دانلود کتاب بادبادک باز از خالد حسینی - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

پنج شنبه , ۲۸ دی , ۱۳۹۶
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک
سایت

دانلود کتاب بادبادک باز از خالد حسینی
  کتاب بادبادک باز از خالد حسینی


 

نام کتاب: بادبادک باز  (نسخه تایپ شده) (سومین کتاب پرفروش سال ۲۰۰۳)

نویسنده: خالد حسینی

مترجم: مهدی غبرائی

انتشارات: نیلوفر

سال نشر: ۱۳۸۷

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۳۱۲ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۵٫۵۶ مگابایت

 

خلاصه داستان

زمان: ۲۰۰۲-۱۹۶۳ میلادی

مکان: افغانستان (شهر کابل)؛ ایالات متحده آمریکا (ایالت کالیفرنیا)

امیر پسر یک تاجر فرش است که به همراه پدرش در خانه‌ای در قسمت اعیان‌نشین کابل زندگی می‌کند. خدمتکار آنها، علی، و فرزند او، حسن، مدّت‌هاست در خانه ایشان مشغول به کارند. امیر و حسن از کودکی دوست و همبازی یکدیگرند، هرچند که امیر و پدرش از قوم پشتون و سنّی‌مذهب و حسن و علی از قوم هزاره و شیعه هستند. این دوستی میان علی و پدر امیر نیز از کودکی جریان داشته است. حسن همیشه در مقابل دیگر بچّه‌ها از امیر دفاع می‌کند و سپر بلای او می‌شود و حاضر است برای امیر هر کاری انجام بدهد.

امیر و پدرش رابطه سردی دارند. او با کمک حسن تا مرحله پایانی مسابقه بادبادک‌ها پیش می‌رود و پیروز می‌شود. در پایان مسابقه، حسن در کوچه‌ای گرفتار آصف و دو بچه شرور دیگر شده، امیر سر می‌رسد، امّا به خاطر بُزدلی و ترس مخفی می‌شود و تنها نظاره‌گر صحنه تجاوز آصف به حسن است. پیروزی امیر به لطف حسن و به قیمت تجاوز آصف به او، رابطه امیر و پدرش را بهبود می‌بخشد. امیر برای رهایی از کابوس‌ها و عذاب گناه خیانت به حسن با نقشه‌ای به حسن تهمت دزدی می‌زند. حسن فداکارانه به خاطر امیر گناه نکرده را می‌پذیرد. پدر امیر، حسن را می‌بخشد، امّا این حسن و علی هستند که دیگر حاضر به ماندن در آن خانه نیستند. مخالفت، خواهش، حتّی گریه پدر امیر هم نظر علی را عوض نمی‌کند و آنها به بامیان می‌روند.

با اشغال افغانستان از سوی شوروی و درگرفتن جنگ بین آنان و گروه‌های جهادی، امنیّت و آرامش از بین می‌رود و بسیاری از مردم به کشورهای همسایه و دورتر مهاجرت می‌کنند. امیر و پدرش، شبانه با کامیون از کابل خارج می‌شوند و بعد از چند ماه زندگی در پاکستان به آمریکا مهاجرت می‌کنند. امیر به دبیرستان می‌رود و پدرش در یک پمپ بنزین مشغول به کار می‌شود. امیر و پدرش در روزهای آخر هفته با خرید وسایل دست دوم در بازار کهنه‌فروشان جایی برای خود باز می‌کنند و در همین رفت و آمدها امیر با ژنرال طاهری و خانواده‌اش آشنا شده، با اوّلین برخورد دل‌بسته ثریّا، دختر ژنرال، می‌شود. امیر از پدر می‌خواهد تا به خواستگاری ثریّا برود و با موافقت آقای ژنرال و نیز ثریّا ازدواج آنها با رسم و رسوم افغانی برگزار می‌شود. پدر امیر بعد از مدّتی بر اثر بیماری سرطان می‌میرد. امیر به عنوان نگهبان انباری مشغول به کار می‌شود و در اوقات فراغت خود رمان می‌نویسد.

تماس رحیم‌خان، دوست پدر امیر و اوّلین مشوّق داستان‌نویسی او، از پاکستان و اصرار وی در ملاقات با امیر، آرامش زندگی امیر را بر هم می‌زند و خاطرات گذشته را دوباره برایش زنده می‌کند. امیر به خاطر علاقه به رحیم‌خان و کنجکاوی از آنچه که او قصد گفتن آن را دارد، به پاکستان می‌رود. رحیم‌خان پرده از رازی برمی‌دارد که امیر از آن بی‌خبر است …

 

معرفی کتاب

بادبادک‌ باز نخستین اثر منتشرشدهٔ خالد حسینی، رمانی به زبان انگلیسی است. این رمان نخستین اثر یک نویسندهٔ افغان به زبان انگلیسی محسوب می‌شود و به عنوان یکی از بهترین رمان‌های موجود درباره‌ی تاریخ معاصر افغانستان معرفی شده است.

بادبادک ‏باز ما را به ايامي مي‌برد که رژيم سلطنتي افغانستان در ميان بي‏‌خبري مردم سقوط مي‌کند و اين کشور دستخوش تحولاتي مي‏‌شود که تا امروز شاهد آنيم. اما در اين رمان حوادث سياسي گذرا و حاشيه‏‌اي است و داستان اصلي آن زندگي دو پسر است که با هم در يک خانواده بزرگ مي‏‌شوند و از يک پستان شير مي‌‏نوشند و دوستي عميقي بينشان شکل مي‌گيرد. ولي دنياي اين دو در عين حال از هم جداست: امير ارباب ‏زاده است و مالک خانه و ثروت پدر و حسن نوکرزاده و از قوم هزاره و پيوسته پامال تاريخ.

بادبادک ‏باز درباره دوستي و خيانت و بهاي وفاداري است. درباره علايق پدر و پسر است و تسلط پدر، درباره عشق و ايثار است و دروغهاشان، درباره دور ماندن از اصل است و تمناي بازگشت به آن. رمان در روايتي شيرين و جذاب، در گذر از مصائب زمانه جاي اميدواري باقي مي‌گذارد: بادبادک (مظهر خوبي و دوستي و رهايي) سواد و دانش و بازشدن چشم به روي جهاني ديگر، نقش قصه ‏گويي در ايجاد تفاهم، عشق و خلاصه جلوه ‌هاي گوناگون فرهنگ يک ملت زنده، نشان مي‌دهد که به قول خودشان “زندگي ميگذره” يا به عبارت ديگر، زندگي همچنان ادامه دارد.

داستان از زبان امیر روایت می‌شود، امیر یک نویسندهٔ اهل افغانستان از تبار پشتون ساکن ایالت کالیفرنیای آمریکا است که برای نجات یک بچه راهی افغانستان می‌شود؛ افغانستانی که در تحت حاکمیت طالبان است و یکی از سخت‌ترین دوران تاریخ چند هزار ساله‌اش را سپری می‌کند و به بهانهٔ این سفر به افغانستان امیر داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند. روایت این رمان دوستی امیر با حسن (پسر هزاره‌ای و شیعه) است. امیر در سن ۱۲ سالگی به یار همیشگی خود حسن خیانت می‌کند و این گناه تا سال‌ها مانند یک استخوان در گلویش گیر مانده و حتی شادترین لحظات زندگی را برای او تیره و تار می‌کند. در سال ۱۹۷۹ با حمله روس ها به افغانستان امیر با پدرش (بابا) از افغانستان فراری میشوند، و تمام روزهای تلخ و شیرین گذشته را هم در ذهن خود به فریمانت می برند. در این زمان طالبان حسن و همسرش را به جرم هزاره بودن به قتل میرسانند و تنها پسری معصوم (سهراب) از آنها به یادگار می ماند، پسری که در دستان طالبان اسیر می شود. امیر با شنیدن این داستان به خاطر جبران خیانتش نسبت به حسن تصمیم به نجات دادن ان پسر می گیرد و از امریکا دوباره به افغانستان برمی گردد.

خالد حسینی خود در رابطه با این اثر گفته است که در ابتدا وی مجموعه داستانی از زندگی دو پسر بادبادک باز را نوشته بود که پس از اینکه از سوی ناشران مورد قبول واقع نشد، آن مجموعه داستان کوتاه را به رمان تبدیل کرده است. از آن جایی که نویسنده در این رمان مضامینی چون خیانت، پشیمانی، دوستی و عشق بین پدر و فرزند را به تصویر کشیده است و این مضامین، مضامینی جهانی است نه صرفا مسائلی میان افغان ها، بادبادک باز به رمانی مورد علاقه و پسند ملیت های مختلف تبدیل شده است.

زمان و مکان حوادث داستان:

در این اثر نویسنده سی و نه سال از زندگی پسرکی به نام امیر را از سال ۱۹۶۳ (زمان تولد) تا سال ۲۰۰۲ در در بستر شرایط اجتماعی به تصویر می کشد که به چند دوره تاریخی و سیاسی اشاره دارد و از نظر مکانی، رمان به دو قسمت جغرافیایی تقسیم می‌شود؛ یعنی افغانستان و آمریکا. تصویری که از افغانستان ارایه شده، تصویری است واقعی؛ افغانستان دوره کودکی امیر که آباد و آرام است و  افغانستان ویران و جنگ‌زده سال‌های مهاجرت او و پدرش. تصویری رویارویی از آمریکا به مخاطب ارایه می‌شود که مهاجران افغانستانی در آن مشکلی ندارند. آمریکا را همانند فیلم‌های هالیوودی به عنوان یگانه منجی عالم معرّفی می‌کند و از شوروی، قطب مخالف آمریکا، به بدی یاد می‌شود. به طالبان و اعمال وحشیانه آنان می‌پردازد، ولی از اینکه اینان از کجا سر برآورده‌اند و با حمایت و نقشة چه کسانی در عرصه سیاسی افغانستان ظهور کرده‌اند، سخنی به میان نمی‌آید. این نکته نیز قابل تأمّل است که فیلم‌ها و قهرمانان مورد علاقه امیر و حسن، همه آمریکایی هستند. با قرار دادن تک‌تک این نشانه‌ها در کنار هم می‌توان بدین نتیجه رسید که این رمان با سلیقه سیاست‌مداران آمریکا همخوانی دارد. به رغم حوادث تلخی که خوانندگان در رمان با آن روبه‌رو می‌شوند، پایان خوش آن در سایه آمریکا بسیار معنادار است و آن را به فیلم‌های هالیودی و هندی شبیه کرده است.

راوی داستان:

رمان بادبادک‌باز در ۲۵ قسمت با زاویه دید اوّل شخص نوشته شده که در آنها راوی همان امیر است. تنها در بخش شانزدهم، راویت داستان از زبان رحیم‌خان، دوست پدر امیر، صورت می‌گیرد که آن هم با زاویه اوّل شخص است. قسمت‌های آغازین رمان که به کودکی امیر و حسن اختصاص دارد، جذّابیّت بیشتری نسبت به قسمت‌های بعدی دارد، هرچند این قسمت‌ها شبیه خاطره‌هایی به هم پیوسته هستند که راوی (امیر) به نقل آنها می‌پردازد.

خط سیر داستان:

رمان با یک فلاش‌بک (عقب‌گرد) از زمان حال (دسامبر ۲۰۰۱ میلادی) به کودکی امیر (راوی) و به مهم‌ترین سال زندگی او، یعنی دوازده سالگی‌ وی (سال ۱۹۷۵ میلادی)، آغاز می‌شود. در این میان، امیر به تمام اتّفاق‌های مهمّی اشاره می‌کند که برای خودش و حسن از زمان تولّد آنان روی داده است. در روایت این قسمت با پرش‌های زمانی روبه‌رو هستیم. در بخش‌های بعدی رمان نیز که سیر حوادث و اتّفاق‌ها بیشتر نظم منطقی‌ به خود می‌گیرد و بر اساس زمان تقویمی و خطّی به پیش می‌رود.

امیر در دسامبر ۲۰۰۱ زمانی که در آمریکا است شروع به توصیف زندگی اش می کند. او از خانواده ای اصالتا افغانی تبار بود که به همراه پدرش بابا در کابل زندگی می کردند. مادر خانواده در هنگام به دنیا آوردن امیر (تک پسرشان) از دنیا رفت.

انتهای حیاط بزرگ خانه، کلبه ای ساخته شده که خدمتکار خانه علی با پسرش حسن آن جا زندگی می کند. علی از تبار هزاره ای های افغانستان بود که در آن زمان مورد آزار دیگر قومیت های افغان قرار می گرفتند. (هزاره‌ها یکی از اقوام افغانستان و کشورهای همجوار می‌باشند و بیشتر شیعه مذهب هستند. در افغانستان آنان سومین گروه قومی عمده را تشکیل می‌دهند. در قرن بیستم میلادی هزاره‌ها به عنوان شهروندان درجه دوم کشور در افغانستان به حساب می‌امدند و گاهی حتی به عنوان برده با انها از طرف دولت مرکزی رفتار می‌شد.)

علی همبازی دوران کودکی بابا بود و از سال ها پیش اجدادش در خانه اجدادِ بابا زندگی می کردند. علی و بابا از بچگی با هم بزرگ شده بودند  و پسرانشان، امیر (متولد ۱۹۶۳) و حسن لب شکری (متولد ۱۹۶۴) هم که با اختلاف یک سال از یکدیگر به دنیا آمده بودند، همچون دو برادر با هم بزرگ شده و پرورش یافته بودند. همسر علی که صنوبر نام داشت، پس از به دنیا آوردن پسرک لب شکری، با گروهی رقاصه و آوازه خوان از خانه رفته بود و هرگز بازنگشته بود. این مسئله همیشه باعث سرافکندگی علی و حسن بود. علی در کودکی به مریضی فلج اطفال دچار شده بود و بر اثر آن یک پایش فلج شده بود و تا آخر عمر آن را به سختی به دنبال خود می کشید و و عضلات صورتش هم فلج شده بود و دیگر هرگز نتوانست لبخندی به لب بیاورد، هرچند با رفتن صنوبر، بار غمی به دوش علی نشست که لبخند برایش معنایی نداشت. حسن پسرک لب شکری، پسری با جرئت، صادق و مهربان بود. آقا صاحب هم همیشه هوای علی و حسن را داشت و با حسن جوری رفتار می کرد که با امیر.

امیر پسری بود که به نسبت پدرش که مردی قوی و شجاع بود، ضعیف و ناتوان به نظر می رسید و این مسئله همیشه باعث رنجشش بود. امیر رفتار های سرد و نگاه های سنگین پدرش را به سختی تحمل می کرد و همیشه از این که پدرش او را پسری دست و پا چلفتی و ضعیف می داند و شاید هم او را قاتل مادرش می داند، عذاب می کشید. امیر عاشق داستان نوشتن و کتاب خواندن بود. او و حسن تمام زمانشان را با هم می گذراندند، تیر و کمان، بادبادک بازی، ورق بازی و گاهی امیر که باسواد بود برای حسن بی سواد کتاب می خواند. بابا همبشه می گفت بچه هایی که از یک پستان شیر می خورند مثل برادرند و امیر و حسن از یک دایه شیر خورده بودند.

هر سال یک مسابقه بادبادک پرانی در افغانستان برگزار می شد و نفر آخری که می توانست تمام بادبادک های دیگر را سرنگون کند، آخرین بادبادک سرنگون شده را به خانه می برد و به نشان افتخار به دیوار نصب می کرد. در زمستان سال ۱۹۷۵، شب قبل از برگزاری مسابقه بادبادک پرانی، بابا به امیر می گوید که خوب است که او فردا برنده مسابقه فردا شود و امیر حس می کند که فردا موقعیتی است برای او تا خود را به پدر نشان دهد.

فردا امیر با همکاری حسن مسابقه بادبادک پرانی را شروع می کند. مسابقه تا حوالی غروب ادامه پیدا می کند و در نهایت امیر برنده مسابقه می شود.  زمانی که آخرین بادبادک سرنگون شد، امیر از گوشه چشم نگاهی به پدرش که با رحیم خان، دوست قدیمی اش روی پشت بام نشسته بود انداخت و از دیدن تحسینی که در چشمان او بود، حس خوبی پیدا کرد. امیر در حال جمع کردن نخ بادبادکش بود و فریاد زد و به حسن گفت هرجور شده بادبادک سرنگون شده را برایش بیاورد. حسن هم با شادمانی و لبخند بر لب  فریاد زد تو جون بخواه؛ و این آخرین لبخندی بود که امیر از حسن دید …

حسن به دنبال بادبادک می دوید و امیر در فکر آن شب بود که پدرش به او که سال ها نگاهی سنگین کرده بود، بالاخره به وجودش افتخار خواهد کرد. مدت طولانی از رفتن حسن گذشت و امیر از برنگشتن او نگران شد. به دنبال او رفت و شروع به دویدن در کوچه های کابل کرد، ناگهان صدایی از ته یکی از کوچه ها شنید. به دنبال صدا رفت و حسن را دید که انتهای کوچه ایستاده، بادبادک آبی پشت او روی تپه خامی افتاده بود و ۳ نفر او را محاصره کرده بودند؛ آصف و دوستانش …

آصف از پسران هم طبقه امیر بود که مثل خیلی های دیگر از هزاره ای ها بدش می آمد و معتقد بود که هزاره ای ها باید به به هزاره جات بروند و در آن جا زندگی کنند و نباید با بقیه افغان ها قاطی شوند و خون آن ها را کثیف کنند. چند روز پیش از مسابقه بادبادک پرانی که آصف در کوچه قصد کتک زدن امیر را داشت تا او را ادب کند که دیگر با یک بچه هزاره ای (حسن) بازی نکند، حسن با تیر و کمانش چشم آصف را نشانه گرفت و اجازه نداد که امیر را بزند. آصف هم رفت و او را تهدید کرد که این مسئله برای هر دوی آن ها گران تمام می شود. حالا آصف حسن را ته آن کوچه گیر انداخته بود. به حسن گفت که بادبادک را بدهد و برود، اما حسن گفت بادبادک برای امیر آقاست و نمی دهد. امیر این صحنه ها را دید و هیچ نگفت و آرام تماشا کرد؛ او می خواست به هر قیمتی که شده بادبادک را به دست بیاورد تا پدرش به او افتخار کند.

امیر یواشکی از پشت دیوار تماشا کرد که دوستانِ آصف، حسن را نگه داشتند و آصف به او تجاوز کرد، روی برف ها کله های خون افتاد و امیر آرام پشت کرد به انتهای کوچه خاکی و به خانه رفت. حسن بادبادک را به خانه برد و بدون این که حرفی با کسی بزند به کلبه ته حیاط رفت و تا چند روز خبری از او نشد. این سکوت او، امیر را بیشتر برمی آشفت. امیر ترجیح می داد که حسن سر او فریاد بزند ، او را کتک بزند تا شاید تقاص  خیانتی که کرد را پس بدهد و عذاب وجدان رهایش کند، اما حسن هیچ نگفت.

به واسطه آوردن آخرین بادبادک، رابطه امیر و پدرش بهتر شد، اما روابط برادرانه امیر و حسن به پایان رسیده بود. سکوت حسن، امیر را هر روز بیشتر از روز قبل عذاب می داد تا این که یک روز امیر تصمیم خود را گرفت؛ آن خانه  یا جای او بود و یا جای حسن، این تنها راه بازگشتن به زندگی آرام گذشته بود. امیر به حسن تهمت دزدی زد و حسن بدون هیچ مقاومتی دزدی را به گردن گرفت. بابا گفت که او را می بخشد، اما علی و حسن قصد داشتند از آن خانه بروند. امیر برای اولین بار، در روزی که حسن و علی داشتند از آن خانه می رفتند، گریه پدرش را دید، اما علی و حسن به هزاره جات رفتند.

مدتی بعد از رفتن علی و حسن، به دنبال حمله روسیه به افغانستان در سال ۱۹۷۹، امیر و بابا قاچاقی به پاکستان و از آن جا به آمریکا رفتند. در سال ها زندگی در آمریکا، روابط امیر و پدر بهتر شده بود.  امیر به دانشگاه رفت و با پدر آخر هفته ها در بازار کهنه فروشان کار می کردند و از این طریق هم مخارج زندگیشان می گذشت و هم این که در آب بازار با افغانی های ساکن آمریکا ارتباط برقرار می کردند. اما در طول تمام این سال ها، امیر همیشه بار خیانت گذشته اش را با خود می کشید.

بابا به سرطان مبتلا شد. در مدتی که بابا با مرگ دست و پنجه نرم می کرد، به خواستگاری دختری افغان رفتند و امیر پیش از مرگ پدر، با ثریا ازدواج کرد. امیر و ثریا تا ده سال بعد از ازدواجشان نتوانستند بچه دار شوند و این مسئله مشکل بزرگی برای آن ها شده بود.

روزی رحیم خان با امیر تماس گرفت و به او گفت که در پاکستان است و می خواهد پیش از مرگش، امیر را ببیند. قبل از خداحافظی به امیر گفت که هنوز راهی برای بازگشت هست. رحیم خان دوست نزدیک پدر امیر بود و امیر با آخرین جمله او فهمید که رحیم خان از اتفاقاتی که بین او و حسن افتاده بود آگاه است. امیر به سرعت به پاکستان رفت و رحیم خان را ملاقات کرد.

رحیم خان به او گفت که حسن با دختری هزاره ای ازدواج کرده و صاحب پسری به نام سهراب شده اند. به او گفت که سال ها بعد از رفتن آن ها از افغانستان، رحیم خان حسن را پیدا کرده و به خانه آن ها آورده و با هم زندگی کرده بودند و حسن هم برای نگه داری از میراث امیر و بابا این پیشنهاد را پذیرفته بود. رحیم خان گفت که مادر حسن، صنوبر که دیگر پیرزنی بود به خانه آن ها رفته بود و از حسن طلب بخشش کرده و حسن هم او را بخشیده و صنوبر تا آخر عمرش با آن ها زندگی کرد و در همان خانه هم مرده بود.

رحیم خان به امیر گفت که بعد از رفتن روسیه از افغانستان و روی کار آمدن طالبان، حسن که قصد حمایت از خانه آن ها را داشته، به دست طالبان کشته شده و همسرش هم پشت سرش تیر خورده. رحیم خان از امیر خواست که به افغانستان برود و سهراب را که بعد از کشته شدن پدر و مادرش در پرورشگاهی در افغانستان مانده بود، به پاکستان ببرد و در آن جا به یک پرورشگاه که آشنای رحیم خان است، بسپارد. امیر به او گفت که افغانستان الان خطرناک است و او نمی خواهد به آن جا برود. و رحیم خان پرده از رازی دیگر برداشت؛ او گفت که علی پیش از صنوبر با زن دیگری ازدواج کرده بود و آن دو نتوانسته بودند بچه دار شوند. علی عقیم بوده و حسن در حقیقت برادر ناتنی و نامشروع امیر است (پدر امیر به صنوبر تجاوز کرده  و حسن، حاصل این تجاوز بوده است).

امیر از شنیدن این حرف ها احساس کرد که زندگی اش یک دروغ بزرگ بوده. رفتار های سرد پدر با او به خاطر عذابی بوده که او از دیدن اختلاف جایگاه امیر و حسن می کشیده. پدر همیشه در عذاب این مسئله بوده و زمانی که آن ها در مشکلات فراوان در آمریکا  زندگی می کردند، پدر با فکر این که حالا امیر هم در شرایطی مشابه حسن است، توانسته بود اندکی از عذاب آسوده شود و روابط بهتری با امیر برقرار کند.

امیر به افغانستان رفت. حالا افغانستان در دست طالبان بود. به پرورشگاهی که سهراب در آن بود رفت و فهمید یکی از افراد طالبان گه گاه به پرورشگاه می آمده، در ازای پرداخت پول به پرورشگاه یکی از بچه ها را با خود می برده و مسئول پرورشگاه برای این که بچه ها از گرسنگی نمیرند، به پول او نیاز داشته و ناچار بچه ای را که می خواسته به او می داد. آن مرد مدتی پیش از رسیدن امیر، سهراب را با خود برده بود.

امیر مرد طالبانی را پیدا کرد. با او  قرار ملاقاتی گذاشت و در این قرار فهمید که آن مرد همان آصف است. آصف لباس دخترانه ای به تن سهراب کرده بود و او را به رقصیدن وا می داشت و پسر خجالت زده از او اطاعت می کرد. امیر تا سر حد مرگ از آصف کتک خورد که سهراب لرزان از پشت آصف را تهدید کرد که اگر مرد را رها نکند با تیر و کمانش چشم آصف را از حدقه در می آورد و این کار را کرد. وقتی آصف از درد به خود می پیچید؛ امیر و سهراب از خانه آصف فرار کردند.

آن دو به پاکستان رفتند و در آن جا امیر فهمید که هیچ پرورشگاهی در کار نبوده و رحیم خان هم بدون این که هیچ نشانی از خود بگذارد، رفته. امیر به سهراب قول داد که دیگر هیچ وقت او را در هیچ جایی تنها رها نکند. امیر در پی یافتن راهی برای بردن سهراب با خود به آمریکا بود و سهراب هم کم کم داشت آرزوی رفتن به آمریکا را در ذهن می پروراند تا شاید زندگی جدیدی به دست بیاورد و مثل گذشته آرام زندگی کند.

در این میان وکیلی به امیر گفت که شاید لازم باشد مدتی سهراب را در یک پرورشگاه در پاکستان بگذارد و خودش به آمریکا برود و کار های رفتن سهراب را حضوری درست کند. شبی که امیر این مسئله را با سهراب در میان گذاشت، سهراب شروع به گریه کرد و آن قدر گریه کرد  تا به خواب رفت. امیر هم خوابید و نصفه های شب با صدای تلفن از خواب بیدار شد و صدای ثریا را آن طرف خط شنید. ثریا به او گفت که از طریق یکی از آشنا هایشان مقدمات رفتن سهراب به آمریکا را فراهم کرده و دیگر نیازی نیست سهراب در پاکستان تنها بماند.

امیر از شنیدن این خبر شادمان تلفن را قطع کرد. از دیدن تخت خواب خالی سهراب فکر کرد که سهراب طبق برنامه هر شب به حمام رفته. سهراب از زمانی که از دست آصف خلاص شده بود هرشب ساعت ها در حمام بدنش را می شست، انگار احساس می کرد با این کار روحش که از تجاوز های آصف آلوده شده بود با آب پاک می شود. امیر به پشت در حمام رفت و خبر خوش را فریاد زد اما وقتی صدایی از حمام نیامد با وحشت در را شکس و دید که سهراب رگ دستش را زده و در وان غرق خون شده. سهراب را به بیمارستان رساندند. سهراب به سختی از این مسئله جان سالم به در برد و چند روز بعد با امیر به آمریکا رفت، اما دیگر لب از سخن دوخته بود. سهراب تا مدت ها با هیچ کس صحبت نمی کرد و این مسئله گرد ناامیدی را بر زندگی امیر و ثریا و سهراب پاشاند.

تا این که یک روز اتفاقی افتاد. در جشنی که افغان ها در یکی از پارک های آمریکا به راه انداخته بودند، امیر یک بادبادک خرید و شروع به بادبادک پرانی کرد. امیر که متوجه نگاه مشتاق سهراب، بعد از مدت ها به بادبادک در هوا شده بود تمام تلاشش را کرد و بهترین نمایشی که می توانست با بادبادک اجرا کرد؛ مثل کار هایی که در آخرین روز دوستی با حسن با بادبادکش کرده بود. امیر آخرین بادبادک را سرنگون کرد، برق شادی را در چشمان مشتاق سهراب دید، از او پرسید که می خواهد بادبادک سرنگون شده را برای او بیاورد و سهراب بعد از مدت ها سکوت، لب به سخن گشود و گفت آره. امیر خود را دید که همین طور که می دوید فریاد زد تو جون بخواه …

شخصیت های داستان:

در رمان رئالیستی (واقع‌گرا) شخصیّت محوری‌ترین عنصر داستانی محسوب می‌شود، چرا که با وجود تخیّل نویسنده، روایت زندگی شخصیّت‌هاست که در جامعه رمان رنگ واقعی به خود گرفته است. رمان بادبادک‌باز بیش از ۲۰ شخصیّت اصلی و فرعی دارد که خالد حسینی به اقتضای روایت داستانی از آنها استفاده کرده است. در این میان او به شخصیّت‌های اصلی که در رمان نقش مهم‌تری دارند، بیشتر پرداخته است. این شخصیّت‌ها عبارتند از:

امیر: شخصیّت اصلی و نسبتاً پویای رمان بادبادک‌باز است که نقش راوی را بر عهده دارد و رمان از زبان او بیان می‌شود. فردی بُزدل و ترسوست که نمی‌تواند از خود و حقّ خود در مقابل دیگران دفاع کند. او همیشه متّکی به کمک‌های حسن است. این خصوصیت او باعث می‌شود به بهترین و تنها دوستش خیانت کند و نتواند در لحظه‌ای حسّاس از حسن در برابر تجاوز آصف حمایت کند. او پسری خودخواه است که توجّه پدرش به حسن را برنمی‌تابد و او را رقیب خود می‌داند که برای رسیدن به محبّت پدر، قربانی شدن او لازم است. با وجود اینکه حسن برای او فداکارانه هر کاری را انجام می‌دهد تا رضایت او را به دست آورد، امّا در نهایت، توجیه او برای آرامش وجدان خود این است که حسن هزاره و شیعه است و او پشتون و سنّی. او با همه افغانی‌هایی که ثریّا دیده، متفاوت است، چرا که برخلاف بقیّه نسبت به فراری بودن ثریّا واکنش تندی نشان نمی‌دهد و به راحتی با آن کنار می‌آید.

حسن: شخصیّتی که همانند نامش نیکو و خوب و در بر دارنده خصلت‌های پسندیده است. چهره‌ای گِرد و لبی شکری دارد و در هنگام تولّد نیز لبخند بر لب به دنیا می‌آید. تصویری که امیر (راوی) از او نشان می‌دهد، در بعضی قسمت‌ها اغراق‌آمیز است، به‌گونه‌ای که گاه برای خواننده باورپذیر نیست که در واقع، چنین شخصیّتی وجود داشته باشد. در مقابل دیگران از امیر دفاع می‌کند، حتّی حاضر است جانش را فدای او کند. رفتار حسن بیشتر شبیه افراد پخته و باتجربه است. او فکر امیر را می‌خواند، با اینکه بی‌سواد است. بسیار باهوش‌تر از امیر و برخلاف او، پسری شجاع و با دل و جرأت است. حسن در حقیقت، مکمّل امیر و در بر دارنده همه صفت‌های خوبی است که او از آن بی‌بهره است؛ نمونه کوچک‌شده‌ای از پدرش، علی.

بابا: پدر امیر، مردی خودخواه، جدّی، سخت‌کوش، بااراده و جسور است. در رمان نام کوچک او آورده نمی‌شود و راوی (امیر) از او با عبارت پدر و بابا یاد می‌کند. شخصیّت‌های دیگر نیز او را “آقاصاحب” خطاب می‌کنند. عقاید خاصّی دارد. او دنیا را یا سیاه می‌بیند یا سفید و خودش تصمیم می‌گیرد چه چیزی سیاه است و چه چیزی سفید. با دست خالی با خرسی در بلوچستان درگیر شده، آن را شکست داده است و به خاطر شجاعت او مردم بدو لقب “توفان‌آقا” داده‌اند. به مُلاّها و مبلّغان دین اعتقادی ندارد. پایبند به احکام اسلامی نیست و به راحتی شراب می‌نوشد. از سویی، به سنّت عید قربان احترام می‌گذارد و هر سال گوسفندی قربانی می‌کند و همه گوشت آن را به فقرا می‌دهد. به عقیده او، تنها یک گناه وجود دارد و آن هم دزدی است، چرا که در جوانی، پدرش به دست یک دزد کشته شده است. آدم خیّری است که به دیگران کمک می‌کند، قرض می‌دهد و پس نمی‌گیرد. یتیم‌خانه‌ای می‌سازد و تمام هزینه‌های ساختش را بدون کمک دولت پرداخت می‌کند. انسان وطن‌دوستی است که در لحظه مهاجرت کمی از خاک وطن خود را برمی‌دارد و می‌بوسد و آن را نزدیک قبل خود قرار می‌دهد.

علی: حافظ قرآن، کم‌حرف و آرام است؛ انسان باگذشتی که برای حفظ آبروی عموی خود با صنوبر، دخترعموی خویش، ازدواج می‌کند. این در حالی است که می‌داند او دچار فساد اخلاقی است. همانند حسن و امیر با پدر امیر از کودکی دوست بوده است. در کودکی دچار نقص پا شده، ماهیچه‌های چانه‌اش به خاطر فلج مادرزاد از کار افتاده است و نمی‌تواند بخندد. این عارضه چهره او را بی‌روح ساخته که تنها از چشم‌های تنگ میشی او می‌توان احساس غم و شادی او را خواند. خدمتکاری وفادار، مطیع و راستگوست.

رحیم‌خان: شریک تجاری پدر امیر و بهترین دوست اوست. شخصیّت متعادل دارد با رفتاری حکیمانه که در رمان نقش وجدان بیداری را بازی می‌کند که با کشاندن امیر به پاکستان و افشای تمام رازهای نگفته در پی نجات سهراب، رسیدن امیر به آرامش و به جا آوردن حقّ دوستی خود با پدر امیر است. او به روایت بخش‌هایی از رمان می‌پردازد که راوی (امیر) از آن اطّلاع ندارد و از این رو، نقاط تاریک ذهن خواننده و راوی را روشن می‌کند و سیر داستان را به پیش می‌برد.

آصف: پسری شرور است با چشمانی آبی و موهای بور و قدی بلند. بیش از آنکه به افغان‌ها شبیه باشد، به مادر آلمانی خود رفته است و این خود به تعریض گویای شخصیّت نژادپرست اوست. قهرمان محبوب او هیتلر است. مردم‌آزار و تندخوست، به حدّی که بچّه‌های محلّه “وزیر اکبرخان” و محلّه‌های دیگر، حتّی پدر و مادرش نیز از او حساب می‌برند و مطیع او هستند. علی و حسن را به خاطر هزاره بودن مسخره می‌کند و می‌آزارد و امیر و پدرش را به دلیل دوستی با آنان سرزنش می‌کند و احمق و ننگ افغانستان می‌خواند. او در این رمان نماینده طالبان و تفکّر نژادپرستانه و وحشی‌مآب آنان و عامل اجرای حُکم سنگسار است و نقش ضدّ قهرمان را در رمان بازی می‌کند.

ثریّا طاهری: دختری باجسارت و سرزنده و علاقه‌مند به کتاب است که در اوّلین ملاقات دل امیر را می‌رباید و او را شیفته خود می‌کند. به دلیل فرار از خانه با مردی افغانی در سنّ هیجده سالگی مورد سرزنش قرار می‌گیرد و هیچ کس به خواستگاری او نمی‌آید. او در رمان، نماینده زن مُدرن و متجدّد افغانی است.

اقبال طاهری: ژنرال دوران ظاهرشاه، پدر ثریّا و مردی است که خشونت و خونسردی نظامی در رفتارهای او دیده می‌شود. همیشه کت و شلواری خاکستری می‌پوشد که از بس اُتو خورده، برق می‌زند و مدام ساعت جیبی خود را کوک می‌کند و منتظر روزی است که آبها از آسیاب بیفتد و کشور دوباره آرام شود تا بازگردد و به پُست و مقامی برسد. او نماد افراد راحت‌طلبی است که از کشور خود در شرایط بحرانی می‌گریزند و در زمان صلح و آرامش بی هیچ رنجی داعیه‌دار و خواهان منصب و جایگاه‌های حکومتی هستند. پشتونی متعصّب و معتقد به آداب و رسوم افغان‌ها که حضور سهرابِ هزاره را در خانوادة امیر برنمی‌تابد و مخالف فرزندخواندگی است، چرا که از نظر او خونو نژادقدرتمند و مهمّ است و از حرف مردم و آنچه که می‌گویند، هراسان است.

جمیله: همسر ژنرال طاهری و مادر ثریّا که در گذشته در دبیرستانی در کابل، معلّم ادبیّات و تاریخ بوده است. زنی پرحرف و خوش‌برخورد که صدای خوبی برای آوازخوانی دارد، ولی به خاطر ترس از شوهر و ممانعت او نتوانسته بدان بپردازد. بیشتر حرف‌های او شرح بیماری‌های خودش و ژنرال و گلایه از شوهر به دلیل بی‌توجه بودن به وضعیّت جسمی وی است و مهم‌ترین دغدغه‌اش ازدواج تنها دخترش است که سابقة خوبی ندارد. وی نماینده زن سنّتی و مطیع افغانی که همیشه کارها و حرف‌های شوهرش را توجیه می‌کند.

سهراب: فرزند آزرده و رنج‌کشیده حسن که قربانی جنگ و کینه نژادپرستانه آصف می‌شود. همچنین نماد کودکان بی‌گناهی که قربانی جنگ می‌شوند و تا مدّت‌ها اثرات آن را در زندگی با خود به همراه دارند. او هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی آسیب دیده، به‌طوری که بعد از اتّفاق‌های تلخ پیش آمده، نمی‌تواند به هر کسی اعتماد کند و سکوت معنادار و انزوا و گوشه‌گیری وی گواه این مسأله است. خیلی دیر با امیر ارتباط برقرار می‌کند و زمانی که از تصمیم امیر در سپردنش به یتیم‌خانه آگاه می‌شود، با ناامیدی دست به خودکشی نافرجامی می‌زند و زمانی هم که نجات می‌یابد، دیگر با امیر و کسی سخن نمی‌گوید و سرانجام، رمان با لبخند او و آغاز دوستی او با امیر به پایان می‌رسد.

فرید: راننده‌ای تاجیکی که کلاهش را مانند احمدشاه مسعود بر سر می‌گذارد. وی در جنگ با شوروی همراه پدرش جهاد کرده است و بر اثر انفجار مین‌های ضدّ نفر دچار نقص عضو شده، دو دخترش را نیز از دست داده است. امیر را به افغانستان می‌برد و همه جا همراه اوست. در ابتدا نظر خوبی به امیر ندارد، با او بد برخورد می‌کند و با نیش و کنایه سخن می‌گوید. زمانی که از هدف امیر برای سفر به افغانستان مطّلع می‌شود، همانند دوستی دلسوز به او کمک می‌کند و پا به پای او به جستجوی سهراب می‌پردازد. امیر و سهراب را از محلّ استقرار طالبان به پاکستان می‌برد و جان امیر را با رساندنش به بیمارستان نجات می‌دهد و بعد از بهبودی نسبی امیر، او را به جایی امن می‌برد.

صنوبر: مادر حسن و نماینده آن دسته از زنانی است که از وضعیّت خویش ناراضی هستند، آزادی را در بی‌بند و باری، فرار از خانه و شکستن هنجارهای جامعه می‌دانند، امّا در نهایت سرخورده و پشیمان به خانه بازمی‌گردد، زمانی که زیبایی و طراوت زنانه را از دست داده‌اند و در جامعه مردسالار چیزی برای عرضه ندارد. صنوبر جزو شخصیّت‌های فرعی رمان است که حضوری کم رنگ دارد.

نثر و سبک داستان:

این کتاب نثری ساده، روان و بدون استفاده از تکنیک خاص دارد. از ویژگی های آثار ساختارگرا این است که داستان را به شکلی پایان می بخشند که با آن شروع کرده اند: بادبادک در ابتدا و انتهای کتاب. استفاده از تاریخ های دقیق و دید اول شخص کتاب، بیان گر ساختار کاملا روایی آن است. از دیگر ویژگی های بارز این اثر، توصیفات دقیق و همه جانبه نویسنده است. تمام جزئیات به گونه ای در متن کتاب توصیف شده اند که به راحتی می توان با شخصیت ها زندگی کرد.

نمادها و شبه‌نمادهای داستان:

بادبادک در این رمان، نمادی از آزادی و وحدت افغان ها است که در نهایت هم باز داستان با حضور بادبادک به دوستی دوباره می رسد که نشان دهنده این است که تا زمانی که افغان ها با هم اتحاد نداشته باشند، به شادی نمی رسند. از نگاهی دیگر بادبادک می تواند نماد سنت گرایی باشد. در آخر رمان، زمانی که افغان ها به سنت هایشان باز می گردند، باز روابط از سر گرفته می شوند.

استفاده نمادین خالد حسینی از بادبادک باعث می‌شود که به جستجوی نمادها یا شبه‌نمادها بپردازیم و بعضی قسمت‌های این رمان را از این لحاظ مورد بررسی قرار دهیم. برای نمونه، امیر، حسن را گوسفند قربانی می‌داند که باید کشته شود تا امیر بتواند به پدرش نزدیک شود. خشک شدن درخت اناری که حسن و امیر در زیر آن شاهنامه می‌خواندند، نماد از بین رفتن و تباه شدن دوستی آن دو است. داستان رستم و سهراب، در حقیقت، روایت دگرگونه‌ای است از پدر امیر که فرزند نامشروع خود را ناخواسته با رفتارش به کشتن می‌دهد. تجاوز آصف به حسن، نمادی از تجاوز قوم پشتون به حقوق انسانی قوم هزاره است. نقص بدنی علی و حسن نیز دلیل بر ضعف و ناتوانی آنان در برابر قدرت قومیّت حاکم است. اژدهایی که حسن در خواب خود برای امیر تعریف می‌کند، در واقع، امیر و خصلت‌های بد درونی اوست که عاقبت، حسن را در خود فرو‌می‌برد.

نقد داستان:

بادبادک باز  روایتی روشنگر از نابسامانی‌های سیاسی، فرهنگی و تاریخی افغانستان است که سیر تاریخ معاصر را می‌توان از مجرای رویدادهایی که برای قهرمانان داستان روی می‌دهد فهمید. روزی که خالد حسینی “بادبادک باز” را نوشت شاید فکر نمی‌کرد که این کتاب به یکی از پرفروشترین کتاب‌های وقت تبدیل شده و ادبیات افغانستان در دنیای غرب چنان مورد توجه قرار گیرد. در اولین حضور عمومی خالد حسینی با کتابش، تنها یک نفر در کالیفرنیا تقاضای  کتاب با امضا نویسنده را از  کرد و این موضوع هیچ تناقضی با توقع نویسنده افغان نداشت. تناقض از زمانی آغاز شد که دهان به دهان و محفل به محفل نام کتاب زمزمه شد و به فروش رسید، به‌طوریکه تاکنون بالغ بر ۲٫۵ میلیون جلد فروش داشته و این نویسنده به نقاط مختلف آمریکا و غرب برای دیدار با طرفدارانش دعوت شده است. در حال حاضر  این نویسنده افغان  یکی از مشهورترین چهره‌های ادبی-فرهنگی منطقه فارسی زبانان است.

بادبادک‌باز قصه پسری بنام امیر از خانواده‌های متمول افغانستان است که به عنوان یکی از آخرین نسل‌هایی که در آرامش و خارج و از جنگ و خونریزی متولد می‌شود به روایت زندگی خود می‌پردازد. امیر در دهه ۶۰ در زمان حکومت پادشاهی افغانستان متولد می‌شود و با پسر پیشخدمتشان حسن دوران کودکی سرشار از نشاط و شیطنت‌های کودکانه را می‌گذراند. پدر امیر از افراد متمول و محترم کابل بوده و همیشه به عنوان تکیه‌گاهی برای امیر است. توجه بیش از حد پدر امیر به حسن مورد حسادت و کینه امیر قرار گرفته به‌طوریکه رابطه صمیمی و دوست داشتنی حسن نسبت به امیر یکطرفه می‌شود. تا اینکه بر اساس حادثه ایی امیر با بزدلی به حسن که همیشه حامی و نجات‌دهنده او بوده است کمک نکرده و رابطه امیر و حسن بطور کامل به هم می‌خورد. این موضوع برای همیشه در وجدان امیر بعنوان یک گناه نابخشودنی سنگینی می‌کند. در همین میان در اواسط دهه ۷۰ میلادی روس‌ها به افغانستان حمله کرده و آتش جنگ و کشتار را بوجود می‌آورند؛ جنگی که کماکان آرامش را از افغانستان بعد از گذشت بیش از ۳۰ سال ربوده است.

در نگاه اول باد بادک باز یک قصه بسیار پر کشش از مفاهیم بزرگ انسانی مانند عشق، گناه، ترس و شجاعت و سنگینی وجدان است. مفاهیمی که صرفن با رستگاری به پایان می‌رسند. برای هر کدام از این مفاهیم بهایی بسیار گران نیز  پرداخت می‌شود. خالد حسینی برای بیان این مفاهیم یک اثر شخصی را پدید می‌آورد. شباهت‌های فراونی بین زندگی واقعی خالد حسینی و امیر، قهرمان داستان وجود دارد. این نزدیکی عاملی شده است که بادبادک‌باز تاثیر استثنایی بر ذهن خواننده بگذارد. همچنین کتاب را  می‌توان گذری بر تاریخ چند دهه اخیر افغانستان دانست. نویسنده سعی می‌کند تمام جریانات سیاسی و نزاع و خونریزی‌های وطنش را از دیدی خارج از سیاست نگریسته و به انتقاد از آنها بپردازد. وی ریشه تمام جنگ‌ها را در کشورش ریشه در تفکری که خارجی‌ها بالاخص روس‌ها در ذهن مردم افغانستان پرورانده‌اند، یعنی جدال شیعه و سنی، هزاره ای و پشتون و … می‌داند. اختلافات قومی که تاکنون باعث کشته شدن و آواره شدن میلیونها افغانی بی‌گناه شده است. کتاب را می‌توان به چهار بخش تقسیم نمود:

دوران کودکی امیر تا خروج از کابل

حضور امیر در آمریکا

بازگشت مجدد امیر به کابل

بردن سهراب به آمریکا

بخش سوم داستان او یعنی بازگشت مجدد امیر به افغانستان که دلخراشترین بخش داستان است و به جنایات طالبان به‌نام دین اسلام می‌پردازد را می توان تاثیر‌گذار‌ترین بخش کتاب دانست. بخشی که نکته بسیار ظریفی نویسنده در آن گنجانده است. امیر با پدری که چندان عقاید مذهبی ندارد بزرگ می‌شود و خود را چندان پایبند عقاید مذهبی نمی‌داند. بازگشتش به کابل و دیدن رفتار طالبان با مردم به نام دین او را بیشتر از عقاید مذهبی می‌راند ولی در همین بین در یکی از سخت‌ترین لحظات زندگیش و زمانی‌که مستاصل و نامید از یافتن سهراب در پاکستان است، به اقامه نماز می‌پردازد و تا پایان داستان به عنوان فردی مسلمان می‌ماند. این دو رفتار در کنار دیگر که سرشار از هوش نویسنده است بیان کاملی از موقعیت آن زمان مردم افغانستان است.

خالد حسینی در روایت داستان خود از بیان تلخ‌ترین موضوعات نیز پر هیز نمی‌کند. او تلخ‌ترین رویداد در افغانستان را تجاوز به شخص و حریم شخصی می‌داند. این تجاوز که به‌صورت استعاری با تجاوز آصف به حسن و بعد ها پسرش سهراب روایت می شود، به ترسناکترین کابوس امیر  تبدیل شده است. این کابوس تا زمان رستگاری امیر با او همراه است؛ تجاوز به حریم انسان بودن. نویسنده نشان می‌دهد در افغانستان قانون همیشگی حکم می‌کند. ظالم تا می‌تواند ظلم می‌کند. ظالم حریم نمی‌شناسد، تجاوز می کند، و تلخ این‌که این عادت چنان فراگیر شده است که گاهی انسان‌های خوب افغان نیز مجبور به تبعیت از این قوانین هستند. پدر امیر به همسر علی پیشخدمتش تجاوز کرده و به علی خیانت می‌کند و علی هیچ نمی گوید، امیر در برگردان دروغین شعر‌های فردوسی برای حسن و آزار او از هیچ کوششی فرو گذاری نمی کند ولی حسن همیشه حامی و دوستدار اوست، علی همیشه پشت و حامی و خدمتگزار آقا است. نمیدانم از خصوصیات مثبت افغان‌هاست یا …

کتاب سعی می‌کند بی طرفانه به فرهنگ و شخصیت‌های افغان‌ها بپردازد. در بخش‌های مختلف نویسنده به بیان سنت‌ها و دیدگاه آنها می‌پردازد. در بخشی از کتاب امیر به یکی از دوستانش که از هند به کابل آمده و از او می‌پرسد “چرا برای مسابقه بادبادک بازی در کابل حصار نمی‌کشند و قاعده نمی‌گذارند” پاسخ می‌دهد: تفاوت افغان‌ها با هندی‌ها در این است. افغان‌ها را نمی‌توان با قواعد و قاعده مقید کرد هر چند به سنت‌ها بسیار احترام می‌گذارند. یا زمانی‌که امیر متوجه می‌شود حسن برادر‌ناتنی‌اش است و به‌طور همزمان در کابل یک گدا را می‌بیند که با مادرش در دانشگاه آشنا بوده است ضمن بیان روابط عجیب افغان‌ها با یکدیگر نقل قولی از پدرش می‌کند که اگر دو افغانی در یک اتاق ۱۰ دقیقه با یکدیگر باشند با هم نسبت خانوادگی خود را می یابند. این روابط عجیب افغان‌هاست که از آن‌ها مردمان متفاوتی ساخته است. در بخش ازدواج امیر و ثریا در آمریکا، نیز مخاطب می‌تواند کاملن با فرهنگ افغانی آشنا شود. در حالی‌که آن‌ها از وطن خود بسیار دور بوده و در کشوری با فرهنگ بسیار متفاوت زندگی می‌کنند، پدر ثریا حاضر نیست از جزئی‌ترین رسومات و تعصبات خود بگذرد.

کتاب برای ما ایرانی‌ها به‌دلیل نزدیکی فرهنگ و حتی زبان ملموس تر است. (البته حسینی کتاب خود را به زبان انگلیسی نوشته است.) بخصوص اشارات فراوان نویسنده به ایران به عنوان سرزمین آرمانی افغان‌ها و تاثیر فراوان شعرا و فرهنگ ایرانی بر افغان‌ها بسیار جالب توجه است. ارجاعات فراوان به شاهنامه فردوسی و بالاخص داستان رستم و سهراب و انتخاب نام سهراب برای فرزند حسن خواندنی است. نویسنده احترام فراوانی برای فرهنگ و تمدن ایران قایل شده و در جای جای کتاب ایران را بعنوان مثالی از یک کشور آرمانی برای افغان‌ها نشان می‌دهد.

ولی کتاب از بعد دیگری نیز قابل بررسی است. فروش بیش از ۲٫۵ میلیون نسخه از یک نویسنده ناشناخته افغانی در آمریکا، شگفت انگیز و البته تامل‌برانگیز است. صرفنظر از توانایی‌های فراوان و تاثیر‌گذاری زیاد کتاب باید به این مساله نیز اشاره نمود که کتاب بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر با بیان جنایات طالبان در افغانستان به نوعی مهر تاییدی بر حمله آمریکا به افغانستان است. برای مردم آمریکا که در شوک حمله ۱۱ سپتامبر بودند و با لشگر کشی بوش به افغانستان دچار حالتی تردید شده بودند، با خواندن این گونه کتاب‌ها می‌توانند برای وجدان خود توجیهی برای حمله به افغانستان و جنایات نظامیان در آنجا بیابند. نویسنده نیز خواسته یا ناخواسته این توجیه را به آنها داده است. لذا حمایت های فراوان شخصیت‌های تاثیر‌گذار آمریکا از کتاب خالد حسینی را از این بعد هم می‌توان مدنظر قرار داد. بخصوص زمانی این نکته پر رنگ‌تر می‌شود که بدانیم خالد حسینی با افغانستان طالبانی صرفا از جراید و تصاویری که رسانه های آمریکایی در اختیار او قرار داده‌اند، آشنا بوده است. او آنها را همانطور دیده که غرب به او نشان داده است. البته باز هم باید تاکید شود این مساله چیزی از ارزش های کتاب کم نمی‌کند.

نکته قابل تامل دیگر این است که تلخی‌های کتاب برای یک افغانی از خانواده متمول است. زمانی رویدادهای کتاب دردناک تر می شود که بدانیم آسیبی که طبقه متمول افغانها از جنایت سه دهه اخیر افغانستان خورده اند در برابر قشر ضعیف افغانها بسیار ناچیز است. نویسنده سعی می‌کند این موضوع را با اقامت یک شبه امیر در خانه وحید و نوع زل زدن‌های سه فرزند وحید به دستان امیر موقع خوردن غذا و یا یکی از دردناکترین بخش‌های کتاب زمانی‌که مدیر یتیم خانه اشاره می‌کند برای رفع گرسنگی بچه‌های یتیم مجبور است هر از گاهی یکی از دختر بچه‌ها و یا پسر بچه ها را برای خوشگذرانی به یکی از افراد طالبان (آصف) بفروشد، بیشتر نمود می‌یابد. در این بین بیان تقدیر سهراب به عنوان نمونه ای کوچک از نسلی از افغانستان است که در اوج خون و خونریزی و نفرت متولد شده و برای گناه نکرده باید تاوان بدهند. و چه هوشمندانه نویسنده کتاب را به پایان می رساند؛ در عین ابهام در زندگی، سهراب کورسوی امید را از دست نمی‌دهد.

در کل باید اشاره نمود کتاب در تاثیر گذاری آنی بر مخاطب شگفت انگیز است. به قول ایزابل آلنده کتاب دارای روح است: «اثری شگفت انگیز، این داستان از جنس داستان‌های فراموش نشدنی است که تا سال‌ها با شما خواهد بود…این کتاب برایم چنان تاثیر گذار بود که تا مدت‌ها هر چیزی که بعد از آن می‌خواندم بی روح بنظرم می‌رسید.»

خالد حسینی در اولین رمان خود به نام بادبادک باز به دستاوردی نائل آمده که فقط اندکی از نویسندگان معاصر به آن دست یافته اند. نویسنده ضمن روایتی آموزنده و روشنگر از نابسامانی‌های سیاسی و فرهنگی افغانستان شخصیت هایی پویا می‌آفریند که تلاش‌های تاثر بر انگیز و پیروزهای پر شورشان حتا مدت‌ها بعد از پایان کتاب در ذهن خواننده باقی می‌ماند و شاید تنها ایراد این رمان شگفت انگیز این باشد که خیلی زود تمام می شود.

شرایط اجتماعی افغانستان در “بادبادک باز”:

خالد حسینی یک شمای کلی از شرایط اجتماعی افغانستان در این کتاب عرضه می کند. اختلاف طبقاتی حاکم به خوبی نشان داده شده است. دیده می شود که حسن که مثل برادر امیر با او دوستی می کند، باز هم او را امیر آقا صدا می زند. بعد از حمله روسیه، بد بختی و آوارگی مردم افغان به خوبی در این اثر دیده می شود. از سوی دیگر نویسنده شرایط زندگی مردم افغانستان پس از روی کار آمدن طالبان را به زیبایی و دقیق بیان می کند و طالبان و ظلم و ستمشان را به تصویر می کشد. نویسنده در قالب این رمان از زشتی نژادپرستی، ویرانی جنگ، روابط آدم‌ها و مهر و شفقت سخن گفته است. همچنین در حاشیه نگه داشتن زن ها در این کتاب، بیان کننده شرایط و جایگاه زنان در جامعه افغانستان است.

آداب و رسوم افغانستان در “بادبادک باز”:

از جنبه‌های مثبت رمان بادبادک‌باز، پرداختن خالد حسینی به آداب و رسوم و فرهنگ جامعه افغانستان است. اشاره به بازی‌های ملّی مانند بُزکُشی در اوّلین روز نوروز و شرح و توضیح آن، بازی‌های کودکانه مثل بادبادک‌بازی، تیله‌بازی، آینه انداختن، قلاّب‌سنگ، مراسم مذهبی مثل قربانی کردن گوسفند در عید قربان و سه روز تعطیلی آن، آداب سنّتی خواستگاری و عروسی مثل حنا بستن دست عروس، رسم آینه و قرآن، ولیمة عروسی و غذاهای محلّی. شاهنامه‌خوانی امیر و حسن و علاقه این دو به شاهنامه را نیز می‌توان به عنوان توجّه به ریشه‌های فرهنگی ادبی محسوب کرد.

دین و مذهب در “بادبادک باز”:

نویسنده در چند فرصت گریزی هم به بحث مذهب زده است. پدر امیر فردی لائیک تلقی می شود و شخصیتی دو بعدی از خود نشان می دهد: از طرفی خیانت به دوستش. از طرف دیگر کمک به فقرا و کار های مثبت بسیار دیگر. پس در این شخصیت، حسینی لائیک بودن را کاملا منفی یا کاملا مثبت تلقی نکرده است. در بخش هایی که طالبان را به تصویر می کشد هم سعی دارد نشان دهد که چگونه با استفاده ابزاری از مقوله دین، می توان مردم را به نابودی کشید.

نتیجه گیری:

خالد حسینی در رمان بادبادک‌باز در قالب داستان دوستی دو کودک به نام‌های امیر و حسن به شکل هنرمندانه مهم‌ترین مشکلات و معضلات جامعه افغانستان را بازتاب داده است. خالد حسینی توانسته با درونی کردن عوامل جامعه‌شناختی، شخصیّت‌هایی باورپذیر و واقعی بیافریند که هر کدام نماینده یک گروه و طبقه اجتماعی است، هرچند که درونی شدن این عوامل در شخصیّت‌ها شدّت و ضعف دارد. او در قالب شخصیّت‌های رمان خود به طرح موضوع‌هایی مانند قومیّت، نژاد، جنگ و مهاجرت می‌پردازد و یکی از دلایل مشکلات جامعه افغانستان را در نگاه تبعیض‌آمیز قومی-مذهبی ریشه‌یابی می‌کند.

راه حلّ پیشنهادی او برای این معضل، دوستی صادقانه و دوسویه است که به صورت نمادین بادبادک ظاهر می‌شود. نگاه امیر به مسألة نژاد و قومیّت به عنوان یک کودک نشان‌دهندة اهمیّت این موضوع و نهادینه شدن آن در جامعه افغانستان است که سبب استثمار و ظلم تاریخی و اجتماعی به اقلیّت نژادی و انحصار ثروت و قدرت به وسیلة نژاد و قوم حاکم شده است. خالد حسینی با تقابل و رویارویی شخصیّت‌هایی از دو نژاد مختلف، جنبه‌های گوناگون این مسأله را به نمایش گذاشته است و نقش و جایگاه اجتماعی شخصیّت و سرنوشت او را متأثّر از آن دانسته است. جنگ و نژادپرستی را عامل بازدارنده‌ای معرّفی کرده که نه تنها یک شخصیّت یا یک نژاد، بلکه یک ملّت را به تباهی می‌کشاند و نابود می‌کند. شخصیّت‌ها بر اساس هویّت نژادی، مذهبی در جامعه رمان رفتار می‌کنند و هر یک نماینده تیپ خاصّی هستند. خالد حسینی در رمان رئالیستی (واقع‌گرا) بادبادک‌باز، بی‌طرفانه به انتقاد از نظام ارباب و رعیّتی حاصل از اختلاف‌های نژادی و مذهبی می‌پردازد و تصویری که او از شخصیّت‌های رمان ارایه می‌دهد، برگرفته از جامعه افغانستان و تحوّلات اجتماعی و تاریخی آن است.

ترجمه های “بادبادک باز”:

بادبادک‌باز در سال ۲۰۰۳ میلادی در آمریکا منتشر شد و عنوان سومین کتاب پرفروش سال را بدست آورد و در بهار ۱۳۸۴ به فارسی ترجمه شد، دو ترجمه فارسی از این اثر وجود دارد: اولین ترجمه توسط زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده اردبیلی چاپ شد. ترجمه دیگر هم متعلق به مهدی غبرائی می باشد. این کتاب به بیش از ۴۰ زبان ترجمه شده است.

“بادبادک باز” بر پرده سینما:

از روی این رمان در سال ۲۰۰۷ فیلمی با همین نام (The Kite Runner) به کارگردانی مارک فورستر و با بازی خالد عبدالله (در نقشِ بزرگسالی امیرزکریا ابراهیم (در نقشِ کودکی امیراحمدخان محمودزاده (در نقشِ حسن) و همایون ارشادی (در نقشِ بابا) ساخته شد.

هرچند بخش عمده داستان فیلم در افغانستان روی می‌دهد، با این حال فیلمبرداری این قسمت‌ها به دلیل ملاحظات امنیتی در خارج افغانستان و در شهر کاشغر چین انجام شده‌است. بیشتر دیالوگ‌های فیلم به فارسی دری و قسمت‌های کوتاهی از آن نیز به زبان انگلیسی است. بازیگران خردسال این فیلم همگی بومی هستند ولی بازیگران بزرگسال مجبور بودند در جریان فیلم برداری تحت آموزش فارسی دری قرار گیرند.

آغاز فیلمبرداری این پروژه تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۰۶ بود و انتظار می‌رفت تاریخ اتمام آن و ارائه برای نمایش عمومی تاریخ ۲ نوامبر ۲۰۰۷ باشد؛ ولی بعداً نمایش آن به علّت ملاحظات امنیتی برای بازیگران خردسال که محلی بودند، شش هفته به تعویق افتاد و بالاخره در تاریخ ۱۴ دسامبر ۲۰۰۷ به نمایش عمومی درآمد. فیلم بادبادک باز به صورت دی‌وی‌دی و اچ‌دی دی‌وی‌دی در تاریخ ۲۵ مارس ۲۰۰۸ به بازار عرضه شد. جریان فیلم همان داستان رمان را دنبال می‌کند.

این فیلم نامزد دریافت جایزه اسکار شد و یكی از ده فیلم برتر سال ۲۰۰۷ است كه در فهرست سالانه‌ی برگزیده‌های منتقد مشهور سینمای امریكا، راجر ایبرت جای گرفته است.

 

اطلاعات کتاب

• کتاب بادبادک باز ترجمه ای است از کتاب The Kite Runner (به فارسی: بادبادک باز) نوشته خالد حسینی که ۲۹ می سال ۲۰۰۳ توسط انتشارات Riverhead Books در آمریکا منتشر شد.

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

کتاب های مشابه با این کتاب

تجاوز جنسی در ادبیات داستانی

دین و مذهب در ادبیات داستانی

تاریخ معاصر افغانستان در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید

1 نظر ارسال شده
  1. نگار گفت:

    من این رمانو قبلا خوندم کتابشو عالیه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.