماهی به اسم “سالمون” بود و اسم کوچکم سوزی. چهارده ساله بودم، زمانی که در شش دسامبر ۱۹۷۳ به قتل رسیدم.»

دوباره آن را بخوانید. تقریبا تمام چیزی که “استخوان های دوست داشتنی” را به یک داستان همه گیر تبدیل می‌کند. شیرینی، رنج، ریتم تکان دهنده و لحن روایی خاصی است که همه در دو خط بالایی گنجانده شده، فشرده و آماده انفجار.

اولین رمان آلیس سبالد داستان یک دختر معمولی است که بزرگ می شود، کشته می شود و در زمین نزدیک خانه شان دفن می شود و سه روز بعد سگ همسایه دوان دوان با استخوان شانه دخترک در دهانش به خانه بر می‌گردد. جنایت وحشتناکی است. همان طور که فصل اول پیش می رود، مات و مبهوت برجا می مانید. فصل دوم از آن هم بهتر است.

در “استخوان های دوست داشتنی” بهشت (جایی که سوزی وارد آن می شود) جای سبز و خوش آب و هوایی است، یادآور مدرسه ای که هیچ وقت سوزی به آن نرفت و این بهشت با یک راهنمای پذیرش تکمیل می شود که همراهی اش می کند تا مطمئن شود او به خوبی با همه چیز کنار آمده است. این همان بهشتی است که بچه ها برای داشتنش دعا می کنند:

«بهشت ما یک مغازه بستنی فروشی دارد که وقتی یک بستنی چوبی با طعم نعنا می خواهی، هیچ کس نمی گوید فصلش نیست.»

اما حتی بستنی هم بعد از مدتی خسته کننده می شود. پس سوزی دوباره توجه اش به زمین جلب می شود. او گستره واکنش های تند و خرابی ای که مرگش به آهستگی در میان خانواده و دوستانش باقی گذاشته را تماشا می کند. پدر شجاع اما شکننده اش، خواهر کوچک استثنایی اش، هم کلاسی های سرگردان متحیرش. او با خونسردی اینها را می بیند، همانطور که قاتلش را نگاه می کند.

آلیس سبالد در سال ۱۹۸۱ در دانشگاه سیراکوس توسط یک غریبه مجروح شد و مورد اذیت و آزار قرار گرفت. آسیب روحی ناشی از آن او را درگیر کرد. او نیاز داشت آنها را از ذهنش براند و این ممکن نشد تا ۱۹۹۶٫ او به یکباره پانزده صفحه اول “استخوان های دوست داشتنی” را نوشت، نوشته غیر منتظره ای که او را تکان داد. سبالد این گونه بیان می کند: «یکی از آن لحظات روشن الهام بود». اما کار تمام نشده نبود. بعد از دو سال کار روی این داستان مجبور شد قبل از نوشتن رمان بعدی اش استراحت کند.

«من نگران بودم‌ که داستان خودم، چیزی که مرا این گونه کم طاقت کرده اثر بگذارد و داستان سوزی را خراب کند.» این را سبالد می گوید، فرد سی و نه ساله ای که نزدیک لس آنجلس به همراه همسرش “گلن دیوید گلد” که او هم نویسنده است، زندگی می کند؛ و این گونه ادامه می دهد: «دلم می خواست داستان سوزی را بنویسم.»

“استخوان های دوست داشتنی” رها از کوچک ترین نشانه هایی از روایت شخصی غیر مستقیم نویسنده است و این امر باعث شده تا هم رضایت شخصی و هم موفقیت هنری را به دنبال داشته است. اگر سرحالی سوزی و لحن کنایه آمیزش به طور وهم انگیزی آشنا به نظر می‌رسد، به این خاطر است که می‌تواند متعلق به یکی از دختران کم سن گمشده ای باشد که چهره هایشان را روی تابلوهای بزرگ یا اعلامیه های کپی شده، می بینیم و داستانشان به گوشمان می خورد و بارها در اخبار تکرار می شود. سبالد در بخشی از این کتاب می‌گوید:

«قتل دری خون آلود و قرمز رنگ دارد و سمت دیگر آن جایی است که همه چیز برای همه غیر قابل تصور است.»

در “استخوان های دوست داشتنی” سبالد ما را به آن طرف در می برد، او غیرقابل تصورها را به تصویر می کشد و به خاطرمان می آورد که آن دخترهای گمشده فقط عکس هایی احساسات برانگیز یا آدم های معصوم مظلوم نما نیستند، بلکه انسان هایی هستند که رنج برده‌اند و مرده‌اند. در جایی دیگر از کتاب سوزی به ما می گوید: ‌

«جنایت روی زمین واقعیت دارد و هر روز اتفاق می افتد. مثل گلی که می روید یا خورشید؛ ما نمی توانیم جلوی آن را بگیریم.»

تحلیل شخصیت ها و محتوای داستان:

“استخوان‌های دوست‌داشتنی” داستان دختری به نام سوزی است که در همان ابتدای روایت، ما را از مرگ خود مطلع می‌کند. مرگ ناگهانی این نوجوان معصوم مثل ضربه‌ای، تمامی‌ سامان زندگی خانواده او را در هم می‌ریزد و ما در ادامه شاهد مصائب ایشان در فقدان دردناک فرزندشان هستیم. کتاب دربرگیرنده زندگی شخصیت‌هایی متنوع طی حدود یک دهه است که با تفصیل و عمیق بیان می‌شود. در کتاب تقریباً همه آدم‌ها، از سوزی گرفته تا قاتل او را به خوبی می‌شناسیم و علت واکنش‌های ایشان را درک می‌کنیم،

سوزی به برزخی می‌رود که در آنجا به بسیاری از آرزوهای معصومانه‌اش می‌رسد: تصویر او همیشه بر جلد مجله‌ها چاپ می‌شود، مشغول تفریحات مختلف است، ناچار نیست درس بخواند و … با این همه مثل آدم‌برفی گوی شیشه‌ای، در یک جای عالی گرفتار است. سوزی دلبسته و درگیر خانواده و دوستانش است. او دلش و لذا توجه‌اش اینجاست و نمی‌تواند از زمین قطع تعلق کند. از این‌رو داستان زندگی ایشان را به تمامی ‌شاهد است و برای ما هم روایت می‌کند. سوزی به جای متمرکز شدن بر روند منجر به مرگش و یا جریان قتلش، بیشتر ما را با عواقب این رویداد مواجه می‌سازد. یکی از عناصرِ فمینیستی داستان در این تمرکز است. نگرش فمینیستی اصرار دارد که اهمیت جرائم تجاوز و قتل زنان و دختران فروکاهی نشود. این جرائم هم به نحو فی‌نفسه اهمیت دارند و هم آثار اسفناکی برای بازماندگان به بار می‌آورند.

“استخوان‌های دوست‌داشتنی” نیز می‌کوشد هر دو بعد را پوشش دهد: دختر مرده گرچه به نوعی در بهشت آرزوهایش خوش می‌گذراند، اما بار حسرت‌ها و ناکامی‌ها روح او را می‌سوزاند. او هرگز نتوانسته عشق خود را به پسری که دوستش می‌داشته ابراز کند، نتوانسته با خانواده‌اش سالیان جوانی را طی کند، نتوانسته به آرزوی پدرش جامه عمل بپوشاند و ساخت کشتی‌های تزئینی را یاد بگیرد، ازدواج نکرده، مادر نشده … حق زندگی و همه لذات و تجربه‌های محتمل آن از او به ناروا دزدیده شده است. آن هم توسط مردی که سوزی معصومانه با او آداب همسایگی را رعایت کرده و هرگز گمان چنین خطری از ناحیه او حس نمی‌شده است. یکی دیگر از رنج‌های سوزی این است که تا مد‌تها بعد هم قاتل او در نزدیکی خانواده وی زندگی می‌کند و کسی متوجه گناه او نمی‌شود.

خانواده دختر نیز قربانی جنایت است. پدر و مادر و خواهر و برادر سوزی با او زندگی آرامی ‌را می‌گذرانده‌اند و ناگهان عزیزشان ناپدید می‌شود. آنها مدت‌ها با امید زنده بودن وی خودشان را سرپا نگه می‌دارند و پلیس بالاخره شواهدی از مرگ او می‌یابد. چیزی که تأسف‌بارتر است این که حتی جسد سوزی هم پیدا نمی‌شود و آنها او را به تمامی ‌و در ابهام محض از دست می‌دهند. قاتلِ سوزی و نحوه مرگ او هم نامشخص است و خانواده با فقدانی دلخراش و سؤال‌هایی بی‌جواب رها می‌شوند.

جک پدر سوزی ابتدا می‌کوشد با یافتن قاتل دخترش، مرهمی ‌برای خود بیابد، ولی ناکامی‌هایش او را بیشتر خرد می‌کند. هیچ‌کس او را درک نمی‌کند و به تدریج خانواده از این کوشش‌ها خسته می‌شوند.

اَبیگِیل مادر سوزی شخصیتی است که در کتاب به روشنی تصویر می‌شود. او به سرعت با مرگ دخترش کنار می‌آید و می‌خواهد به زندگی برگردد. اما شوهرش جک اجازه این کار را نمی‌دهد. با اینهمه اَبیگِیل معتقد است که تقلای شوهرش نه فقط فایده‌ای ندارد، بلکه روند بازگشت ایشان به آرامش را هم مختل می‌کند و در نهایت به همین خاطر او را ترک می‌نماید. در روایت آلیس سبالد، ما با عمق رنج‌های مادر آشنا می‌شویم و واکنش‌های حتی دوست‌نداشتنی او (همچون ارتباط نامشروعش با کارآگاه پرونده قتل) را درک می‌کنیم.

چهره مهم دیگر داستان مادربزرگ لین (مادرِ اَبیگِیل و مادربزرگ سوزی) است؛ زنی که پس از رفتنِ اَبیگِیل، به عنوان ناجی وارد می‌شود. او با روحیه خاص و غیرمتعارف خود که حتی گاهی بی‌بندوبار هم به نظر می‌رسد، تأثیری مثبت بر خانواده دارد. او با افراط در لذت‌جویی و شادی‌طلبی، بازماندگان را که در غم گرفتارند و در واقع از جریان عادی زندگی به شدت جامانده‌اند، به نقطه تعادل بازمی‌گرداند.

شخصیت دیگر داستان، روت دختری عجیب است که واسطه ارتباط سوزی با دنیای زندگان می‌شود. روت تا حدی مدیوم است و امکان رویت نه چندان واضح ارواح را دارد. سوزی با فرو رفتن در کالبد بیهوش او امکان ارتباط مستقیم با پسر محبوبش، رِی سینگ را پیدا می کند و گره عاطفی دیرینه اش را در همراهی با او می گشاید.

به هر ترتیب کتاب، علیرغم آغاز غم‌بارش به‌تدریج رو به گشایش می‌رود. قاتل سوزی که همسایه خانواده است، عاقبت توسط پدر و خواهر سوزی رسوا می‌شود، با این همه می‌گریزد. اما دست عدالت او را در جایی دیگر مجازات می‌کند. مادر و پدر سوزی با گذر زمان و کمک‌های مادربزرگ، آمادگی بازگشت به وضعیت عادی را بازمی‌یابند، خواهر او ازدواج می‌کند و سوزی با غم و شادی توأمانی شاهد این همه است. او به خاطر شادی آنها شاد است؛ اما مرگ نقطه بی‌بازگشتی است که به او اجازه نمی‌دهد شریک شادی عزیزانش باشد. این قاعده با یک بار حلول او در جسم دختری عجیب وغریب به نام روث-که پیش از آن هنگام مرگ سوزی با روح او برخورد داشته است- در هم می‌شکند و سوزی موفق به دیدار پسر مورد علاقه‌اش می‌شود.

سوزی در بهشت کودکانه‌اش که البته همچنان برزخی است، عاقبت با واقعیت انس می‌گیرد. او از خانواده‌اش دل می‌کند و جرأت می‌کند به تاریکی‌های دنیای مرگش پا گذارد. در آنجاست که او در می‌یابد کودکان و نوجوانان دیگری هم مثل وی قربانی قاتلش بوده‌اند و این شجاعت مواجهه با حقیقت، او را نجات می‌دهد. او از تنهایی و سنگینی بار غمی‌ که به تنهایی به دوش می‌کشد، خلاصی می‌یابد و با یاری قربانیان دیگر می‌تواند از وضعیت برزخی‌اش به بهشت راستین و آرامش مطلق منتقل شود.

“استخوان‌های دوست‌داشتنی”، دقیقاً حس و حال نامش را منتقل می‌کند. گرچه غم و رنج و بی‌رحمی‌ با مرگ دختر نوجوان بر بازماندگانش سایه می‌افکند، اما بخشش و سازش و و پذیرش واقعیت، باز هم زندگی را دوست‌داشتنی می‌کند. “استخوان‌های دوست‌داشتنی” ما را قدری با مصائب قربانیان قتل و خشونت به خصوص خانواده‌های کودکان و نوجوانان قربانی آشنا می‌کند و صد البته که مصائب ایشان از قالب بیان خارج است. “استخوان‌های دوست‌داشتنی” شاید ما را بیشتر متوجه دیگران کند و در نتیجه سبب دقت به اقدامات مختلفی گردد که می‌توانند زندگی‌های معصوم و زیبا را نجات دهند، اقداماتی که می‌توانند مانع چنین رنج‌ها و زخم‌های دهشتناکی شوند و هریک از ما در این امر می‌توانیم قدمی ‌برداریم و اگر باز هم فرزند معصومی ‌قربانی شد، بکوشیم تسلابخش بازماندگان باشیم، هرچند رضایت و آرامش راستین را خداوند هدیه می‌کند.

راز موفقیت داستان:

رمان استخوان های دوست داشتنی البته شاهکاری ادبی نیست، اما از آن جا که ماجرایی مهیب را با روایتی معصومانه تعریف می کند خواندنش تجربه ای دلچسب است. این رمان برای نخستین بار سال ۲۰۰۲ چاپ شد و با این که پس از یک اثر تقریبا بیوگرافیکال از آلیس سبالد با نام Lucky (به فارسی: خوش شانس) که راجع به ماجرای واقعی ربوده شدنش در سنین جوانی بود، اولین داستانش به حساب می‌آمد، اما از آن استقبال قابل توجهی به عمل آمد و جدا از فروش موفقش (گفته شده است در عرض چند ماه اول عرضه‌اش، دو‌و‌نیم میلیون از نسخه‌اش به فروش رسید و پس از بر باد رفته پرفروش‌ترین در زمان خود بوده است، کما این که از سال ۲۰۰۳ تاکنون نزدیک به ۵  میلیون نسخه فروش کرده است)، بسیاری از منتقدان ادبی نیز از آن تمجید کرده‌اند. سبالد در سال ۲۰۰۳ برای این رمان جایزه انجمن کتابفروشان آمریکا را دریافت کرد و در همان سال، نامزد دریافت جایزه نوبل ادبی شد. این داستان در ایران هم بازتابی پر و پیمان داشته بطوریکه که ۳ ناشر (البرز، روزگار و مروارید) اقدام به عرضه‌اش با ۳ ترجمه مختلف (میترا معتضد، فریدون قاضی نژاد و فریده اشرفی) در طی سال‌های ‌۸۳-‌۸۲ کردند.

راز موفقیت کتاب را می توان در چند جهت جست و جو کرد. اولا داستان فاقد پیچیدگی‌های روایی است و خیلی ساده و راحت موضوعش را با مخاطب در میان می‌گذارد. راوی داستان روح دخترکی ۱۴ ساله است که مورد تعدی و سپس قتلی فجیع قرار گرفت و به تناسب سن و سالش بیانی ساده دارد و ماجراهایی را که در طول ده سال رخ می‌دهد تعریف می‌کند. این تمهید جذاب باعث شده است اولا شیوه بیانی داستان از قالبی منسجم تبعیت کند (روح یک آدم چهارده ساله که دیگر بزرگ نمی‌شود!) و ثانیا بی شیله پیلگی راوی در این امر که لحنی به شدت صمیمانه و دوست داشتنی به واژه‌ها و عباراتش داده است از آغاز تا فرجام داستان را در بربگیرد و ثالثا (و از همه مهم‌تر) این راوی به علت روح بودنش قادر باشد بر محدودیت‌های زمانی و مکانی مادی فائق آید و در نتیجه هم شکل و شمایل شخصیت انسانی خویش را حفظ کند و هم در قالب یک دانای کل، ماجراهای مختلف را از والدین، دوستان، پلیس و حتی قاتلش تعریف کند؛ بی‌آن که عملا خدشه‌ای به منطق روایی کار وارد آید.این ترکیب روایت اول شخص با روایت دانای کل باعث شده وسعت گستره دید برای مخاطب هم از گشودگی بیشتری برخوردار باشد. روح سوزی، از همان اول تکلیف موقعیت خود را با خواننده روشن می‌کند و در همان یکی دو خط اول داستان، مرگ خود را به اطلاع مخاطب می‌رساند: «من ۱۴ ساله بودم که در ۶ دسامبر ۱۹۷۳ به قتل رسیدم». در واقع آن چه تعلیق اصلی این قصه را تشکیل می‌دهد مربوط به ماجراهای قبل از مرگ او نیست تا مثلا هول و اضطراب سرنوشت او را در مواجهه با‌ “هاروی” جانی و قاتل دربرگیرد، بلکه تازه از جریان قتل به بعد است که شکل می‌گیرد. سبالد با پرداختن به وضعیت اعضای خانواده دخترک، آن هم از زاویه دید معصومانه روحی بی‌گناه، تلاش می‌کند کنش‌مندی‌ها و کنش‌پذیری‌های مرتبط با این قتل فجیع را تبدیل به بستری کند تا در آن گوشه‌های ظریف از عواطف شکننده آدمیان، به مثابه قطعاتی از یک پازل بشری مطرح شوند. “استخوان‌های دوست داشتنی”، روایتی است از دنیای اموات در تقدیر و ستایش از شکوه زندگی با تمام حسرت‌ها و غم‌ها و مصیبت‌هایش. گذری که مخاطب داستان در کنار اعضای خانواده سوزی به عمل می‌آورد و در طی آن شاهد فروپاشی روانی مادر، سکته پدر و متلاشی شدن پیکره خانواده می‌شود و البته به موازاتش دلتنگی‌های روح دخترک هم بر سنگینی این حوادث می‌افزاید، ابتدا فضایی متراکم از تلخی را تجربه می کند؛ اما در ادامه و در واقع در عمق این متن، با ته نشین شدن غبارهای ناشی از فاجعه، این روند تمرکز زدایانه از سرعتش کاسته می‌شود و رگه‌هایی دلنشین و امیدبخش – نه در معنای باسمه‌ای‌اش – در آن ساحت غمبار شکل می‌گیرد: از ازدواج خواهر کوچکتر مقتول تا حلول موقتی روح شخصیت اصلی در جسم بیهوش رفیقش. نکته دوم درباره جذابیت رمان استخوان های دوست داشتنی برمی گردد به توصیفِ سوزی از بهشتی که در آن مستقر شده و به همان سادگی و صمیمیت بیان کودکانه خود اوست. برخلاف بهشت‌های عصاقورت داده و کسالت باری که در برخی آثار “معناگرایانه” سینمایی و تلویزیونی و رسانه ای ما نمود دارد، بهشت این کتاب تجلی آرزوهایی کاملا دوست داشتنی و ملموس است: چیزهایی نظیر معلم نداشتن مدرسه ها و عدم اجبار در رفتن به مدرسه، در دسترس بودن بستنی های با طعم نعناع، خواندن مجلات مد و جوان پسند به عنوان کتاب های درسی مدرسه، درج تصویر آدم در روزنامه ها، فراوانی آدم های زیبارو و … بهشت سوزی در داستان آلیس سبالد، فضایی ملموس و دوست داشتنی دارد. چندین دوست، یک راهنما، و پر از تنوع و غافلگیری. حتی سوزی در آن جا یکی دو بار پدربزرگش را هم ملاقات می کند که از جذاب ترین بخش های کتاب است. تنها نکته های دلگیر کننده یکی مشاهده اضمحلال کانون خانواده اوست که با روایتِ خودِ سوزی تعریف می شود و دیگری دلتنگی هایی که دخترک برای دوستان و خانواده اش ابراز می دارد. این موقعیت متضاد فضای جذابی را در رابطه با بهشت ایجاد کرده است.

نقاط عطف داستان:

• یکی از اساسی ترین مقاطع داستان مربوط به حلول موقتی روحِ “سوزی” در جسم دوستش “روت” است. روت تا حدی مدیوم است و امکان رویت نه چندان واضح ارواح را دارد. سوزی با فرو رفتن در کالبد بیهوش او، امکان ارتباط مستقیم با پسر محبوبش، رِی سینگ را پیدا می کند و گره عاطفی دیرینه اش را در همراهی با او می گشاید. در کتاب چگونگی این حلول، به رغم همه بار فانتزی اش، شمایلی متقاعد کننده دارد. هاروی با اتومبیلش از نزدیکی روت رد می شود و وجود حساس روت نسبت به ارواح قربانیان جنایات هاروی – از جمله سوزی – که اطراف ماشینش متراکم شده اند، چنان برانگیخته می شود که غش می کند. در این زمان است که سوزی امکان حلول را می یابد و با رِی معاشقه می کند.

سوء ظن “جک” به “هاروی” از دیگر نقاط عطف قصه است. در کتاب این بدگمانی بیش تر شکلی شهودی دارد. هاروی دارد سازه ای از چوب های خشک بنا می کند و جک در حال کمک به او است. اما اضطراب رفتاریِ هاروی، شکِ جک را برمی انگیزاند. اضطرابی که در وهله نخست خیلی هم دال بر جنایتکاری او نیست و شک جک را صرفا در این راستا تحریک می کند که او از چیزهایی خبر دارد. این مقدمه ای هوشمندانه است برای سلسله اقدامات و گمان های بعدی جک.

عنوان داستان:

عنوانِ “استخوان های دوست داشتنی” (The Lovely Bones) از یک نقل قول در نتیجه گیری داستان گرفته شده است؛ جایی که سوزی در مورد قدرتِ نوظهور خانواده و دوستانش (و اینکه چگونه بعد از مرگش زندگی آنها از حالت عادی خارج و دستخوش آن همه وقایع شد) تعمق و تفکر می کند:

«اینها استخوان هایی دوست داشتنی بودند که پیرامون غیبت من، رشد کرده بودند. این پیوندها، که بعضی وقت ها ظریف و شکننده بود و بعضی وقت ها به بهای گرانی بدست آمده بود، اما اغلب باشکوه بود، پس از آنکه من رفتم به تحقق پیوسته بود و کم کم وقایع را به شکلی دیدم که به من اجازه می داد جهان را بدون حضور خودم در آن بپذیرم. رویدادهایی که از مرگ من شکل گرفته بودند، تنها استخوان های پیکری بودند که در زمانی غیر قابل پیش بینی در آینده می توانستند دوباره به هم بپیوندند و کل یک وجود را تشکیل بدهند. بهایی که من برای درک این موضوع و پیش بینی این پیکر خارق العاده پرداختم، زندگیِ خودم بود.» 

“استخوان های دوست داشتنی” بر پرده سینما:

از روی رمانِ “استخوان های دوست داشتنی” (The Lovely Bones)، فیلمی درام با همین عنوان به کارگردانی، نویسندگی و تهیه‌کنندگی پیتر جکسون (کارگردانِ سه گانه “ارباب حلقه ها”) ساخته شد. این فیلم در نیوزیلند و ایالت پنسلوانیای آمریکا فیلمبرداری شد و در ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹ در آمریکا و به طور رسمی در ۱۵ ژانویه ۲۰۱۰ به طور سراسری اکران شد. بازیگران این فیلم عبارت بودند از:

سائوریس رونان (در نقش سوزی سالمون)

مارک والبرگ (در نقش جک سالمون، پدر سوزی)

ریچل وایس (در نقش اَبیگِیل سالمون، مادر سوزی)

سوزان ساراندون (در نقش مادربزرگ لین، مادربزرگِ سوزی)

استنلی توچی (در نقش جرج هاروی، قاتل سوزی)

رز مک‌ایور (در نقش لیندزی سالمون، خواهر سوزی)

پیتر جکسون، کارگردان  نيوزلندي را بیشتر با سه‌گانه عظیم و حماسی “ارباب حلقه‌ها” می شناسیم. اثری حماسی با همه المان‌های جذاب و زیبای بصری و داستانی که توانایی جذب مخاطبان از هر طیفی را دارا بود و در نهایت هم با همین عناصر، تبدیل به اثری موفق و ماندگار در تاریخ سینمای آمریکا و حتی جهان شد.

“استخوان‌های دوست داشتنی” پیتر جکسون اثری که اگر بخواهیم آن‌را از جنبه‌های مختلف بررسی کنیم، به نکات جالبی خواهیم رسید. سوزی کیو سالمون، دختر ۱۴ ساله خانواده سالمون، نوجوانی سرخوش با یک زندگی عادی همانند سایر نوجوان‌های هم‌سن خود است با خانواده‌ای نسبتا خوشبخت و آرام که محیط آرامی را برای فرزندان خود مهیا کرده‌اند. سوزی دختر وفادار خانواده است که همیشه احساس مسئولیت می‌کند، حتی هنگامی که برادر کوچکش در شرف مرگ است، او را به بیمارستان می رساند و از مرگ می رهاند. به همین دلیل مادر بزرگش (که “سوزان ساراندون” بازی بسیار خوبی را در این نقش از خود ارائه داده) به او می گوید: عمر طولانی خواهد داشت … ولی عمر سوزی چندان نمی پاید و این دختر پاک در ۶ دسامبر ۱۹۷۳ توسط همسایه بیرحم خود به قتل می‌رسد. سوزی می‌تواند به بهشت برود اما از این کار خودداری می‌کند و برمی‌گردد به زندگی خانواده‌اش پس از مرگ خود … جک سالمون، پدر سوزی پس از دریافت خبر مرگ دخترش دچار اختلالات روانی می‌شود و دیوانه‌وار به دنبال قاتل فرزند ناکامش می‌رود … سوزی نیز در برزخی بهشت مانند، در دوراهی عظیمی گرفتار می‌شود: هوس گرفتن انتقام از همسایه قاتل یا خوشی خانواده‌اش بر اثر فراموشی او … فیلم در تمام مدت خود، توسط روح برزخی سوزی روایت می‌شود، روح پاکی که قصد دارد از ناراحتی خانواده خود پس از مرگش بکاهد و با آسودگی خاطر راهی بهشت شود. داستان فیلم و نحوه روایت آن، هرچند در روند موسوم به اقتباس دسته‌بندی می‌شود، اما به‌طور کلی، فرایند جدیدی در سینمای آمریکا، حتی جدای از بحث اداپت محسوب می‌شود. جکسون، این داستان درام، فانتزی-جنایی خود را مثل همیشه با همان المان‌های فانتزی و اثربخش فیلم‌های پیشین در می‌آمیزد، فضایی که او از بهشت برزخی سوزی ترسیم می‌کند، فوق‌العاده دلپذیر و چشم‌نواز است. مکانی که هر لحظه به مکانی دیگر تبدیل می‌شود و در عین حال همان مکان قبلی است.

جلوه‌های کامپیوتری در این فیلم نیز نقش تعیین‌کننده دارند، این‌بار حتی جکسون از دو اثر پیشین خود نیز بیشتر به این مقوله پرداخته و این رویه، پوئن مثبتی را برایش به ارمغان می‌آورد، زیرا در “استخوان‌های دوست داشتنی”، برخلاف “ارباب حلقه‌ها” و “کینگ کنگ” که پرداخت بیش از حد به جلوه‌های رایانه‌ای، موجب دلزدگی تماشاگر می‌شد، اینجا جکسون با یک نوآوری و خلاقیت سودمند، رئال را با سوررئال در می‌آمیزد و استفاده از جلوه‌های رایانه‌ای کاملا بجاست و این جلوه‌های چشم‌نواز به طرز عجیبی به تاثیر‌گذاری فیلم هم می‌افزایند. فیلم نگاه بسیار متفاوتی را به مقوله مرگ و پیوستن روحی پاک به خداوند دارد، روحی که آماده بهشتی شدن نیست و می‌خواهد کارهای بی‌سرانجامش را به مقصد برساند. سوزی جوان به قتل می‌رسد، آرزوهای زیادی داشته که به خیلی از آنها نرسیده و می‌خواهد برای یک‌بار هم که شده، عشقش را ابراز کند، خانواده‌اش را از غم و اندوه برهاند و با خیال راحت به بهشت موعود برود اما از آن‌سو پدر هنوز در پی کشف رمز قتل سوزی است و آرام و قرار ندارد.

این نگاه به مرگ، وامدار عقاید ادیان مختلف در مورد مرگ است. مثل سکانس فوق‌العاده تاثیرگذار شکستن وسایل دست‌ساز پدر توسط وی که با شکستن هر یک از آنها، عذابی هزاران بار سخت‌تر بر سوزی نازل می‌شود (پدیده تاثیر اعمال نزدیکان بر روح از دست رفته) یا زیباترین سکانس فیلم که با شکفتن گل پژمرده بوته‌گل قاتل سوزی در دستان پدر، به او الهام می‌شود که هاروی (همسایه قاتل) در مرگ سوزی دست داشته و این رویکرد خارق‌العاده، اشاره دارد به الهامات غیبی … کار بصری جکسون را در این فیلم می‌توان منجسم‌ترین و متفاوت‌ترین کار او در آثار اخیرش دانست. فیلم داستان ساده و غمناکی دارد که در حالت طبیعی هم می‌تواند تاثیرگذار باشد، اما آن لازم برای میخکوب کردن تماشاگر را ندارد، ولی پیتر جکسون با ساختار بدیع و خلاقانه فیلم خود، چنان جان تازه‌ای را به فیلمنامه خوش پرداخت فیلم می‌دهد که تاثیر‌گذاری فیلم را چند برابر می‌کند. کافی است دقت کنید در تمام نماهای مربوط به لحظه قتل سوزی و تداخل صحنه میز شام با نحوه مرگ سوزی و ببینید که چگونه بار تاثیر‌گذاری فیلم را چندین برابر می‌کند و با صحنه پردازی‌های زیبا که هارمونی رنگ و اجزا را به وضوح می‌توان در آن دید و دکوپاژ‌های حساب شده، به شدت موجب شگفتی بیننده می‌شود. فیلم حتی در سکانس‌های رئال خود هم اثر نویی محسوب می‌شود، مثل سکانس‌های بازی آقای هاروی قاتل (با بازی عالی “استنلی توچی”) و حرکات زیرکانه‌اش و میزانسن‌های جالبی که در حرکات دوربین مشاهده می‌شوند و جایگاه فیلم را از نظر زیبایی شناختی نیز ارتقا می‌بخشند و در تک تک صحنه‌ها می‌توان جزئیاتی را دید که به‌طور مجزا پرداخته شده‌اند و هیچ‌یک ساده‌انگارانه نیستند. در هر حال فیلم جدید پیتر جکسون را می‌توان پخته‌ترین و تاثیرگذارترین اثر وی و یکی از متفاوت‌ترین آثار دهه اخیر دانست، فیلمی که هم از جنبه داستانی و هم بصری، تجربه‌ای دلپذیر و شگرف محسوب می‌شود و نشان می‌دهد که پیتر جکسون، کارگردان ماهری است و هنوز هم چیز‌های زیادی در چنته دارد.

 

اطلاعات کتاب

• کتاب استخوان های دوست داشتنی ترجمه ای است از کتاب The Lovely Bones (به فارسی: استخوان های دوست داشتنی) نوشته آلیس سبالد که نخستین بار سال ۲۰۰۲ توسط انتشارات

Little, Brown and Company در آمریکا منتشر شد.

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نسخه های دیگر این کتاب

کتاب های مشابه با این کتاب

آدم ربایی در ادبیات داستانی

تجاوز جنسی در ادبیات داستانی

قاتلان زنجیره‌ای در ادبیات داستانی

افراد گمشده در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.