دانلود کتاب هزار خورشید تابان از خالد حسینی - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

جمعه , ۱ تیر , ۱۳۹۷
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک
سایت

دانلود کتاب هزار خورشید تابان از خالد حسینی
  کتاب هزار خورشید تابان از خالد حسینی



نام کتاب: هزار خورشید تابان

نویسنده: خالد حسینی

مترجم: مهدی غبرائی

انتشارات: ثالث

سال نشر: ۱۳۸۶

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۴۳۰ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۵٫۷۰ مگابایت

 

خلاصه داستان

زمان: ۲۰۰۳-۱۹۵۹ میلادی

مکان: افغانستان (شهر هرات – شهر کابل)، پاکستان

“مریم” دختر نامشروع یک بازرگان افغانی است که تا ۱۵ سالگی به همراه مادر، جدا از پدرش از زندگی می‌کند. مرگ مادر باعث می‌شود که پدرش وادار شود مدتی کوتاه او را در جمع خانواده واقعیِ خود بپذیرد، ولی در نهایت پدر مجبور می‌شود که برای حفظ آبرو، دختر را به ازدواج یک مرد مسن و خشن اهل کابل به نام “رشید” دربیاورد. “لیلا”، اما دختری کاملا متفاوت است. او دختر باهوش یک روشنفکر افغانی است. دست سرنوشت باعث می‌شود که این دو زن با هم هم‌خانه شوند. روابط خصمانه ابتدایی آنها، مبدل به رابطه‌ای دوستانه می‌شود و …

 

معرفی کتاب

هزار خورشید تابان دومین رمان خالد حسینی، نویسنده افغان است که به زبان انگلیسی نوشته شده‌ است و به ده‌ها زبان زنده دنیا ترجمه شده‌است. این رمان بعد از انتشارِ رمانِ بادبادک باز منتشر شد و با فروش بسیار بالایی مواجه شد. “هزار خورشید تابان” در ژوئن سال ۲۰۰۷ برای دست کم سه هفته پرفروش‌ترین رمان آمریکای شمالی شد. خالد حسینی این کتاب خود را به دو فرزندش و تمامی زنان افغانستان اهدا کرده‌ است. او درباره کتاب گفته است:

«زنانی را در کشورم دیدم که همراه با کودکانشان از کنار دیوارها با شتاب عبور می‌کردند. زنان برقع‌پوشی که درست مثل خورشید در پس ابر مانده‌اند؛ دوست داشتم بدانم در این سی سال، در مسیر تندباد سرنوشت افغانستان چه بر آنها گذشته است. همان جا بود که تصمیم گرفتم داستانی درباره زنان سرزمینم بنویسم؛ خورشیدهای تابانی که در پس برقع‌ها پنهان هستند. من در “بادبادک باز” داستان پدران و پسران افغانستان را نوشتم و “هزار خورشید” ادای دینی به زنان سرزمینم است.»

این رمان طبق معمول رنگ فقری را که جامعه افغانستان به خود گرفته نشان می‌دهد و مساله قدرت‌محوری فرد را نشان می‌دهد. این قدرت محوری به نوعی تعریفی است که میشل فوکو از قدرت دارد و می‌گوید قدرت لزوماً به این معنا نیست که دولت‌ها و حکومت‌ها اعمال می‌کنند. قدرتی که در این کتاب به میان می‌آید از جنس قدرتی است که معلم بر شاگرد، پزشک بر بیمار و پدر بر فرزند دارد. قدرتی که در این کتاب پی می‌گیریم قدرتی است که با آن جنس ِمذکر دمار از جنس مخالف خود درمی‌آورد.

خالد حسینی در این رمان چهره فقر را به وحشت‌بار‌ترین و مشمئز کننده‌ترین شکل ممکن نشان می‌دهد و نکته برجسته‌ای که ما می‌بینیم به تعبیر سیمین دو بووار جنس دوم است که در این کتاب ساکت نمی‌ماند. ضمن همه ظلم‌هایی که به زن روا داشته می‌شود ولی ما یکجا شاهد فوران یک زن برای رهایی از جنس مخالف خودش یعنی جنس مذکر هستیم. او که از سوی عنصر مذکر مورد سرکوب قرار گرفته، دست به قتل می‌زند. زن دیگری که دوست اوست، وارد ماجرا می‌شود و تمام مسوولیت‌ها را بر عهده می‌گیرد.

خالد حسینی در این رمان زنانی را به تصویر می‌کشد که بسیار در حاشیه زندگی هستند؛ دیده نمی‌شوند؛ اهمیتی ندارند و در عین حال بار اصلی جنگ و خشونت و محرومیت را بر دوش دارند. خشونت‌ها علیه آنها بیشتر است؛ آنها هستند که قربانی جنگ و موشک‌اند، آنها هستند که بار سنگین به دنیا آوردن فرزند در شرایط جنگی و نگهداری از آنها را به عهده دارند و آنها هستند که قربانی تعصبات کور و بی‌منطق گروهک‌های به ظاهر مسلمان مثل طالبان می‌شوند.

عنوان داستان:

نام این کتاب به گفته نویسنده از یکی از شعرهای صائب تبریزی (شاعر ایرانیِ قرن یازدهم هجری) گرفته شده است. صائب تبریزی در افغانستان و پاکستان شاعری شناخته‌شده و محبوب است. او در سفری که به “کابل” داشته، قصیده‌ای در مدح این شهر گفته که با این بیت شروع می‌شود:

خوشا عشرت‌سرای کابل و دامان کهسارش              که ناخن بر رگ گل می‌زند مژگان هرخارش

او در همین قصیده، کابل را شهری با دو صد خورشیدرو توصیف می‌کند:

حساب مه جبینان لب بامش که میداند؟              دو صد خورشیدرو افتاده در هر پای دیوارش

جوزفین دیویس مترجم انگلیسی این شعر، عبارت دو صد خورشیدرو را به A Thousand Splendid Suns ترجمه کرده است که البته چندان دقیق نیست:

One could not count the moons that shimmer on her roofs

And the thousand splendid suns that hide behind her walls

این کتاب در ایران با عناوینی چون هزار خورشید درخشان و هزار خورشید تابان ترجمه و منتشر شده‌است.

ساختار داستان:

داستان چهار بخش دارد و در هر یک سرنوشت زنان داستان پی گرفته می‌شود. چهار بخش رویهمرفته شامل پنجاه فصل است. تا بخش سوم، عنوان فصل‌ها با شماره است، اما از بخش سوم به بعد عنوان فصل‌ها یکی در میان نام “مریم” و “لیلی” دو شخصیت محوری داستان می‌شود.

داستان با سرگذشت مریم آغاز می‌شود. دختری که از ابتدا با نام “حرامزاده” خوانده شده و تحقیر می‌شود. او و مادرش در کلبه‌ای روستایی و کوچک زندگی می‌کنند و پدرش جلیل مرد ثروتمندی است که تنهایشان گذاشته است. مریم تا پانزده سالگی در آن کلبه همراه مادرش می‌ماند و می‌بیند که زنان نه تنها از اوضاع و احوال بد اجتماعی رنج می‌برند، بلکه در خانه خود نیز روی آرامش ندارند و اسیر خواسته‌های نابجا و زورگویی مردان هستند. مریم که از طرف پدر مورد بی‌توجهی و طردشدگی واقع شده، عاقبت به دست دیگر همسران پدرش به عقد مرد بزرگسال و تندمزاجی به نام رشید در می‌آید. تمام زندگی مریم که از پانزده سالگی تا سی و هفت هشت سالگی در رمان آمده پر است از تحقیرها، توهین‌ها و کتک‌زدن‌های رشید که او را حرامزاده و بی‌ارزش می‌خواند. مریم زنی کدبانو، مهربان، زحمت‌کش و کم‌حرف است که تنها توهین می‌شنود و خوار می‌شود.

در بخش بعدی داستان روایت دختر خردسالی به نام لیلا آغاز می‌شود که از کودکی با پسری به نام طارق دوست است و ماجراهایی آنها را از هم جدا می‌کند. پدر و مادر لیلا هر دو در جنگ داخلی کابل کشته می‌شوند و لیلا در حالیکه از طارق باردار است، به دست رشید از زیر آوار نجات پیدا می‌کند.

بخش سوم کتاب به آشنایی و دوستی مریم و لیلا می پردازد. رشید پس از نجات لیلا از زیر آوار، او را به عقد خود در می‌آورد و مریم و لیلا، هوو می‌شوند و هر دو این بار از دست رشید کتک می‌خورند. نهایتاً وقتی طارق بعد از سال‌ها جدایی به دیدن لیلا می‌آید و رشید بو می‌برد و می‌خواهد لیلا را بکشد، مریم که در تمام این سال‌ها نفرت کهنه‌ای از رشید در دل دارد، با ضربات بیل او را می‌کشد و در دادگاه با محاکمه‌ای مختصر اعدام می‌شود.

بخش چهارم کتاب نیز به زندگی لیلا و طارق (پس از بازگشت طارق از پاکستان) اختصاص دارد.

این شرحی کوتاه و بسیار مختصر از زندگی پر از فراز و نشیب این زن‌هاست که در رمان آمده، اما شرح جزییات و زندگی در متن جنگ نشان می‌دهد که زنان افغان از نمای نزدیک چطور با جنگ و تعصبات فرهنگی سر کرده‌اند؛ قوانین خشک و ناعادلانه و حتی بی‌منطق و ظالمانه طالبان تنها متوجه آزادی و تحرک و حتی حیاط و مرگ زنان است؛ کمبود دارو، بیمارستان و دکتر و … زنان را رنج می‌دهد. تعرض به زنان، خودکشی‌ها، کشتن زنان بعد از تجاوز، زندگی در زندان و به دنیا آوردن فرزندان در شرایط اسف‌بار زندان و … همگی شرایط سخت زندگی زنان را نشان می‌دهد این رمان پر از زن‌هایی است که هر کدام به نوعی رنج دیده‌اند. در لابه‌لای شرح داستان، نویسنده به وقایع سیاسی آن دوران یعنی روی کار آمدن “نجیب‌الله” و بعد “احمدشاه مسعود” و تنش و درگیری میان قومیت‌های افغانستان در نیمه دوم قرن بیستم، و سپس جنگ داخلی افغانستان و روی کار آمدن طالبان و واقعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به دقت اشاره می‌کند.

خط سیر داستان:

جلیل مرد ثروتمند و صاحب نفوذی از اهالی هرات است که سه زن و نه بچه دارد. او صاحب سینما، فرش فروشی و فروشگاه لباس می باشد. در خانه او سه زن خدمتکار کار می کنند. جلیل به یکی از این زنهای خدمتکار تجاوز می کند و او باردار می شود. بعد از برملا شدن قضیه، جلیل ادعا می کند که زن، خود را به او تحمیل کرده است. پدر این زن بعد از شنیدن این موضوع، فرزندش را عاق کرده، خانه و زندگی اش را رها می کند و به ایران می رود و دیگر کسی اثری از او نمی بیند. زن نمی تواند در خانه جلیل بماند و تحقیرها را تحمل کند. اقامت در خانه پدری هم دست کمی از ماندن در خانه جلیل ندارد. جلیل خانه ای محقر در خارج از شهر برای زن می سازد. زن در تنهایی و بی کسی دخترش را به دنیا می آورد و نام او را مریم می گذارد (سال ۱۹۵۹ میلادی).

مریم تا سن پانزده سالگی (سال ۱۹۷۴ میلادی) با مادرش در این خانه زندگی می کند. مادر مریم برای دخترش تعریف می کند که قبلا خواستگاری داشته، اما چون به بیماری صرع مبتلا شده و چندین بار جلوی خواستگار حمله های صرع به او دست داده، خواستگارش از تصمیم ازدواج با او منصرف شده است. مریم از بچگی مرتب می شنود که بچه ای حرامی (حرامزاده) است. او معنی این کلمه را نمی داند ولی می داند که نباید معنای خوبی داشته باشد. جلیل هفته ای یک بار به  آنها سری می زند و آنها را از نظر مالی تامین می کند. غیر از جلیل، ملا فیض الله گاهی به خانه آنها می آید و از نظر دینی و مذهبی آنها را راهنمایی می کند. مریم از نعمت مدرسه رفتن محروم است. او همیشه آرزو دارد که خانه جلیل را در هرات ببیند. یک روز پای پیاده به جانب هرات می رود، منزل جلیل را پیدا می کند و هر چه التماس می کند او را به خانه راه نمی دهند. او شب را پشت در خانه جلیل می خوابد و صبح راننده پدرش او را به پیش مادرش باز می گرداند. وقتی به خانه اش می رسد می بیند که مادر از غم دوری او خود را حلق آویز کرده است.

مریم بعد از مرگ مادرش توسط همان راننده به خانه جلیل می رود و آنجا ماندگار می شود. اما زنهای جلیل خیلی زود تصمیم می گیرند برای این که از شر مریم راحت شوند، او را شوهر دهند. مریم را به مردی به نام رشید که در کابل کفاش است شوهر می دهند. رشید ده سال قبل همسرش را در موقع زایمان از دست داده و پسرش نیز در دریاچه غرق شده است. مریم بعد از ازدواج بسیار ساده محضری، با شوهرش رشید، شهر را ترک می کند و به سمت کابل می رود. اوایل به نظر می رسد رشید مرد خوش اخلاق و مهربانی است. او برای مریم همه چیز می خرد و او را به گردش می برد. رشید سیگاری است و مردی بسیار سنتی است. اتاق خوابی جداگانه دارد و به معنای واقعی کلمه مردسالار است. مریم باردار می شود ولی در اثر کار زیاد برای مهمانان شوهرش به خونریزی می افتد و بچه اش را از دست می دهد. پنج بار دیگر هم باردار می شود و هر بار بچه اش را از دست می دهد. مهربانی های رشید کم کم رنگ می بازند و او با مریم بد رفتار می شود تا حدی که گاهی چنان او را می زند که قیافه اش قابل شناسایی نیست. در همسایگی رشید و مریم، آقای حکمت که معلم مدرسه است با همسرش فریبا و پسرهایش به نام های احمد و نور زندگی می کنند. آقای معلم انسان روشنفکری است. رشید از آنها خوشش نمی آید. فریبا بی حجاب است و این به مذاق رشید خوش نمی آید و مریم را وادار می کند که چادر سر کند و هرگز فکر بی حجابی به سرش نزند.

در اوایل سال ۱۹۷۸، میراکبر خبیر که کمونیستی برجسته است به قتل می رسد. به خاطر همین قتل تظاهرات شروع می شود، چون قتل خبیر را به گردن حکومت داوود خان انداخته اند. حکومت داوود خان رو به شکست می رود. کمونیست ها وابستگان رژیم داوود خان را اعدام می کنند. داوود خان نیز در این ایام کشته می شود. همزمان فریبا، زن همسایه رشید و مریم، دختری بسیار زیبا به نام لیلا به دنیا می آورد، کسی که بعد ها نقش موثری در زندگی مریم پیدا می کند. آقای حکمت و همسرش فریبا، پسر عمو و دختر عمو هستند و از اهالی پنجشیر، منطقه تاجیکهای فارسی زبان در صد کیلومتری شمال شرقی کابل می باشد. وقتی لیلا به سن نه سالگی می رسد، احمد و نور برادرانش در جبهه جنگ هستند. فریبا از دوری پسرهایش در غم عمیقی فرو رفته است. گاهی اوقات افسرد گی همراه با خشم او را فرا می گیرد و او را بهانه جو و بد خلق می سازد. لیلا، دختر زیبای فریبا، با پسری به نام طارق دوست صمیمی است. طارق یک پایش را از دست داده است چون روی مین رفته است. لیلا دو همکلاسی نزدیک به نام های گیتی و حسینه دارد. خادم پسر یازده ساله ای است که مرتب لیلا را اذیت می کند. طارق با پای لنگش از پس خادم بر می آید و لیلا به او افتخار می کند. پدر طارق نجار است. پدر و مادر  طارق از قوم پشتون هستند و لیلا وقتی پیش آنهاست به زبان فارسی صحبت می کند. پدر لیلا، به لیلا گفته است که بین پشتون ها و تاجیک ها سالها تنش بوده است. تفاوت قومی و زبانی باعث نمی شود که لیلا از طارق و خانواده اش فاصله بگیرد، حتی وقتی در منزل طارق است احساس آرامش بیشتری می کند چون مادر طارق زن مهربان و خوش اخلاق است و بر خلاف فریبا محیط خانه را گرم می کند. پدر طارق نیز مهربان و خونگرم است.

در این ایام برای آقای معلم و همسرش خبر می آورند که پسرانشان، نور و احمد در جبهه شهید شده اند. فریبا، مادر لیلا، دوباره در غم غریبی فرو می رود. افسردگی شدید او، بقیه را نیز آزار می دهد. پدر لیلا یک بار لیلا و طارق را به سفری یک روزه به شهر سرخ یا شهر ضحاک می برد. خیلی به آنها خوش می گذرد. آقای حکمت به دخترش لیلا می گوید که دوست دارد به آمریکا برود و در آن جا زندگی کند، اما می داند که مادر لیلا به خاطر شهادت پسرانش در خاک افغانستان و دفن آنها در همین مکان حاضر به ترک افغانستان نیست.

در سال ۱۹۸۸ معاهده ای در ژنو امضا می شود و متعاقب آن نیروهای شوروی از افغانستان بیرون می روند. نجیب الله که گفته می شود رئیس جمهوری دست نشانده ازطرف شوروی است ، در افغانستان می ماند.

در سال ۱۹۹۲، پدر طارق چندین بار سکته قلبی می کند و تا حدود زیادی ضعیف می شود. حسینه را به پسر عموی مسنش در لاهور شوهر می دهند. این پسر عمو بنگاه معاملات ماشین دارد، اما برای اقامت در آلمان اقداماتی انجام داده است. حسینه برای همیشه از لیلا دور می شود. در همین اوان، جمهوری روسیه پا به عرصه حیات می گذارد. نجیب الله سعی می کند خود را مسلمان نشان دهد ولی نیروهای مجاهدین او را نمی پذیرند و نهایتا مجبور به تسلیم می شود. مادر لیلا به خاطر روی کار آمدن مجاهدین افعانی، رفتن کمونیستها را جشن می گیرد و مهمانی بزرگی ترتیب می دهد. ربانی رئیس جمهور می شود. جناح های سیاسی دیگر اعتراض می کنند و انتخابات ریاست جمهوری را سالم نمی پندارند.

در همین سال جنگ بین پشتون ها و هزاره ای ها در می گیرد. خیابانها ناامن می شوند. طارق بزرگ تر شده و حالا همه جا مواظب لیلاست. لیلا در اوج ناامنی ها دیگر نمی تواند به مدرسه برود. پدرش شخصا به او درس می دهد. گیتی که قرار بود با صابر یکی از دوستان برادرش ازدواج کند در بمباران کشته می شود. طارق به خاطر حفظ سلامتی پدر و مادرش تصمیم می گیرد به پاکستان برود. قبل از رفتنش، بین او و لیلا کشش جنسی برقرار می شود که در نهایت منجر به رابطه جنسی می شود. طارق از او خواستگاری می کند اما لیلا نمی پذیرد، چون احساس می کند توان دوری از پدر و مادر خود را ندارد. بعد از رفتن طارق، لیلا متوجه می شود که باردار است. به علت وخامت اوضاع، لیلا و پدر و مادرش تصمیم می گیرند از کابل بروند ولی قبل از عزیمت آنها، بمباران هوایی باعث کشته شدن پدر و مادر لیلا می شود. لیلا زنده می ماند و رشید کسی است که او را از زیر آوار بیرون می آورد.

مریم، در این شرایط پرستار لیلا می شود. رشید از فرصت استفاده کرده و از لیلا خواستگاری می کند.لیلا چون بچه ای در شکم دارد از ترس اعدام یا از ترس برملا شدن رازش و از بین بردن بچه اش، تن به ازدواج می دهد. مریم چون لیلا را رقیب خود می داند با او بد رفتار است. اما به مرور آنها با هم دوست می شوند. لیلا دختری به نام عزیزه و پسری به نام زلمای به دنیا می آورد. رشید علاقه چندانی به دختر ندارد. اما همیشه با پسرش سرگرم است. او شک دارد که عزیزه دختر خودش باشد. مریم و لیلا یک بار تبانی می کنند و اقدام به فرار می کنند اما اقدام آنها نافرجام می ماند و هر دو کتک سختی می خورند. رشید به دستیاری دوستش عبدالشریف، خبر مرگ طارق در بیمارستان را به اطلاع لیلا می رساند. لیلا تا مدتها نمی داند که این یک تبانی بوده است.

در سال ۱۹۹۶، طالبان روی کار می آیند و قوانین بسیار شدیدی را وضع می کنند. رشید با هر حکومتی که روی کار می آید تغییر رفتار می دهد و مطابق میل آنها عمل می کند. مغازه رشید به طور ناگهانی دچار حریق می شود. رشید به لیلا دستور می دهد که عزیزه را به یتیم خانه بفرستد و لیلا مجبور می شود اطاعت کند. در یتیم خانه وضع غذای عزیزه به مراتب بهتر از خانه است. رشید مدتی در رستوران کار می کند ولی به خاطر اخلاق بدش او را اخراج می کنند. او تلویزیونی می خرد که وقتی فشار گروه طالبان زیاد می شود، آن را در حیاط چا ل می کند. مردم علاقه زیادی به تماشای فیلم، مخصوصا فیلم تایتانیک دارند. اسم شهری در افغانستان را شهر تایتانیک گذاشته اند چون رودی از میان آن می گذرد. لیلا به همراه مریم، رشید و زلمای مرتب به دیدن عزیزه می رود. اما بعدها رشید به خاطر بالا بودن سنش بهانه می آورد و از رفتن و دیدار با عزیزه خودداری می کند. مریم در این ایام در خانه می ماند و از زلمای محافظت می کند. لیلا بارها و بارها به تنهایی برای دیدن عزیزه می رود. گاهی موفق به دیدارش می شود و گاهی کتک خورده بر می گردد. زیرا بر طبق قوانین طالبان خروج زن از خانه و رفت و آمد او بدون مرد محرم جرم محسوب می شود و سزای آن کتک خوردن است. لیلا هر وقت می خواهد به دیدن عزیزه برود لباسهای زیادی زیر چادر می پوشد تا در صورت کتک خوردن کمتر آسیب ببیند.

مسئول یتیم خانه، کاکا زمان، به صورت مخفی به بچه ها درس می دهد. خدا می داند اگر طالبان بفهمند با او چه می کنند. رشید در این زمان، دربان هتل می شود. یک باره سر و کله طارق در شهر پیدا می شود و به دیدار لیلا می آید. این جاست که لیلا متوجه می شود خبر مرگ طارق دروغی بیش از طرف عبدالشریف و رشید نبوده است. رشید با این دروغ در این سالها توانسته بود لیلا را از آن خود کند و رشته امید لیلا را در رابطه با زنده بودن طارق از بین ببرد. طارق تعریف می کند که پدرش را در اثر کهولت و بیماری از دست داده است. او به دنبال شغلی مناسب بوده که شخصی یک کت چرمی به او می دهد تا به لاهور ببرد و پول خوبی بگیرد. در راه او را می گیرند، چون در کت چرمی مقداری حشیش جاسازی شده است. او به زندان می افتد و مادرش در اردوگاه می ماند. او سالها در زندان اسیر است و مادرش را نیز در این بین از دست می دهد. بعد از مرگ مادرش وقتی از زندان خلاص می شود، به پاکستان می رود. چون یکی از دوستانش به او می گوید که برادری به نام سعید در پاکستان دارد که هتل دار است و می تواند شغل خوبی به او بدهد. طارق به پاکستان می رود و با سعید دیدار می کند و شغل خوبی در هتل دست و پا می کند. طارق برای لیلا تعریف می کند که در زندان شنیده شخصی عاشق نقاشی بوده و فلامینگو کشیده است. طالبان پی به نقاشی او می برند و او را مجبور می کنند تا نقاشی ها را از بین ببرد یا فکری به حال پاهای لخت فلامینگوها بکند. او هم با آبرنگ برای فلامینگوها شلوار می کشد. وقتی که آنها می روند آبرنگ را پاک می کند و نقاشی را به شکل سابق خود بر می گردد.

زلمای پسر لیلا، از دیدار طارق و مادرش به رشید خبر می دهد. بین لیلا و رشید درگیری شدیدی رخ می دهد. رشید قصد کشتن لیلا را دارد. مریم از فرصت استفاده می کند و با بیل بر سر رشید می کوبد که این ضربه باعث مرگ رشید می شود.

وقتی لیلا به طارق خبر می دهد که دخترش عزیزه از اوست و الان در یتیم خانه زندگی می کند، طارق قصد دیدار دخترش را می کند. مریم بعد از قتل رشید خود را به مقامات دولتی معرفی می کند. آنها او را زندان و سپس تیرباران می کنند. لیلا و طارق به اتفاق عزیزه و زلمای به پاکستان می روند و در هتل محل کار طارق زندگی می کنند. سعید به آنها کمک می کند. زندگی آنها آرام و شیرین است. برای زلمای پذیرفتن طارق به جای پدر سخت است اما نهایتا او را می پذیرد. بعد از شکست طالبان آنها به افغانستان بر می گردند تا برای ملتشان خدمت کنند. آنها آموزش و نگهداری بچه های یتیم خانه را به عهده می گیرند.

لیلا سری به زادگاه مریم می زند و از نزدیک خانه روستایی او را می بیند. حمزه پسر ملا فیض الله یک قوطی به لیلا می دهد که امانت جلیل برای مریم است. محتوی آن قوطی نوار ویدئوی پینوکیو است، که همیشه مریم دوست داشته آن را ببیند، به علاوه مقداری دلار و یک نامه. در نامه جلیل نوشته است که در سالهای دوری اش از مریم، یک زن، یک دختر و یک پسرش را از دست داده است و خدا او را مجازات کرده است و انتظار دارد مریم او را ببخشد و به دیدارش بیاید. در انتهای داستان، لیلا فرزند دیگری را باردار است در حالی که به کودکان هموطن افغانی اش خواندن و نوشتن یاد می دهد.

نمادهای داستان:

نویسنده در این رمان زنانی را به ما نشان می‌دهد که نماینده جامعه آن دوره افغانستان هستند؛ زنانی مثل مریم که به جرم زن بودن از مواهب زندگی محرومند و بی‌دلیل مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند و مردانی مثل رشید که نماینده حماقت و سنگ‌دلی کسانی هستند که گمان می‌کنند زن حیوان خانگی آنهاست. اما در نهایت فرزندی که در شکم لیلاست و او قصد دارد اگر دختر باشد نامش را مریم بگذارد، نمادی از امید‌هایی‌ست که زنان به جامعه و بهبود اوضاع آن دارند.

نقد داستان:

آلبرکامو جایی گفته است: «اگر قرار باشد بین “مادر” و “حقیقت”، یکی را انتخاب کنم، بی‌گمان “مادر” را انتخاب می‌کنم.» به نظر می‌رسد زیبا‌تر از این، به حقیقتِ مادر اشاره نشده باشد. “هزار خورشید تابان” بر محور زن و مادر شکل گرفته؛ دو حقیقتی که از هم تفکیک‌ناپذیرند و روایت قسمتی از دردهایی است که هم‌زاد و هم‌ذات این حقیقت هستند. و روایت نامردمانی که نه حقیقت را می‌فهمند، نه مادر را و نه زن را.

هم‌آغوشی، چندهمسری، گناه، سکس، زایش، حرام‌زاده، درد، بکارت، عفت، خون، لذت و عشق در جای‌جای‌ داستان خود را نشان می‌دهند. از لحظه‌ای که ننه قربانی آتش شهوت جلیل می‌شود و مریم را پس‌می‌اندازد، تا آن‌جا که چند قطره خون باکرگی لیلا پس از هم‌آغوشی با طارق روی فرش خانه‌شان می‌ریزد و عزیزه در بطن لیلا جان می‌گیرد، و از سقط‌جنین‌های مکرر مریم که با خون دفع می‌شود، تا ظهور طالبان که علامت ممنوعه بر هرچه “عشق” می‌زنند. گویی که از برخورد دو سنگ، متولد شده‌اند و سکس و لذت و عشق و نهایتا “زن” هیچ سهمی در وجود و زندگی‌ِشان نداشته است.

رمان پیوستگی تنگاتنگی با سینما دارد. در فصل اول جلیل، پدر مریم صاحب یک سینما معرفی می‌شود و در فصل سوم نقطه عزیمت مریم از کودکی و خروج از جهانی که دور از چشم مردم برای او و مادرش در یک مزرعه کنار دهکده‌ای ساخته‌اند، سینما می‌شود. آنجا که مریم از پدرش یک کادو می‌خواهد و این کادو را در قالب بردن او به سینما اعلام می‌کند، و چه زیبا وحشت پدر و مادر مریم از این درخواست نسبت و تکلیف داستان را با سینما مشخص و تعریف می‌کند.

“هزار خورسید تابان” از دو فیلم و سه سینما صحبت می‌کند: دو فیلمِ سلطان قلب‌ها و تایتانیک، و سه سینمای ایران، سینمای هند و سینمای غرب. دو فیلم و سه سینما هر یک به نوعی در داستان بازسای شده‌اند. سینمای هند غالبا بر محور دل‌داده‌گی و شوریده‌گی و عشق شناخته می‌شود. سینمایی که سرشار از رقص و آواز و عشق است آن‌چیزی که در فضاهای تغریف شده در “هزار خورسید تابان” خبری از آن نیست، اما فیلم‌های آن در سینمای پدر مریم نمایش داده می‌شود و زنان و دختران برقع‌پوش هرات به تماشای آن می‌روند. این تصاویر تضاد گزنده‌ای را نشان می‌دهد. گزندگی که از ابتدا تا انتهای داستان در زندگی مریم، مادرش، زنان پدرش و بعد‌ها لیلا و دخترش جای‌جای خودنمایی می‌کند.

مریم حرام‌زاده است. ناشی که از هوسی که ناگهان در وجود پدرش شعله کشیده و با وجود داشتن سه زن شرعی، دست تعرض به دامن ننه که در خانه‌اش کلفتی می‌کرده دراز می‌کند و ننه، مریم را باردار می‌شود. و از همین‌جاست که روزگارش سیاه می‌شود و بیش از ۱۵ سال بالای داری دست و پا می‌زند که تصویر آن را فقط یک‌بار در آخر فصل سوم می‌بینیم. جایی که نقطه شروع سیاهی روزگار مریم است.

در فصل‌های میانی رمان هم سرنوشت لیلا نشان داده می‌شود، که کودکی حرام‌زاده را از طارق، دوست‌پسر معلول‌اش بار‌دار است. همان‌گونه که رز (شخصیت فیلم تایتانیک)، اندکی قبل از آن‌که کشتی به کوه یخی اصابت کند، از نقاش دوره‌گرد، باردار شد. “سلطان قلب‌ها” داستان پسری است که پدرش او و مادرش را در کودکی به امان خدا رها کرده و به دنبال هوس رفته‌است. پدری که تصویر و تصور می‌شود مرده است. اما از اواسط فیلم ناگهان پیدایش می‌شود، مثل طارق، دوست‌پسر لیلا که تصور می‌شود مرده، اما از اواسط داستان ناگهان پیدایش می‌شود.

قهر پسر از پدر “سلطان قلب‌ها” در آخر فیلم به خوبی و خوشی تمام شد اگرچه قربانی مادر و زن داستان بود. اما قهر مریم با پدرش به خاطر ظلم‌هایی که در حق او و مادرش کرد، هیچ‌گاه به خوبی ختم نشد و ارثیه‌ای که پدر برای مریم گذاشت بود، زمانی به دست لیلا رسید که دو سال از اعدام مریم به جرم قتل رشید شوهرشان می‌گذشت. گویا سرنوشت زنان همه سرزمین‌ها از خیر و خوشی یک‌سان است.

“هزار خورشید تابان” در معرفی فضای سیاه و رقت‌بار افغانستان ۵۰ سال اخیر دقیق است. فقر، دربه‌دری، خشونت، جنگ‌های متصل، مجاهدان، بلشویک‌ها، روسیه، ربانی، دوسدوم، حکمتیار، مسعود، طالبان، آمریکا و غرب همه با تصاویری دقیق و غالبا رقت‌بار معرفی می‌شوند. هرگاه صحبت از لنگیدن و تلاش‌های طارق دوست پسر لیلا (که پایش را روی مین از دست داده) می‌شود، بلافاصله ذهن آدمی به سمت دیالوگ معروف جمعه در روبان قرمز می‌لغزد که: «افغانی روی مین به دنیا می‌آید، روی مین زندگی می‌کند و روی مین می‌میرد.»

پدر لیلا که یک تحصیلکرده دانشگاه است و همیشه در کتابخانه غنی شخصی‌اش مشغول مطالعه است، لیلا و طارق را در نوجوانی به تماشای مجسمه‌های عظیم “بودا” می‌برد تا عظمت آن یادگاران چندهزار ساله را از دریچه چشمان تیزبین و ظریف آن‌ها به مخاطب معرفی کند تا مخاطب پیش زمینه‌ای از آن مجسمه و عظمت و پیشینه داشته باشد تا وقتی در فصول پایانی خبر تخریب آن‌ها توسط طالبان را به تصویر می‌کشد، مخاطب عمق فاجعه را درک کند:

«از تاکسی پیاده شدند. بابا با انگشت اشاره کرد: آن‌جا هستند، ببینید. طارق از تعجب دهانش بازماند. لیلا هم همین‌طور. به فکرش رسید که اگر صد سال دیگر هم عمر کند، هرگز چنین چیز باشکوهی نخواهد دید. دو تندیس غول‌پیکر از “بودا” آن‌جا قد برافراشته بود. انگار به آن سه نفر زل زده بودند. همان‌طور که از دوهزار سال پیش تا کنون به کاروان‌هایی که در مسیر جاده ابریشم از این دره می‌گذشتند چشم دوخته بودند.»

البته شاید عمیق بودن این فاجعه زمانی رنگ می‌بازد که از همین طالبان اعدام‌هایی را به تصویر می‌کشد و معرفی می‌کند که تماشای آن برنامه روزانه مردم افغانستان ده پانزده سال اخیر بوده است. رمان جذابیت و کشش فوق‌العاده‌ای در کنار نثر روان و زیبا همراه با طنزی گزنده دارد. بعید به نظر می‌رسد خواندن ۵۰ فصل رمان ۵۰۰ صفحه‌ای دست‌ِبالا بیش از یک‌هفته طول بکشد و البته خواننده حرفه‌ای آن را در کمتر از یک‌روز با اشتیاق به پایان می‌رساند. طنزی نمکین نیز چاشنی نثر زیبای رمان است:

«انگشت اتهام همه مردها، مثل عقربه قطب‌نما، که مدام روبه شمال است، همیشه رو به یک زن نشانه می‌رود، همیشه.»

«مرد موهای کوتاه قهوه‌ای داشت که عین یک مشت سوزن توی جاسوزنی روی سرش سیخ سیخ ایستاده بود».

«لیلا سه قطره خون روی قالیچه دید. خون خودش. پدر و مادرش را مجسم کرد که بعدها روی همین کاناپه می‌نشینند، غافل از گناهی که او مرتکب شده‌است. شرم به سراغش آمد و احساس گناه. در طبقه بالا، تیک‌تاک ساعت توی گوش لیلا طنین بلند و غریبی داست. انگار که چکش قاضی بود که هی به میز می‌خورد و محکومش می‌کرد.»

“هزار خورشید تابان” آینه‌ای از افغانستان ۵۰ سال اخیر است. آینه‌ای که البته تصویرِ زن را از عمق تاریخ نشان می‌دهد. از فراز همه دردها و رنج‌ها و شکنجه ها در تصویر زنان افغانستان و زنان تاریخ، امید را و عشق را می‌توان زنده دید.

تاریخ افغانستان در “هزار خورشید تابان”:

نویسنده در طی روایت داستان، مروری بر حوادث و رخدادهای تاریخی و سیاسی افغانستان دارد و در آن تازیخِ سیاسی افغانستان در یک بازه زمانی ۴۵ ساله از سال ۱۹۵۹ (سالِ تولدِ مریم) تا سال ۲۰۰۳ روایت می‌شود: کودتای سال ۱۹۷۳ علیه ظاهر شاه، ورود روس‌ها، جنگ‌های مجاهدین با روس‌ها، عقب‌نشینی نیروهای روسی، درگیری قوم‌ها و دسته‌های مختلف در افغانستان و رنج‌های بی‌شمار مردم عادی، به قدرت رسیدن طالبان، حادثه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ و پس از آن:

«دوستان جوان من ، این داستان کشور ماست ، یه مهاجم بعد از دیگری ، مقدونیه‌ای‌ها ، ساسانی‌ها ، عرب‌ها ، مغول ها و حالا هم روس‌ها. اما ما مثل اون دیوارها هستیم. درب و داغون و بدون زیبایی، اما هنوز هم سر پا، درست نیست برادر؟»

«شب‌ها لیلا در تخت خود دراز می‌کشید و برق‌های ناگهانی سفیدرنگی که از پنجره‌اش معلوم می‌شد را نگاه می‌کرد. به صدای رگبار مسلسل‌ها گوش‌ می داد و تعداد موشک‌هایی را می‌شمرد که زوزه‌کشان از روی خانه‌شان گذشته با موج خود گچ‌های سقف اتاق را روی سرش می‌پاشیدند. بعضی شب‌ها نور آتش موشک‌ها به قدری زیاد بود که می توانستی با آن کتاب بخوانی و خواب هرگز نمی‌آمد و اگر هم می‌آمد، رؤیاهای لیلا سراسر آتش و اعضای بدن جدا شده و ناله زخمی‌ها بود. صبح هم آرامش نداشت. صدای اذان که بلند می‌شد ، مجاهدین اسلحه‌هایشان را کنار گذاشته، به سمت قبله ایستاده و نماز می‌خواندند. بعد دوباره جانمازها تا می‌شد و تفنگ‌ها پر شده و از کوه‌ها به کابل آتش می‌شد و کابل هم به کوه‌ها آتش می‌کرد. لیلا و بقیه شهر، درست مانند سانتیاگو که شاهد تکه‌تکه شدن ماهی بزرگش توسط کوسه‌ها بودند، فقط باید تماشاچی می‌بودند.»

در “هزار خورشید تابان” بارها نام شخصیت‌های سیاسی ، جنگ‌سالاران و افراد تأثیرگذار در تاریخ افغانستان معاصر را می‌خوانیم.

نگاه به زنِ افغان در “هزار خورشید تابان”:

رمان “هزار خورشید تابان”، بیش از آنکه به افغانستان از دیدگاه سیاسی و کشمکش قدرت داخلی و خارجی بنگرد، روایتگر زندگی زن افغان است و به قول منتقد روزنامه نیورک‌تایمز اگر کتاب بادبادک‌باز را داستان پدرها و پسرها بدانیم، رمان هزار خورشید تابان را باید راوی زندگی مادران و دخترها دانست. به عبارت دیگر نویسنده در این اثر از ورای برقع زنان افغان به افغانستانی نگریسته است که دستخوش جدالِ سنت و مدرنیته، تعصب و آزاداندیشی، بیرحمی و شفقت است.

حسینی در مصاحبه‌ای که انجام داده است گفته است که برای نوشتن رمان، در بهار سال ۲۰۰۳ به افغانستان رفته و طی این سفر با زنان افغان به گفتگو نشسته است و از خلال همین صحبت‌ها و نقل خاطرات بوده است که وی توانسته طرح و شالوده اولیه داستان را در ذهن ایجاد کند و بعد با مهارت روی کاغذ بیاورد. او در این رمان، داستان زنانی را می‌نویسد که ارزششان به مراتب کمتر از گربه‌های خانگی است و مخاطب را با جامعه مردسالار افغانستان آشنا می‌کند. در همین زمان، حسینی از بوداهای نیست‌شده بامیان، تب تایتانیک در افغانستان، گشت‌های پاترول‌های طالبان و از بیمارستان‌هایی می‌نویسد که زنان زائو را به سبب زن‌بودنشان پذیرش نمی‌کردند.

فرهنگ ایرانی در “هزار خورشید تابان”:

مانند بادبادک‌باز علاقه حسینی به فرهنگ ایرانی در این رمان نیز کاملا مشهود است. در خلال گفتگوها و در طی شرح داستان ، نویسنده سخن از جامی، صائب تبریزی، حافظ، سی و سه پل و حتی ترانه سلطان قلب‌ها می‌آورد. این علاقه و همبستگی بی‌دلیل نیست، حسینی در دوران کودکی بسیاری از آثار شعرای ایرانی و ترجمه‌های مترجمان ایرانی را از آثار غربی خوانده است. وی هنوز در خانه‌اش به زبان فارسی با خانواده صحبت می‌کند.

 

اطلاعات کتاب

• کتاب هزار خورشید تابان ترجمه ای است از کتاب A Thousand Splendid Suns (به فارسی: هزار خورشید تابان) نوشته خالد حسینی که نخستین بار ۲۲ مه سال ۲۰۰۷ توسط انتشارات Riverhead Books در ایالات متحده آمریکا منتشر شد.

 


اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

کتاب های مشابه با این کتاب

فمینیسم در ادبیات داستانی

مشکلات و اختلافات زناشویی در ادبیات داستانی

تجاوز جنسی در ادبیات داستانی

تاریخ معاصر افغانستان در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.