دانلود کتاب پیش از آنکه بخوابم از اس. جی. واتسون - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

جمعه , ۳ آذر , ۱۳۹۶
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک

سایت آوانامه

دانلود کتاب پیش از آنکه بخوابم از اس. جی. واتسون
 کتاب پیش از آنکه بخوابم از اس. جی.

 

نام کتاب: پیش از آنکه بخوابم  (پرفروش ترین کتاب سال ۲۰۱۱)

نویسنده: اس. جی. واتسون

مترجم: شقایق قندهاری

انتشارات: آموت

سال نشر: ۱۳۹۱

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۴۷۳ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۷٫۸۸ مگابایت

 

خلاصه داستان

زمان: ۲۰۰۷ میلادی
مکان: انگلستان (شهر لندن)
یک روز صبح “کریستینِ” ۴۷ ساله از خواب بیدار می شود و مردی را که کنارش خوابیده، به یاد نمی آورد. او خودش را دختری ۲۰ و چند ساله می داند و با دیدن صورت درهم شکسته و مسن خودش در آینه متوجه تغییرات بزرگی می شود. کریستین با توجه به حرفهای شوهرش “بن” متوجه می شود که هجده سال پیش (زمانی که ۲۹ ساله بوده) با یک ماشین تصادف کرده و در اثر این تصادف، پیوسته حافظه خود از دست می دهد. او دیگر نمی‌تواند اجزای زندگی روزمره، افراد حاضر در زندگی‌اش، خاطرات گذشته و هویت خود را به هم ربط بدهد و بفهمد در چه مرحله‌ای از زندگی‌اش قرار دارد.

درواقع کریستین هربار که می‌خوابد و خوابش اندکی عمیق می‌شود، حافظه اش به کلی پاک می‌شود و این اتفاق ناگوار بخشی از تجربه روزانه‌اش است. او ۱۸ سال بدون خاطره و حافطه زندگی کرده و از این ۱۸ سال هیچ خاطره قابل ثبتی ندارد. همسرش باید هر روز صبح که او از خواب بیدار می شود، این مسئله را برایش تکرار کند تا او خودش را بشناسد.

کریستین مصمم است راهی برای نجات از این وضعیتش پیدا کند. او پنهانی و بدون اطلاع بن، با یک روانشناس به نام دکتر “ناش” دیدار می کند و به توصیه روانشناس خاطرات کوچکی که گاه به یادش می آید را یادداشت می کند و هر صبح این خاطرات را می خواند تا خودش را به یاد بیاورد. این یادداشت برداری ها به مرور باعث می شود حقایق وحشتناکی در مورد خود و خانواده اش فاش شود و …

 

معرفی کتاب

پیش از آنکه بخوابم نخستین رمان اس. جی. واتسون، نویسنده انگلیسی به شمار می‌آید. این کتاب به محض انتشار در لیست کتابهای پرفروش قرار گرفت و جزء یکی از آثار پرفروش سال ۲۰۱۱، از طرف نیویورک‌تایمز و ساندی تایمز، معرفی ‌شده است.

این اثر حاصل تجربه‌ی سال‌ها حضور نویسنده در کنار بیماران آلزایمری است و تاکنون به بیش از ۴۰ زبان ترجمه ‌شده است. همینطور در فرانسه، کانادا، بلغارستان و هلند نیز پرفروش بوده است. این رمان جایزه‌های بسیاری را در سطح بین‌المللی به خود اختصاص داده از جمله جایزه انجمن نویسندگان جنایی جان کریسی در ۲۰۱۱، جایزه رمان جنایی و مهیج سال گالکسی در ۲۰۱۱، جایزه رمان اول جنایی آلمان در ۲۰۱۲ و … .

داستان با بیدار شدن زنی در بستر آغاز می‌شود؛ زنی که نه‌تنها نمی‌داند کجاست بلکه بخشی مهمی از زندگی‌اش را هم گم کرده‌است، نه مردی را که با او زندگی می‌کند می‌شناسد و نه چروک دست‌های خود را باور دارد. کریستین که میان‌سالی را پشت سر می‌گذارد هر روز که از خواب بر می‌خیزد خالی از هر خاطره‌ای پس از دوران نوجوانی، چون لوح سفیدی تهی از هر نشانه‌ای، تمام روز فرصت دارد به مدد دفترچه خاطراتش به واکاوی آن‌چه بر او گذشته بپردازد و به صفحاتی از آن‌چه بر او می‌گذرد بیفزاید، در حالی که به صحت آن‌چه نوشته یا می‌نویسد به درستی آگاهی ندارد.

واتسون در رمان خود خواننده را همراه با راوی داستانش گاه به سراب حقیقت راهی می‌کند و در توهم سیرابی از آگاهی، تشنه وا می‌نهد تا حکایت را پی بگیرد و زمانی او را با قهرمان داستانش هم‌داستان می‌کند که لذت جهل از گذشته را به خفت تحمل‌ناپذیر حقیقت زندگی ترجیح دهد، هرچند سرانجام حقیقت پیروز میدان است.

موضوع و ساختار داستان:

يک روز صبح از خواب بيدار ميشوی و مي بينی چيزی عوض شده. هيچ چيز آنطور که تصور می کنی نيست. نه اتاقي را که در آن بيدار شده‌ای مي‌شناسی، نه وسايل خانه را، نه حتي کسي را که تمام شب کنارش خوابيده بودی! هيچ ردپايی از تو و گذشته‌ات نيست. حتي تصوير خودت در آينه زل می زند به چشم‌هايت و دروغ می گويد. گويي گم شده‌ای، معلق شده‌ای در فضاي لايتناهی، بي‌هيچ پشت و پناهی …

اين مقدمه ای است برای رمان “پيش از آنکه بخوابم” نخستين اثر اس. جي. واتسون، نويسنده انگليسي. با چنين مقدمه‌ای محال است بتوانی کتاب را زمين بگذاری. اما هرچه پيشتر مي‌روی و هرچه درباره اين معمای غريب بيشتر مي‌دانی، سوالات و معماهای بيشتری برايت پيش می آيد. پرسش‌هایی که تا آخرين صفحه‌های کتاب هم دست از سرت برنخواهند داشت.

«اتاق خواب غیرعادی است و نا آشنا. نمی دانم کجا هستم ، و چطور شد که از این جا سردرآوردم . ماندم چطوری باید خودم را به خانه برسانم …»

رمان “پیش از آنکه بخوابم” با این جملات آغاز می شود. ما همراه راوی که یک زن است از خواب بلند می شویم. زن هیچ کجای اتاق را نمی شناسد، مردی که کنارش وابیده را نمی شناسد، آرام و بی صدا وارد سرویس بهداشتی می شود و به آینه نگاه می کند … خدای من این دیگر کیست؟ من باید بیست و چند ساله باشم! نه میانسال! من کجا هستم! این مرد کیست؟!

رمان از سه بخش کلی تشکیل شده که بخش اول و سوم در زمان حال و بخش دوم آن در زمان گذشته روایت می شوند که در هر صفحه و با هر لحظه روایتش ما را در تعلیق و تردیدی جدید می اندازد، تا می آییم به شخصیتی اعتماد کنیم حرفی، اتفاقی پیش می آید و تمام اعتمادمان زایل می شود و حالا به آن دیگری اعتماد می کنیم! ما با گیجی و تردیدهای کریستین همراه می شویم، همراه او رنج می بریم، همراه او امیدوار و اغلب ناامید می شویم.

موضوع محوری این رمان، فراموشی است که در آن، نویسنده با ترفندهای گوناگون مخاطب را با زوایای پیدا و پنهان زندگی زنی که اشرافی به گذشته خود ندارد آشنا می کند؛ زنی چهل و هفت ساله به نام کریستین لوکاس که بر اثر سانحه‌ای وحشتناک حافظه‌اش را از دست داده است. او دیگر نمی‌تواند اجزای زندگی روزمره، افراد حاضر در زندگی‌اش، خاطرات گذشته و هویت خود را به هم ربط بدهد و بفهمد در چه مرحله‌ای از زندگی‌اش قرار دارد.

در واقع کریستین هر بار که می‌خوابد و خوابش اندکی عمیق می‌شود، حافظه اش به کلی پاک می‌شود و این اتفاق ناگوار بخشی از تجربه روزانه‌اش است. کریستین مصمم است راهی برای نجات از این وضعیتش پیدا کند. او به کمک دفتر یادداشتی که روزانه حوادث و اطلاعات زندگی‌اش را در آن می‌نویسد سعی در یادآوری گذشته خود دارد؛ او می فهمد نامش کریستین لوکاس است؛ ۴۷ سال دارد؛ اینکه ازدواج کرده و یک پسر دارد. کم کم با بیشتر شدن آگاهی او از گذشته، رازهای عجیبی از زندگیش برای او فاش می شود.

داستان به ظاهر، طرح ساده و آشنایی دارد اما وقتی مخاطب با پرده هایی از داستان پیش می رود با صحنه های هیجان انگیز و غیر قابل پیش بینی مواجه می شود که همین وجه تمایز و به بیان دیگر، نقطه قوت این اثر با آثار مشابه می شود.

خانم کریستین وقتی با وضعیت جدید خود مواجه می شود، در ابتدا برایش باورپذیر نیست که قرار است به انبوه سئوال های بی جواب درباره گذشته خود پاسخی پیدا کند، اما روند ماجراها او را به سمتی سوق می دهد که مجبور می شود گذشته ای را مرور کند که خود هیچگونه قاطعیتی در آنها نمی بیند. از منظر کریستین، گذشته او در یادداشت های مکتوبی ثبت شده که به گفته اطرافیانش، خود او آنها را مکتوب کرده است، اما وقتی حافظه ای در کار نیست و گذشته او مانند قصه ای است که ممکن است برای هر کسی اتفاق بیفتد، آن وقت انحصاری بودن این یادداشت ها به شخص خانم کریستین، با تردیدهایی همراه می شود.

نویسنده در این رمان طوری قصه پردازی می کند که شخصیت اول داستان، کریستین، با خوانندگان داستان در یک صف قرار می گیرند تا همزمان رویدادهای داستان را مانند سرابی در پیش روی خود مجسم کنند و در پذیرفتن و نپذیرفتن آن همچنان در شک و تردید باقی بمانند. ماجراها به گونه ای است که هم می شود همه آنها را بدون شک و تردید باور کرد و هم در قبول آنها تردید داشت.

داستان به شکل یادداشت های روزانه تنظیم شده که بار اصلی قصه روی این یادداشت ها متمرکز شده است. البته در داستان هایی که در آنها موضوع فراموشی به عنوان یک اصل در دستور کار نویسنده قرار می گیرد، همواره بیم لو رفتن پایان داستان مطرح است، چرا که این فراموشی با آگاهی ضمنی فردی که دچار فراموشی شده به گذشته ای نسبتاً طولانی به نوعی اهرم های کشش در داستان را متزلزل کرده و انگیزه مخاطب برای پیگیری ادامه ماجراها را کم کم با سستی و رخوت مواجه می کند. اما در داستان«پیش از آن‌که بخوابم» همواره و در سطر سطر داستان نوعی حس غافگیری وجود دارد که باعث می شود نویسنده همواره از حدس و گمان های مخاطب جلوتر باشد و هر بار با نوع تازه ای از غافلگیری، مخاطب را برای پیگیری ادامه ماجراهای داستان ترغیب کند.

بطن قصه بسی دردناک است. حتی تصور چنین سرنوشتی برای هر خواننده ای بس سهمگین و دشوار است. این که یک روز صبح از خواب بیدار شوی و خود را در سن میانسالی ببینی و از گذشته خود کاملا بی خبر باشی و آن وقت بر اساس سناریویی که دیگران در اختیارت قرار می دهند، اکنون خود را به آن گذشته ای پیوند بدهی که یقین چندانی در صحت آن نداری. کریستین گذشته یک زندگی را در حالی به ناچار باور می کند که خود را در خلق ماجراهای آن چندان سهیم نمی داند. همزمان با شکل گیری گذشته ای نه چندان مطمئن، شک و تردیدها هم با قوت جان می گیرند و ترکیب این دو، زندگی هراس انگیزی را برای خانم کریستین رقم می زند که خود را اسیر این موج ناخواسته می بیند و طبعا راه خلاصی پیش پایش نیست.

خط سیر داستان:

کریستین یک روز صبح در حالی از خواب بیدار می شود که مردی را که در کنار او خوابیده است، نمی شناسد و فکر می کند در یک پارتی بیش از اندازه مست کرده و آن غریبه او را به آنجا آورده است. هنگامی که به دستشویی می رود و چراغ ها را روشن می کند، با دیدن صورت درهم شکسته و مسن و دست های پر چین و چروک خودش در آینه متوجه تغییرات بزرگی می شود. او شخصی را می بیند که باید بیست سال جوانتر می بود.

وحشت تمام وجود او را فرامی گیرد. سپس متوجه عکس هایی می شود که به با چسب نواری به آینه و دیوار چسبانده شده اند. یکی از آنها همان مردی را نشان می دهد که در کنارش خوابیده بود و زیر آن نوشته شده “بِن، شوهر تو”. یکی دیگر از عکس ها، عکسِ خود اوست که زیرش نوشته شده “کریستین”. بعضی دیگر از عکس ها هم هر دوی آنها را در موقعیت های مختلف در کنار هم نشان می دهد.

کریستین بهت زده درحالیکه عکس خودش را در دست گرفته به اتاق خواب برمی گردد. انبوهی از سئوال های مختلف ذهن او را فراگرفته است. او هراسان شروع به جیغ زدن می کند و مردی را که کنارش خواب بود، بیدار می کند. مرد برایش توضیح می دهد که جای نگرانی نیست و آنها زن و شوهر هستند. او می گوید که آنها بیست و دو سال پیش در سال ۱۹۸۵ زمانی که کریستین بیست و پنج ساله بوده، با هم ازدواج کرده و چهار سال بعد از عروسیشان زمانی که او بیست و نه سال داشته، ماشینی به او می زند که باعث ایجاد وضع کنونیش می شود. سپس بن برایش توضیح می دهد که این سانحه باعث شده هربار که او می‌خوابد و خوابش اندکی عمیق می‌شود، حافظه اش به کلی پاک می‌شود و این اتفاق ناگوار بخشی از تجربه روزانه‌اش است.

کریستین با توجه به توضیحات شوهرش می فهمد که هم اکنون ۴۷ ساله است و ۱۸ سال بدون خاطره و حافطه زندگی کرده و از این ۱۸ سال هیچ خاطره قابل ثبتی ندارد. همسرش باید هر روز صبح که او از خواب بیدار می شود، این مسئله را برایش تکرار کند تا او خودش را بشناسد.

زندگی برای کریستین هر روز صبح از نو آغاز می شود با حافظه ای خالی از خاطرات، وقایع و اشخاصِ روزهای قبل. یک روز صبح بعد از اینکه بن (که معلمی در یکی از مدارس نزدیکیهای خانه شان است) خانه را ترک می کند، شخصی با کریستین تماس می گیرد و خود را دکتر ناش معرفی می کند؛ مردی که در تلاش است به او کمک کند تا برخی از خاطراتش را دوباره به یاد بیاورد و اصرار دارد که شوهرش بویی از این موضوع نبرد.

کریستین ابتدا حرف او را باور نمی کند، اما بعد با دیدن دفترچه یادداشت روزانه اش متوجه قرار ملاقاتش با دکتر ناش می شود: “سی ام نوامبر – دیدن دکتر ناش”، و زیرش نوشته شده: “به بن نگو” بدین ترتیب کریستین راضی می شود او را ببیند.

دکتر ناش کریستین را سوار ماشین کرده و به کافه یکی از پارکهای اطراف می برد. در آنجا او جزئیاتی از بیماری و فرآیند درمانی که از چند هفته پیش روی کریستین شروع کرده را دوباره به یادش می آورد. کریستین در آنجا متوجه می شود که با توجه به اینکه قبلا درمانهای مفصلی توسط پزشکان و روانپزشک های مختلف روی او انجام شده، اما حافظه او چندان پیشرفتی در ثبت و حفظ وقایع نداشته و به همین خاطر شوهرش برای اینکه او و خودش را از ناراحتی و غصه بیشتر دور نگه دارد، با اکراه شدیدی از دیدار بیشتر او توسط این افراد متخصص جلوگیری کرده است. به همین خاطر دکتر ناش مجبور شده به طور پنهانی و بدون اطلاع بن، با کریستین ملاقات کند.

دکتر ناش همچنین یک کتابچه به کریستین می دهد که شامل خاطرات روزانه کریستین از چند هفته پیش است. با شروع فرآیند درمانی کریستین، دکتر ناش از کریستین خواسته بود خاطراتی را که در طول روز به یاد می آورد هر شب قبل از خواب در این کتابچه بنویسد. او از کریستین می خواهد آنرا بخواند و اگر راضی به ادامه روند درمان است با او تماس بگیرد.

کریستین شروع به خواندن کتابچه می کند. بخش های اول کتابچه در مورد خودش، شوهرش بن، دکتر ناش و فرآیند درمانی ست که با او شروع کرده است. در همین بخشهای ابتدایی کریستین متوجه می شود روزی که به همراه شوهرش برای دیداری کوتاه از یک پارک رفته بودند، چشم انداز آتش بازی باعث شده بود جرقه ای در حافظه اش زده شده و خاطره ای را به یاد بیاورد که شامل زنی بود که به طور غریزی بعنوان بهترین دوستش درنظر می گرفت. این خاطره در یک مهمانی و زمانی که او و آن زن در دانشگاه بودند اتفاق می افتد. در این خاطره قرار بود آن زن کریستین را به مردی معرفی کند که کاملا برای او مناسب بود. اما کریستین از اینکه نمی تواند نام آن زن را به خاطر بیاورد ناامید می شود. او بعدها به خاطر می آورد نام این زنِ موقرمز، کِلِر بوده است و وقتی راجع به این موضوع با بن صحبت می کند، او می گوید کلر سالهاست ارتباطش را با آنها قطع کرده و به زلاند نو رفته است.

با خواندن چند بخش بعدی از کتابچه، کریستین می فهمد که دکتر ناش او را به خانه ای که قبلا با شوهرش در آنجا زندگی می کرد برده است. در آشپزخانه این خانه کریستین خاطره ای از یک قرار ملاقاتِ بعدازظهری با شوهرش دارد. این خاطره باعث می شود که کریستین احساس خوشحالی کند، برای اینکه او از اینکه نمی توانست هیچ چیزی را در مورد شوهرش به یاد بیاورد، تقریبا ناامید شده بود.

دامنه این خاطره کم کم گسترش پیدا می کند و به کریستین کمک می کند به یاد بیاورد که قبلا یک رمان نوشته است. کریستین در این مورد از دکتر ناش سئوال می پرسد و او هم به کریستین می گوید که قبلا یک رمان نوشته، و حتی در زمان تصادفش مشغول نوشتن دومین رمان خود بوده است. دکتر ناش نسخه ای از رمان را به همراه یک عکس مطبوعاتی که پیدا کرده به کریستین می دهد. با دیدن عکس، کریستین ناگهان یادش می آید که آن عکس را روزی از او گرفته اند که باردار بوده است. بدین ترتیب کریستین به خاطر می آورد که پسری به نام “آدام” داشته است. وقتی کریستین این موضوع را با بن مطرح می کند، او در جواب می گوید که آدام چندین سال پیش در افغانستان کشته شده است و او مجبور بوده به کریستین در این مورد دروغ بگوید تا او را از غم و غصه در امان نگه دارد.

همانطور که کریستین با داستانِ از دست دادن پسرش (که هروز آنرا در کتابچه اش می خواند و به یاد می آورد) در کشمکش است؛ نسبت به دروغهایی که بن در طول چند هقته اخیر به او گفته است، بیستر آگاه می گردد. دکتر ناش سعی می کند برای دروغهای بن، عذر و بهانه بیاورد ولی کریستین دیگر مثل قبل به شوهرش اعتماد ندارد.

دکتر ناش، کریستین را به خانه وارینگ می برد. همانجایی که او چند سال بعد از تصادفش را در آنجا بستری شده بود. بعد از این بازدید دکتر ناش و کریستین تصمیم می گیرند بن را در جریان تمام ماجرای درمان، کتابچه، یادداشت خاطرات روزانه، خانه وارینگ و … بگذراند و دفعه بعد او را هم با خود به آنجا ببرند. اما شب همانروز دکتر ناش با کریستین تماس گرفته و به او می گوید که دختری به نام “کلر” شماره خودش را به کارکنان خانه وارینگ داده و از آنها خواسته که این شماره را به کریستین برسانند تا با او تماس بگیرد. از قرار معلوم زمانی که کریستین در خانه وارینگ بستری بوده، کلر همیشه به او سر می زده است. چند هفته پس از اینکه بن، کریستین را از آنجا مرخص می کند و به خانه خودش می برد، کلر سعی کرده با بن تماس بگیرد ولی موفق نمی شود. او شماره خودش را به کارکنان خانه وارینگ می دهد تا آنرا به کریستین برسانند. یکی از پرستاران خانه وارینگ به نام “نیکول” که با کریستین بسیار صمیمی بوده با دکتر ناش تماس گرفته و شماره کلر را به او می دهد. در ضمن پس از اینکه نیکول احوال کریستین را از دکتر ناش جویا شده و متوجه می شود که او و بن با هم زندگی می کنند، با اظهار تعجب به دکتر ناش می گوید که بن یکسال پس از انتقال کریستین به خانه وارینگ او را طلاق داده بود.

دکتر ناش سریعا کریستین را در جریان قرار می دهد. آنچه مسلم بود این بود که بن در مورد کلر هم دروغ گفته بود و حتی مانع ارتباط دوباره او و کریستین شده بود. بنابراین دکتر ناش از کریستین می خواهد فعلا چیزی به بن نگوید تا بتوانند با کلر صحبت کنند و راجع به ماجرای طلاق هم اطلاعات بیشتری کسب کنند.

کریستین شماره کلر را از دکتر ناش می گیرد و با او یک قرار ملاقات می گذارد. در این دیدار، کلر پرده از حقیقتی که همیشه در ذهن معیوب کریستین جرقه می زد برداشت. رابطه نامشروع کریستین با یک مرد ناشناس؛ مردی که کریستین نامش را حتی به صمیمی ترین دوستش نیز نگفته بود و فقط با القاب “جذاب” و “مهربان” برای کلر توصیف کرده بود، مردی که کریستین را (پس از اینکه به خاطر عشقش به بن تصمیم گرفته بود او را ترک کند) به “برایتون” شهری به آن دوری و به دور از خانه کشانده بود و طعمه حادثه ای شوم کرده بود که نه گذشته ای برایش باقی بگذارد و نه آینده ای. ولی به گفته کلر با تمام این قضایا، بن کریستین را بخشید و هرگز کینه ای از او به دل نگرفت. فقط برایش مهم بود که کریستین زنده بماند و حالش بهتر شود.

کلر همچنین به کریستین می گوید که بن برای اینکه در غیاب کریستین با او بیش از حد صمیمی نشود، تصمیم گرفت کلر را از زندگی اش حذف کرده و کاملا از او دور شود.

کلر در پایان نامه ای را به کریستین نشان می دهد که بن نوشته و به او داده بود تا به کریستین بدهد که اگر روزی حالش بهتر شد و توانست متن آنرا درک کند، بخواند. با توجه به متن نامه کریستین متوجه می شود که هر چه از مدت بستری بودنش در خانه وارینگ می گذشت اوضاع و احوالش بدتر می شد، به گونه ای که حتی دیگر شوهر و مادر خود را نمی شناخت و فکر می کرد همه علیه او توطئه کرده و او را در معرض آزمایش های روانی گذاشته اند. کریستین در این بین فقط عاشق آدام بود و کم کم به این باور رسید که توسط شوهرش در آنجا حبس شده و در حالی که او در بیمارستان است، زن دیگری دارد پسرش را بزرگ و تربیت می کند. یک روز بعد از اینکه بن و آدام برای ملاقات او به خانه وارینگ می آیند، دچار هیجان شدید و هیستری می شود، دست آدام را محکم گرفته و به سمت در می دود تا به گمان خودش او را نجات بدهد ولی آدام شروع به جیغ و فریاد می کند. او نمی داند برای چه مادرش این کارها را می کند. حتی از توضیحات پدرش چیزی سر در نمی آورد. کار به جایی می رسد که آدام از مادرش می ترسد. یک روز بن با بیمارستان تماس می گیرد تا ببیند وقتی او و پسرش آنجا نیستند، اوضاع کریستین چطور است. به گفته کارکنان در غیاب بن و آدام، کریستین آرام و خوشحال روی صندلی کنار تخت خود نشسته و با یکی از بیمارها که دوستش بود صحبت می کرد. با توجه به گفته کارکنان بن درمی یابد کریستین نه او و نه آدام را به یاد نمی آورد مگر زمانی که آنجا باشند. بنابراین تصمیم می گیرد برای رفاه حال خود کریستین و همچنین امنیت آدام از او جدا شود. در پایان نامه نیز با توجه به اینکه هنوز عاشق کریستین است، اظهار امیدواری می کند که دوباره روزی بتوانند گرد هم جمع شوند. کریستین با توجه به گفته های کلر و متن نامه بن، پاسخ بسیاری از سئوالات مبهم زندگی گذشته اش را می یابد.

کریستین اینگونه استدلال می کرد که بن درباره رمانی که او نوشته، حرفی نزده است تا از این واقعیت مسلم که دیگر هیچوقت نمی تواند رمان دیگری بنویسد، ویران و درمانده نشود. بن درباره بهترین دوستش (کلر) دروغ گفته و به او گفته که از این کشور رفته است تا او را در برابر این راز که روزی با همدیگر صمیمی تر از حد معمول بوده اند، مصون نگه دارد. بن مدام به او گفته که یک اتومبیل به او زده و این ماجرا بر اثر یک سانحه بوجود آمد تا کریستین نخواهد با این واقعیت کنار بیاید که کسی به او حمله کرده و اتفاقی که رخ داد نتیجه مستقیم بی چون و چرای رابطه ای نامشروع و خیانتی آشکار بود. از نظر کریستین، بن مرتب به او گفته که ما هرگز فرزندی نداشتیم تا نه تنها او را در برابر این خبر که تنها پسرشان مرده مصون نگه دارد، بلکه او را از حزن و سوگ هر روزه مرگش دور نگه دارد.

از نظر کریستین بن بعد از اینکه سالهای سال تلاش کرده خانواده شان را در کنار هم جمع کند، مجبور شده با این واقعیت مسلم مواجه شود که این امر ممکن نیست و بعد پسرشان را برداشته و او را ترک کرده تا بلکه به خوشبختی برسد. ولی این جریان همیشگی و ابدی نبوده است. آنچه بن امیدوار بوده رخ بدهد، اتفاق افتاده و میسر شده است. کریستین فکر می کرد الان که شرایطش به نوعی بهبود پیدا کرده، بن به سراغ او برگشته است.

به هرحال گفته های کلر و متن نامه بن، کریستین را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد و او را نسبت به رفتار شکاکانه اش نسبت به بن پشیمان می کند. کریستین خواندنِ کتابچه خاطرات روزانه اش را به اتمام رسانده و احساس می کند شدیدا عاشق بن شده و تصمیم می گیرد در سفر کوتاهی که همراه شوهرش به تعطیلات می روند، همه چیز را برای او شرح دهد. با اینحال هنگامی که آنها به مقصد خود می رسند، کریستین متوجه می شود بن او را به همان هتلی آورده که در آن به او حمله شده و منجر به از دست دادن حافظه اش گردیده بود: مهمانخانه “ریالتو” در اسکله “برایتون”. بن حتی همان اتاقی را رزرو کرده بود که در آنجا حادثه اتفاق افتاده بود. رفتار بن کمی عجیب و غریب می شود و پس از یک گفتگوی تند با کریستین اتاق را قفل کرده و برای خرید نوشیدنی بیرون می رود. وحشت سراسر وجود کریستین را فراگرفته و ناامیدانه در ساک بن به جست و جو می پردازد تا شاید سوئیچ ماشین را پیدا کرده و به زور درب را باز کرده و فرار کند.

در میان وسایل بن، کریستین صفحاتی از کتابچه خود را پیدا می کند و با خواندنِ آنها به دلیل بودنش در آنجا پی می برد. کریستین کتابچه خود را از داخل کیف دستی اش درآورده و متوجه می شود پس از آخرین صفحه نوشته شده، یک بخش کامل برداشته شده است. کاغذها همانطور تر و تمیز و مرتب حذف شده بودند. انگار آنها را با چاقوی جراحی یا تیغی درست در نزدیکی همان عطف بریده اند. بن این کار را کرده بود.

کریستین با خواندن وقایع آن هفته خالی کتابچه روزنگارش، به حقیقت ماجرا پی می برد: در واقع بِنی که او در طی تمام این سالها با او زندگی کرده بود، بنِ واقعی نبود. مردی بود به نام مایک؛ همان مرد ناشناسی که کریستین هجده سال پیش با او معاشرت جزئی برقرار کرده بود. اما زمانی که او به اشتباه خود و میزان علاقه اش به بن پی برده و قصد ترک مایک را داشته، او با یک نامه فریب آمیز کریستین را به همان هتل ساحلی که اکنون در آن بود کشانده و مورد حمله قرار می دهد. مایک، سر او را به کف زمین کاشی کاری شده حمام می کوبد. حمله ای که منجر به فراموشی و بستری شدن چند ساله اش در خانه وارینگ شده بود. پس از اینکه بنِ واقعی مجبور می شود برای رفاه حال خود او و همچنین امنیت فرزندشان او را ترک کند، مایک با جعل امضایِ شوهر کریستین (بنِ واقعی) او را از بیمارستان خانه وارینگ مرخص کرده و به خانه خودش می برد.

پس از بازگشت مایک به اتاق هتل، کریستین شجاعانه با او درگیر می شود. در نهایت آتش زدن کتابچه کریستین توسط مایک باعث راه افتادن آتش سوزی در اتاق هتل می شود. مایک در آتش می سوزد، اما کریستین به بیمارستان انتقال داده می شود در حالی که پسرش آدام و دوست صمیمیش کلر نیز او را همراهی می کنند. بن واقعی نیز خود را به بیمارستان رسانده و به کریستین می گوید که هنوز دوستش دارد. شاید روزهایی که برای جمع شدن خانواده در نامه اش به او منتظرشان بود، در حال رسیدن بودند.

داستان پایان تقریبا خوشی دارد چرا که خاطراتی که کریستین از گذشته به یاد می آورد در حال افزایش بودند؛ اما هنوز هم هیچکس حتی دکتر ناش به یقین نمی داند آیا او بعد از اینکه از خواب بیدار شود، چیزی به یاد می آورد یا نه؟

شخصیت های داستان:

کریستین لوکاس: زنی چهل و هفت ساله که در اثر سانحه ای که در سن بیست و نه سالگی برایش رخ داده، پیوسته حافظه خود از دست می دهد. او دیگر نمی‌تواند اجزای زندگی روزمره، افراد حاضر در زندگی‌اش، خاطرات گذشته و هویت خود را به هم ربط بدهد و بفهمد در چه مرحله‌ای از زندگی‌اش قرار دارد. درواقع کریستین هربار که می‌خوابد و خوابش اندکی عمیق می‌شود، حافظه اش به کلی پاک می‌شود و این اتفاق ناگوار بخشی از تجربه روزانه‌اش است. او ۱۸ سال بدون خاطره و حافطه زندگی کرده و از این ۱۸ سال هیچ خاطره قابل ثبتی ندارد. همسرش باید هر روز صبح که او از خواب بیدار می شود، این مسئله را برایش تکرار کند تا او خودش را بشناسد.

بن لوکاس (مایک): مردی با نام واقعیِ مایک که هجده سال پیش وارد یک رابطه عاشقانه با کریستین شده بود و پس از اینکه کریستین تصمیم می گیرد او را ترک کند، در طی درگیری با کریستین باعث وارد شدن ضربه به سرش و فراموشی او می گردد. مایک پس از اینکه کریستین در بیمارستان بستری می شود و شوهر واقعی اش (بن لوکاسِ واقعی) او را طلاق می دهد، با جعل امضایِ بن، او را از بیمارستان مرخص کرده و به خانه خودش می برد و با توجه به حافظه خالی از خاطره کریستین، خود را بن شوهرش معرفی می کند.

دکتر ناش: یک دکتر روانشناس که در تلاش است به کریستین کمک کند تا برخی از خاطراتش را دوباره به یاد بیاورد و اصرار دارد که شوهرش بن (که درواقع همان مایک است) بویی از این موضوع نبرد. کریستین ابتدا حرف او را باور نمی کند، اما بعد با دیدن دفترچه یادداشت روزانه اش، متوجه قرارهای ملاقاتش با دکتر ناش می شود، بدین ترتیب راضی می شود او را ببیند.

“اس. جی. واتسون” و “پیش از آنکه بخوابم”:

اس. جی. واتسون در شهر میدلند به دنیا آمد، در لندن زندگی می‌کند و چند سالی در یک بیمارستان مجهز به‌عنوان متخصص شنوایی‌سنجی کار می‌کرد. سال ۲۰۰۸ در دوره آموزش نگارش رمان آکادمی فیبر پذیرفته شد؛ برنامه‌ای که کل جنبه‌های نگارش رمان را پوشش می‌داد. حاصل این دوره آموزشی، رمان پیش از آنکه بخوابم بود. اس. جی واتسون، پس از مطالعه درباره کسانی که حافظه بلندمدت خود را از دست داده‌اند، این رمان پرفروش خود را را خلق کرد.

«همین که می‌خوابم، حافظه‌ام هر آنچه امروز انجام دادم را پاک می‌کند. فردا صبح در حالی از خواب بیدار می‌شوم که شرایطم درست مثل همین امروز است …»

اینها نمونه‌ای از افکار کریستین لوکاس هستند؛ شخصیت اصلی و راوی نخستین رمان موفق و پرفروش اس جی واتسون با عنوان پیش از آنکه بخوابم. کریستین پیوسته حافظه‌اش را از دست می‌دهد، به‌طوری که در فاصله امروز تا فردا کل گذشته‌اش را از یاد می‌برد. به این ترتیب هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شود، نه می‌داند کجاست و نه اینکه چطور از آن مکان سردرآورده است. او حتی نمی‌داند دارد با مردی زندگی می‌کند که از بیش از ۲۰ سال همسرش بوده است. در همین ارتباط یکی از مصاحبه‌هایی که با اس جی واتسون انجام شده را در زیر می‌خوانید:

• ‌آیا واقعا حافظه کسی به این صورت از دست می‌رود؟

«تصور می‌کردم باید این وضعیت را در ذهن خودم بسازم، اما بعد متوجه شدم عده‌ای هستند که دچار شرایط مشابهی شده‌اند. حافظه انسان به شیوه‌های متفاوتی عمل می‌کند که گویا هنوز بخش زیادی از آن ناشناخته مانده است. نکته حیرت‌انگیز و تکان‌دهنده بحث تعلیق و سردرگمی در زمان بود؛ بی‌آنکه مطلبی درباره گذشته خود بدانی.»

زندگی هنری گوستاو مولایسون الهام‌بخش واتسون بود؛ مردی که به خاطر صرع سال ۱۹۵۳ میلادی عمل جراحی می‌شود، اما پس از آن عمل دیگر خاطره جدیدی در ذهنش شکل نمی‌گیرد؛ بطوریکه تا آخر عمرش در سال ۲۰۰۸ پیوسته در گذشته‌اش به سر می‌برد. در این خصوص واتسون توضیح می‌دهد:

«به فکر فرو رفتم که چطور ممکن است یک نفر درباره سال‌های حد فاصل عمرش هیچ دانش و معلوماتی نداشته باشد. انگار درست در همان لحظه بود که جرقه خلق این داستان در ذهنم زده شد.»

در همین رابطه واتسون حتی در خصوص زندگی کلایو ویرینگ هم تحقیق و مطالعه کرد؛ آهنگساز و رهبر ارکستری که سال ۱۹۸۵ دچار عفونت مغزی می‌شود و پس از آن به فراموشی حاد مبتلا می‌شود. در هر مقطع زمانی حافظه این مرد فقط در حد ۱۰ ثانیه دوام دارد و به این ترتیب او حتی افرادی که چند دقیقه پیش دیده را به کل فراموش می‌کند.

«متوجه شدم که خاطرات ما مشخص می‌کنند ما چه کسی هستیم. کشف این موضوع که یادآوری خاطرات‌مان چه نقش اساسی و کلیدی‌ای در تعیین هویت فردی ما دارد برایم بسیار تکان‌دهنده بود. در عین حال متوجه شدم افراد مبتلا به بیماری آلزایمر همواره در یادآوری خاطرات‌شان مشکل دارند. با این حال گویا همین شرایط برای یک فرد جوان‌تر حادتر و بحرانی‌تر است، گرچه شاید اصلا هم نباید به این صورت باشد. من حس وابستگی و گوشه‌گیری را هنگام کار با افرادی که مشکل شنوایی داشتند به وضوح در بیمارستان سنت توماس لندن به‌عنوان متخصص شنوایی‌سنجی درک کردم.»

او اضافه می‌کند که با این حال دلش نمی‌خواسته شخصیت اصلی داستانش (کریستین) را یک قربانی نشان بدهد چون کریستین در شرایط بسیار سخت و پیچیده تقلا می‌کند به حقیقت فردی زندگی خود پی ببرد. در این شرایط به چه کسی می‌توان اعتماد کرد؟ و آیا کسی حاضر می‌شود حقایق تلخ عزیزی را برایش بازگو کند، به خصوص اگر بداند که باعث ناراحتی‌اش می‌شود.

• ‌برایم خیلی جالب بود که شما رمان را در حد فاصل بین شیفت‌های کارتان در بیمارستان نوشتید؛ بی‌شک شور و شعف خاصی برای نگارش این داستان داشتید. انگیزه اصلی‌تان برای بازگویی این ماجرا چه بود؟

«همیشه علاقه خاصی به نویسندگی داشتم و همواره در اوقات آزادم می‌نوشتم، اما حق با شماست. من شور و احساس خاصی برای نوشتن این داستان داشتم. الهام‌بخش من یک مورد واقعی بود؛ فردی مبتلا به فراموشی که سال ۲۰۰۸ از دنیا رفت؛ او هنری گوستاو مولایسون بود. من پیش از شروع نوشتن این اثر خبر درگذشت او را خواندم. مطالعه سرگذشت وی و اینکه چطور پس از یک عمل جراحی حافظه‌اش را از دست می‌دهد باعث شد متوجه شوم افراد زیادی به‌خاطر اختلال حافظه در زندگی‌شان با مشکلات حاد و شدید دست و پنجه نرم می‌کنند. آنجا بود که فهمیدم حافظه و خاطره‌هایی که شکل می‌گیرند نقشی بنیادی در شکل‌گیری مبنای حس وجودی و هویت ما دارند. همین سوژه مرا کنجکاو کرد در این خصوص به کشف و جست‌وجوی بیشتری بپردازم.»

‌• شما در این کتاب شخصیت زنی را پررنگ کرده‌اید؛ منظورم کریستین است. چه مساله‌ای باعث شد ترجیح بدهید راوی اول شخص‌تان زن باشد، به‌خصوص که به‌عنوان یک مرد نوشتن از زبان یک مرد باید برایتان سهل‌تر باشد؟

«انگار خودم انتخاب نکردم که درباره شخصیت کریستین بنویسم؛ می‌خواهم بگویم او خودش مرا انتخاب کرد. پس از مطالعه درباره سرنوشت و زندگی هنری مولایسون تصویر زنی که در آیینه به خودش نگاه می‌کند، در ذهنم شکل گرفت و ماندگار شد. او انتظار دارد زن جوانی را ببیند اما به جایش تصویر زن میانسالی را در آیینه می‌بیند. به این فکر کردم که داستان را از زبان یک مرد بنویسم ولی اگر چنین می‌کردم به کل داستان دیگری می‌شد که در این صورت موفق نمی‌شدم به برخی از کنجکاوی‌هایم پاسخ بدهم. به نظر من کار نویسنده کشف و بررسی تجربه‌های دیگران است؛ از این‌رو برایم پرداختن به زندگی زنی که حافظه‌اش را از دست داده به مراتب با اهمیت‌تر از نوشتن از زبان یک راوی زن بود.»

• ‌درست است که الهام‌بخش شما در خلق این داستان زندگی همان مرد بود؛ اما چگونه موفق شدید شرح حال واقعی یک مرد را به داستانی مهیج و پرکشش تبدیل کنید؟ عدم وفاداری به زندگی او کار شما را دشوار نمی‌کرد؟

«ایده الهام‌بخش من برای این رمان زندگی هنری مولایسون بود یا به عبارتی آن‌طور که من تصور می‌کردم او در این شرایط زندگی کرده است. برایم جالب بود بدانم چه طور فردی که خاطره و حافظه ندارد می‌تواند به دنیای زندگی و روابطش معنا و مفهومی بخشد و چه تعریفی از زندگی‌اش دارد. بعد تصمیم گرفتم یک اثر کاملا داستانی خلق کنم و درست به همین علت درباره گذشته هنری مولایسون تحقیق و مطالعه نکردم و شخصیتی که با او بسیار متفاوت بود را انتخاب کردم؛ کسی که فراموشی‌اش علت دیگری دارد.»

• ‌آیا به‌طور حسی و غریزی می‌دانستید این داستان را چگونه بنویسید یا اینکه روندی سخت و طاقت‌فرسا بود؟

«برایم کاملا حسی و غریزی بود. یعنی درست از زمانی که با شخصیت‌هایم آشنا شدم. بعد هم تصمیم گرفتم خیلی به جزئیات طرح داستانی نپردازم. دلم می‌خواست شخصیت‌هایم خودشان تکلیف برخی قضایا را به اثر دیکته کنند که البته همین امر باعث شد مرحله بازنگری داستان بسیار دشوار شود، چون باید مطمئن می‌شدم که همه مسائل دارای هماهنگی و انسجام هستند.»

• ‌تصور می‌کنم نوشتن درباره شخصیتی که ثبات، نقطه اتکا و مرجع ثابت و مشخصی ندارد بی‌نهایت دشوار است؛ آیا توصیف شخصیت کریستین گیج‌کننده و پرابهام بود؟

«بله، به نوعی همین‌طور بود کریستین نقطه اتکا و مرجعی دارد ولی مساله اینجاست که خودش نمی‌داند چیست. شگردم این بود که او فردی درمانده و ناتوان نباشد یا حتی یک قربانی. می‌خواستم خواننده حس کند با زنی قوی و خوشفکر روبه‌رو است که بلای بسیار ناگواری برسرش آمده است. نوشتن و پرداختن به شخصیتی که همان‌قدر درباره خودش می‌داند که مخاطب درباره‌اش می‌داند، حیرت‌انگیز و جذاب بود.»

• ‌شما دوره نگارش آکادمی فیبر را گذرانده‌اید؛ چه عاملی باعث شد احساس کنید برای نوشتن این اثر به گذراندن یک دوره آموزشی نیاز دارید؟ فکر می‌کنید بدون این دوره باز هم همین رمان را می‌نوشتید؟

«خیلی جدی و متمرکز درباره گذراندن این دوره فکر کردم. در نهایت متوجه شدم این دوره موجب می‌شود من روی کار نوشتن متمرکز شوم و انگیزه و مشوقی می‌شود تا به‌طور جدی به این کار بپردازم و الان می‌فهمم که اگر قرار باشد رمانی به سرانجام برسد لازم است به همین جدیت و سختکوشی روی آن کار کنم. باید بگویم حاصل این دوره آموزشی فراتر از این حرف‌ها بود؛ علاوه بر اینکه دوستان بسیار خوبی پیدا کردم، نکته‌های بسیاری را از نویسندگان برجسته آموختم. به گمانم من باز هم رمان “پیش از آنکه بخوابم” را می‌نوشتم، ولی فکر می‌کنم مدت خیلی بیشتری طول می‌کشید.»

‌• رمان “پیش از آنکه بخوابم” را به این صورت توصیف کرده‌اند، تعمقی ژرف درخصوص عشق، فقدان و مفهوم زنده بودن. چه شد تصمیم گرفتید به جای نگارش به سبک ادبیات داستانی ناب، داستان را در قالب اثری مهیج دربیاورید؟

«شاید به‌طور خیلی اتفاقی. هیچ‌وقت به این فکر نکردم که باید یک ژانر خاصی را انتخاب کنم. من خودم همیشه عاشق داستان‌هایی هستم که طرح و پی‌رنگ محکمی دارند؛ کتاب‌هایی که موجب می‌شوند مخاطب مدام حدس‌هایی بزند و همه‌چیز آن‌گونه که به نظر می‌رسد، نیست. بنابراین به نظرم طبیعی بود که بخواهم همین عناصر را در «پیش از آنکه بخوابم» بگنجانم. همچنین پی بردن به مفهوم انسان و ماهیت تغییرپذیر عشق و روابط انسانی برایم جالب بود، به این ترتیب قرار نبود یک داستان مهیج خطی دربیاید و فکر کردم چرا نباید تمام این مولفه‌ها و عناصر را با هم در یک رمان بگنجانم.»

• ‌زمانی که گفته ی “دنیس لهان” را خواندید (داستان مهیج بسیار استثنایی؛ پس از اینکه آخرین صفحه کتاب را خواندم، احساس می‌کردم تا چند ساعت همین‌طور گیج و منگ هستم!) چه موضوعی به ذهن‌تان رسید؟

«فوق‌العاده هیجان‌انگیز بود. اساسا اینکه کسی مثل دنیس لهان کتاب مرا بخواند، برایم مایه افتخار بود. ولی اینکه لهان گفته بود پس از خواندن کتاب کاملا بهت‌زده و حیران شده، واقعا شگفت‌انگیز بود. یادم می‌آید وقتی شنیدم چه گفته است تا مدت‌ها همین‌طور لبخند به لب داشتم.»

• ‌همه می‌گویند شما فرد بسیار دوست‌داشتنی‌ای هستید، آیا شهرت و ثروت شما را عوض کرده است؟

«خیلی امیدوار هستم که این‌طور نشده باشد. به هر حال من حلقه خوبی از دوستان و اقوام دارم که به کمک آنها احساس می‌کنم می‌توانم جایگاه خودم را حفظ کنم.»

• ‌در یکی از مصاحبه‌هایتان گفته بودید درباره نوشتن یک کتاب و فیلم شدن آن خیال‌پردازی کرده بودید. دوست دارید چه کسی نقش کریستین را بازی کند و آیا واقعیت در حد خیال‌پردازی‌تان بوده است؟

«حین نگارش داستان از تصویرپردازی و تخیل اینکه چه کسانی ممکن است در نقش‌های اصلی ظاهر شوند خیلی لذت بردم، ولی اصلا فکرش را نمی‌کردم که این ماجرا به حقیقت بپیوندد. وقتی “ریدلی اسکات” که من عاشق فیلم‌هایش هستم گفت می‌خواهد کتابم را به یک فیلم تبدیل کند، احساس بی‌نظیری داشتم و زمانی که با روان جوف آشنا شدم؛ کسی که فیلمنامه را نوشته و کارگردانی کار را بر عهده دارد، آسوده‌خاطر و مطمئن شدم که کتابم را به دست افراد بسیار خوبی سپرده‌ام. در مورد بازیگر نقش اول خیلی دلم می‌خواهد کسی بازیگر آن باشد که در ذهنم نمی‌گنجد. خیلی دوست دارم غافلگیر شوم و کسی که این نقش را بازی می‌کند ویژگی‌های جدیدی را به این شخصیت اضافه کند.»

• پس از کسب چنین موفقیتی و انتشار کتاب‌تان در حدود ۳۷ کشور، آیا برای نوشتن کتاب بعدی‌تان ترس و واهمه داشته‌اید؟ یا اینکه حالا و پس از چنین استقبالی نوشتن برایتان راحت‌تر شده است؟

«دلم می‌خواهد در نوشتن دست خودم را برای خیال‌پردازی باز بگذارم بنابراین فکر می‌کنم همیشه عنصر ترس در آثارم باشد. قصد دارم خوانندگان را با کتاب‌هایم شگفت‌زده کنم و البته امیدوارم به صورت خوبی موفق شوم این کار را انجام دهم. معنی‌اش این است که اول خودم باید غافلگیر شوم. نوشتن اثر بعدی قدری ترسناک است ولی همین عامل هم این کار را مهیج می‌کند.»

“شقایق قندهاری” و “پیش از آنکه بخوابم”:

در سال های اخیر پا به پای داستان های تالیفی که به قلم نویسندگان پیشکسوت و نوقلم در بازار کتاب ایران انتشار می یابد، آثار ترجمه ای متعددی هم در این حوزه چاپ و منتشر می شود که برخی از آنها از نقاط قوت قابل توجهی برخوردار هستند که همین مسئله باعث می شود خوانندگان داستان در کشورمان با تازه های ادبیات داستانی جهان هم همزمان آشنا شوند. در این زمینه مترجمان خبره و آشنا به آثار برتر جهانی فعالیت می کنند که یکی از آنها، شقایق قندهاری، مترجم نام آشنای کشورمان است که در پرونده کاری او می توان ترجمه های موفقی از ادبیات روز جهان را دید. قندهاری فعالیت حرفه‌ای خود را در حوزه ترجمه کتاب از سال ۱۳۷۴ آغاز کرده و تاکنون در دوران فعالیت حرفه‌ای خود توانسته‌است چندین جایزه ادبی را دریافت کند.

تازه‌ترین فعالیت شقایق قندهاری در این زمینه، ترجمه و انتشار رمان پیش از آنکه بخوابم نوشته اس. جی. واتسون است که یکی از آثار مطرح در حوزه ادبیات داستانی جهان محسوب می شود. اطلاعات موجود در ارتباط با این رمان نشان می دهد نسخه اصلی  این رمان تاکنون به بیش از ۴۲ زبان ترجمه شده و بیش از چهار میلیون نسخه فروش داشته است. ترجمه این اثر در کشور ما هم جای خودش را بین کتابخوان‌ها باز کرده است. قندهاری درباره این داستان می گوید:

«شخصیت اصلی داستان بر اثر حادثه ناگواری که برایش اتفاق افتاده دچار بیماری نادری شده و هر بار که می‌خوابد حافظه‌اش پاک می‌شود و سرگذشت خود را فراموش می‌کند. او در سراسر داستان به کمک پزشک خود و دفتر یادداشتی که روزانه حوادث زندگی‌اش را در آن می‌نویسد سعی در یادآوری گذشته خود دارد؛ گذشته‌ای که گاه حقایق تلخی در آن نهفته است.»

وی تصویری بودن متن داستان را از ویژگی‌های بارز آن دانست و توضیح داد:

«مخاطب در حین خواندن این رمان می‌تواند به خوبی از حوادث در ذهنش تصویرسازی کند گویی در حال مشاهده فیلمی سینمایی است. به دلیل همین ویژگی است که پس از انتشار کتاب پیشنهاد ساخت فیلمی بر اساس این داستان از سوی ريدلی اسكات، فيلمساز نامدار انگليسی به نویسنده داده شد. رفت‌وبرگشت‌های زمانی در داستان “پیش از آن که بخوابم” از ویژگی‌های دیگر نثر این نویسنده است و واتسون در نخستین رمانش با ظرافت‌های زبانی، مدام خواننده را غافلگیر می‌کند. با این حال معتقدم که برخلاف بسیاری از آثار داستانی، توصیف‌های مکرر واتسون سبب خستگی مخاطب نمی‌شود.»

منبع الهام داستان:

واتسون برای نوشتن کتاب درباره زندگی کلایو ویرینگ تحقیق و مطالعه کرد؛ آهنگساز و رهبر ارکستری که سال ۱۹۸۵ دچار عفونت مغزی (آنسفالیت هرپسی) می‌شود و پس از آن به فراموشی حاد مبتلا می‌شود. در هر مقطع زمانی حافظه این مرد فقط در حد ۱۰ ثانیه دوام دارد و به این ترتیب او حتی افرادی که چند دقیقه پیش دیده را به کل فراموش می‌کند. براساس داستان زندگی او، چند فیلم مستند ساخته شده است و همسرش دبورا ویرینگ هم کتابی به نام Forever Today (به فارسی: برای همیشه امروز) در مورد او نوشته است.

زندگی هنری گوستاو مولیسون نیز الهام‌بخش واتسون در نوشتن این رمان بود؛ مردی که به خاطر صرع سال ۱۹۵۳ میلادی عمل جراحی می‌شود، اما پس از آن عمل دیگر خاطره جدیدی در ذهنش شکل نمی‌گیرد؛ بطوریکه تا آخر عمرش در سال ۲۰۰۸ پیوسته در گذشته‌اش به سر می‌برد.

“پیش از آنکه بخوابم” بر پرده سینما:

در سال ۲۰۱۴ از روی این رمان پرفروش، یک فیلمِ مهیجِ روانشناسانه و معمایی با همین عنوان ساخته شد.

در واقع این ریدلی اسکات بود که تصمیم گرفت از روی این رمان پرفروش یک فیلم سینمایی با همین عنوان

(Before I Go to Sleep) بسازد و در تاریخ ۱ می ۲۰۱۱، حقوق سینمایی رمان “پیش از آنکه بخوابم” را خرید و

روان جافه را برای نوشتن فیلمنامه و کارگردانی آن انتخاب کرد.

در فوریه ۲۰۱۲ نیکول کیدمن برای بازیگری در فیلم پیشنهاد شد که سرانجام در ماه می برای اجرایِ نقش کریستین انتخاب شد. در ۳۱ اکتبر ۲۰۱۲ نیز مارک استرانگ برای اجرای نقشِ دکتر ناش انتخاب شد. در ۱۶ نوامبر ۲۰۱۲ نیکول کیدمن عنوان کرد که دوست دارد دوباره با کالین فِرث همبازی شود (آنها قبلا در فیلم The Railway Man با هم همبازی شده بودند) و بدین ترتیب در ۶ فوریه ۲۰۱۳ خبر پیوستن کالین فرث به بازیگران پروژه ریدلی اسکات برای اجرای نقش بن لوکاس (مایک) تایید شد.

 

اطلاعات کتاب

پیش از آنکه بخوابم ترجمه ای است از رمان Before I Go to Sleep (به فارسی: پیش از آنکه بخوابم) نوشته اس. جی. واتسون که نخستین بار در آوریل ۲۰۱۱ توسط انتشارات Doubleday در انگلستان و  در ژوئن ۲۰۱۱ توسط انتشارات HarperCollins در آمریکا منتشر شد.

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

کتاب های مشابه با این کتاب

روابط نامشروع در ادبیات داستانی

فراموشی در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.