دانلود کتاب یک وجب خاک خدا از ارسکین کالدول - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

جمعه , ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک

دانلود کتاب یک وجب خاک خدا از ارسکین کالدول
  کتاب یک وجب خاک خدا از ارسکین کالدول



نام کتاب: یک وجب خاک خدا  (یکی از بحث برانگیزترین و پرفروش ترین رمانهای جهان)

نویسنده: ارسکین کالدول

مترجم: علی اصغر بهرام بیگی

انتشارات: مروارید

سال نشر: ۱۳۵۷

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۲۶۴ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۲٫۶۸ مگابایت

 

مقدمه

رکود بزرگ، ایستایی بزرگ یا بحران بزرگ (The Great Depression) به رکود گسترده اقتصادی جهان، یک دهه پیش از شروع جنگ جهانی دوم گفته می‌شود. شروع بحران بزرگ در دنیا با نوسان، اما در اغلب کشورهای جهان از سال ۱۹۲۹ بوده و پایان آن اواخر دهه ۱۹۳۰ یا اوایل ۱۹۴۰ بوده است. بحران بزرگ را می‌توان عمیق‌ترین، طولانی‌ترین و گسترده‌ترین بحران اقتصادی قرن بیستم دانست. در قرن ۲۱ از بحران بزرگ، عموماً به عنوانی مثالی برای اقتصاد جهان که تا چه اندازه می‌تواند تنزل داشته باشد، استفاده می‌شود. این دوران در ایالات متحده آمریکا با کاهش ارزش سهام در تاریخ ۴ سپتامبر ۱۹۲۹ شروع گردید، در تاریخ ۲۹ اکتبر ۱۹۲۹ که سه شنبه سیاه نام گرفت، بورس آمریکا سقوط کرد و خبر آن در جهان پیچید. از آن پس طولی نکشید که جریان رکود اقتصادی در تمام کشورهای جهان به سرعت گسترش یافت.

در سال ۱۹۳۳ در آمریکا، نرخ بیکاری به حدود ۲۵ درصد افزایش یافت. صدها هزار نفر از بیکاران با استفاده از قطار به شهرها و ایالت‌های دیگر برای یافتن کار سفر می‌کردند. در کالیفرنیا که بسیاری از بیکاران برای پیدا کردن شغل به این ایالت سفر می‌کردند، برای مدتی ورود شهروندان دیگر مناطق آمریکا توسط مسوولان ایالتی با محدودیت روبرو شده بود.

یکی از دلایل بحران بزرگ اقتصادی در آمریکا عملکرد فدرال ریزرو یا بانک مرکزی آمریکا عنوان شده است. اقتصاددانان امروزه می‌گویند فدرال ریزرو سیاست انقباضی را در سال ۱۹۲۹، درست زمانی که اقتصاد آمریکا وارد رکود می‌شد اتخاذ کرد. فدرال ریزرو آن زمان قصد مبارزه با نرخ تورم را داشت. اما به عقیدهٔ گروهی از اقتصاددانان نظیر میلتون فریدمن سیاست انقباضی فدرال ریزرو برای کاهش نقدینگی، باعث عمیق‌تر شدن بحران بزرگ اقتصادی در آمریکا شد.

 جان مینارد کینز اقتصاددان مطرح بریتانیایی در آن زمان پیشنهاد کرد که دولت‌ها باید برای رهایی از بحران بزرگ، مخارج خود را افزایش دهند. کینز ریشه بحران اقتصادی را نبود تقاضای کافی از سوی مصرف‌کنندگان می‌دانست. او گفت در بحران اقتصادی تنها دولت امکان افزایش تقاضا برای کالا و خدمات را دارد، چرا که هنگام وضعیت بد اقتصادی مردم به دلیل خویی که پیدا می‌کنند، کمتر پول خرج می‌کنند و این باعث کاهش تقاضا، و به دنبال آن کاهش مصرف، و افزایش بیکاری و کاهش تولید ملی می‌شود.

 دلایل رکود بزرگ:

مورخان اقتصادی در مورد سلسله رویدادهایی که منجر به رکود بزرگ شد و همچنین رابطه علی میان آنها توافق ندارند. بر اساس یکی از نظریات دلیل وقوع رکود بزرگ در ایالت متحده کاهش در مخارج بود که منجر به کاهش در تولید کارخانه‌ها شد و در همین حال بازرگانان متوجه افزایش موجودی‌های انبار خود نبودند. در هنگام رکود دلایل انقباض مخارج کل در ایالات متحده متفاوت بودند، اما به هر صورت رکود به کاهش در تقاضای کل وابسته بود. رکود آمریکا از طریق نظام پایه طلا به سایر کشورهای جهان منتقل شد. هرچند، عوامل متعدد دیگری نیز در کشورهای مختلف رکود را تحت تأثیر قرار دادند.

• افت شدید قیمت‌های بازار سهام

همگان معتقدند که کاهش اولیه تولید در ایالات متحده که از تابستان سال ۱۹۲۹ آغاز شد ناشی از سیاست‌های پولی انقباضی آمریکا بود که با هدف محدود نمودن سفته‌بازی بازار سهام اعمال شده بود. فدرال رزرو در ۱۹۲۸ و ۱۹۲۹ نرخ‌های بهره را افزایش داد به امید آنکه سرعت رشد قیمت‌های سهام را آرام سازد. این نرخ‌های بهره بالاتر حساسیت بهره‌ای مخارج در بخش‌هایی مثل ساختمان و اتومبیل را کاهش داد و این خود سبب کاهش تولید شد. قیمت‌های سهام به حدی رسید که پیش بینی‌های منطقی از آینده ممکن نبود در نتیجه زمانی که در اکتبر ۱۹۲۹ حوادث متعدد جانبی منجر به کاهش قیمت‌ها شدند، سرمایه گذاران اعتماد خود را از دست دادند و در نتیجه حباب بازار بورس ترکید.

پنجشنبه سیاه ۲۴ اکتبر ۱۹۲۹ از فروش دستپاچه صاحبان سهام شروع شد. بسیاری از سهام‌ها در قیمت نهایی، با استفاده از وام‌هایی که توسط بخشی از ارزش سهام تأمین می‌شد خریداری شدند. افت‌های مداوم قیمت سهام، برخی از سرمایه‌گذاران را مجبور به نگهداری ذخایر خود به صورت نقد کرد و بنابراین کاهش قیمت‌ها وخیم‌تر شد. میان بالاترین قیمت در سپتامبر و پایین‌ترین قیمت در نوامبر سال ۱۹۲۹ سهام ایالات متحده ۳۳درصد تفاوت بود. افت بازار سهام شدیداً تقاضای کل را در آمریکا کاهش داد. بعد از افت این بازار، خرید مصرف‌کنندگان از کالاهای بادوام و سرمایه‌گذاری‌های تجاری به‌شدت کاهش یافت. اگرچه ثروت ازدست‌رفته در نتیجه کاهش قیمت سهام نسبتاً کم بود، اما افت این بازار با ایجاد احساس فقیرترشدن در میان افراد، مخارج را نیز کاهش داد. در نتیجه کاهش شدید مخارج مصرف‌کننده و شرکت‌ها، محصول واقعی در ایالات‌متحده در اواخر سال ۱۹۲۹ به سرعت کاهش یافت و این روند در سراسر سال ۱۹۳۰ ادامه یافت؛ بنابراین، درحالی‌که افت شدید بازار سهام و رکود بزرگ دو حادثه کاملاً جداگانه هستند، کاهش قیمت سهام اولین دلیل کاهش تولید و استخدام نیروی کار در ایالت متحده آمریکا بود.

• بحران بانکی و انقباض پولی

ضربه بعدی به تقاضای کل در رکود ۱۹۳۰ زمانی وارد شد که ایالات متحده با بحران‌های بانکی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. بحران بانکی زمانی تشدید شد، که سپرده‌گذاران اعتماد خود را به توانایی پرداخت بدهی توسط بانک‌ها از دست دادند و به طور همزمان تقاضای پرداخت سپرده‌های‌شان را نیز داشتند، بانک‌ها که تنها نسبتی از سپرده‌ها را به عنوان ذخیره‌های نقدی نزد خود نگهداری می‌کنند، باید وام‌های خود را به منظور نیاز ملی همه‌جانبه به پول نقد تبدیل می‌کردند. این فرایند سریع نقدکردن پول حتی می‌توانداز قبل باعث شکست بانک‌هایی شود که توانایی پرداخت بدهی خود را ندارند.

ایالات متحده در رکود ۱۹۳۰ بحران‌های بانکی گسترده‌ای را تجربه کرد. بهار سال ۱۹۳۱، سقوط سال ۱۹۳۱ و رکود سال ۱۹۳۲. موج آخر این بحران تا زمستان ۱۹۳۳ ادامه داشت و با تعطیلی بانک ملی که تعطیلی آن در ۶ مارس ۱۹۳۳ بوسیله روزولت اعلام شد، پایان یافت. تعطیلی این بانک موجبات تعطیلی همه بانک‌ها را فراهم آورد. اجازه بازگشایی مجدد بانک‌ها تنها بعد از تأیید قابلیت پرداخت بدهی آنها توسط بازرسان دولتی صادر شد. بحران خسارت شدیدی بر نظام بانکداری آمریکا وارد ساخت، در سال ۱۹۳۳ یک پنجم بانک‌های موجود در ابتدای دهه ۱۹۳۰ تعطیل شده بودند. در عین حال فدرال رزرو تلاش کمی برای جلوگیری از بحران‌های بانکی انجام داد.

مطمئناً بحران با کاهش اعتماد و ایجاد بدبینی وخیم‌تر شد و ناکامی و ورشکستگی بانک‌ها از طریق کاهش پول نقد موجود برای سرمایه‌گذاری مالی، دریافت و پرداخت وام‌ها را نیز مختل کرد. با کاهش در عرضه پول، مصرف‌کنندگان و افراد تجار انتظار رکود در قیمت‌ها را داشتند همچنین انتظار کاهش دستمزدها و قیمت‌ها را در آینده داشتند. به عنوان یک نتیجه حتی اگر نرخ‌های بهره خیلی پایین بودند افراد نمی‌خواستند قرض بگیرند زیرا می‌ترسیدند دستمزدها و سودهای آینده برای پوشش‌های وام ناکافی باشد این دودلی منجر به کاهش در مخارج مصرف‌کننده و سرمایه‌گذاری تجاری شد.

• نظام پایه طلا

برخی اقتصاددان‌ها معتقدند که فدرال رزرو اجازه داد یا باعث شد که عرضه پول آمریکا در جهت محافظت از نظام پایه طلا به شدت کاهش یابد.

 

خلاصه داستان

زمان: ۱۹۳۳ میلادی

مکان: ایالات متحده آمریکا (ایالت جورجیا – ایالت کارولینای جنوبی)

در دوران “رکود بزرگ” و بحران اقتصادی  آمریکا، در روستای ماریون در نزدیکی شهر آگوستا (واقع در ایالت جورجیا) کشاورزی به‌نام “تای‌تای والدن” که به تب طلا گرفتار آمده، با کمک پسرانش “شاو” و “بوک”، پانزده سال است در جست‌وجویِ حریصانه برای طلا سرتاسر زمین خود را می‌کاود؛ جز قطعه زمین کوچکی، یک وجب خاک خدا، که با صلیب مشخص شده است.

به موازاتِ داستانِ جستجوی حریصانه خانواده سفیدپوست و فقیرِ والدن به دنبالِ رگه ای از طلا در زمینشان، داستانِ “ویل تامپسون” داماد این خانواده جریان دارد که کارگر کارخانه پارچه بافی بوده و در نتیجه اعتراض به کاهش دستمزدش به همراه دیگر کارگران بیکار شده و نهایتا در جریان یک اعتصاب در کارخانه کشته می شود. در ادامه درگیریهای پیچیده جنسی و خیانت های مداوم منجر به قتلی در درون خانواده والدن می شود که فساد و از هم گسیختگی آنرا به منتهای درجه می رساند …

 

معرفی کتاب

رمان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول پیرامون یک خانواده کشاورزِ فقیر ساکنِ ایالت جورجیا می باشد که شیفته و مفتون دو چیز هستند: “ثروت” و “روابط جنسی”. پس زمینه های جنسی این رمان آنقدر بحث برانگیز بودند که کمیته جلوگیری از فسق و فجورِ نیویورک، از یک دادگاه ایالتی نیویورک خواست تا آنرا سانسور کند. کمیته ادبی جورجیا نیز رمان را سانسور نموده و فروش آن در بوستون ممنوع گردید.

باوجود بحث برانگیز بودن، این رمان با فروش بیش از ده میلیون نسخه به یکی از کتابهای پرفروش بین المللی تبدیل شد. این رمان محبوبترین رمان ارسکین کالدول به حساب می آید، هر چند که این نویسنده شهرت خود را بیشتر مدیونِ کتاب دیگر خود جاده تنباکو است. هر دوی این کتابها به مبارزه انسان با طبیعت و حفظ کردن چهره (حداقل ظاهریِ) انسانیت هنگامی که انسان در چنگال فقر گرفتارست، می پردازد.

شخصیت های داستان:

زمان و مکان وقوع حوادث داستان:

حوادث داستان در حوالی سال ۱۹۳۳ میلادی و در دو ایالت جورجیا و کارولینای جنوبی (واقع در ایالات متحده آمریکا) به وقوع می پیوندند. این دوران همزمان با اوجِ رکود بزرگ اقتصادی در کشور آمریکا بود.

خط سیر داستان:

تای تای والدن کشاورز فقیریست که در روستای “ماریون” در بیست و پنج کیلومتری شهر “آگوستا” (واقع در ایالت “جورجیا” و درست در نزدیکیِ مرز ایالت “کارولینای جنوبی”) زندگی می کند. تای تای سالهاست همسرش را از دست داده و اعضای خانواده او عبارتند از:

دخترش روزاموند والدن که با ویل تامپسون که کارگر کارخانه پارچه بافی است، ازدواج کرده است. روزاموند و شوهرش در “اسکاتزویل” (واقع در ایالت “کارولینای جنوبی”) زندگی می کنند. دختر دیگرش که همه او را با نام دارلینگ جیل صدا می زنند و هنوز عروسی نکرده است. پسرش بوک والدن که با زن زیبا و خوشگلی به نام گریزلدا عروسی کرده است. گریزلدا آنقدر جذاب و خوشگل است که تای تای همه جا با آب و تاب تعریفِ زیبایی و دلربایی او را می کند و حتی بعضی وقتها آنقدر زیاده روی می کند که باعث رنجش گریزلدا می شود. شاو دیگر پسرِ تای تای است که مجرد بوده و با توجه به علاقه زیادی که به زنها و دختران دارد، بیشتر وقتش را در قمارخانه ها و کاباره های شهر می گذراند و به شهوت رانی و هرزگی شناخته شده است و پدرش همیشه او را سرزنش می کند. دارلینگ جیل، بوک و همسرش و شاو در مزرعه تای تای و در کنار او زندگی می کنند.

جیم لسلی والدن دیگر پسر تای تای و بزرگترین آنهاست که با همه اعضای خانواده او فرق می کند. او هم اکنون یکی از دلالان پنبه است که بیشتر دارایی خود را در معاملات احتکار و سفته بازی پنبه بدست آورده است. افرادی همچون او زارعین پنبه را همیشه در حال احتیاج و تنگدستی نگه می دارند. سپس گهگاهی مقداری پول به آنها قرض می دهند، و موقع برداشت محصول، پنبه آنها را با قیمت ارزانی می خرند. اگر کشاورزی هم حاضر نشود این کار را بکند، از آنجا که بازار پنبه دستِ خودِ آنهاست، قیمت را آنقدر بالا و پایین می کنند تا کشاورز بیچاره مجبور شود هرطور که انها می خواهند پنبه اش را بفروشد. او ابتدا کارش را بعنوان یک کارگر کارخانه شروع کرد و سپس با دخترِ یک مرد ثروتمند ازدواج نمود و در شهر برای خود آدم پولدار و سرشناسی شد. او و همسرش هم اکنون در خانه ای گرانقیمت در بالای تپه در شهر “آگوستا” زندگی می کنند. مادرش قبل از اینکه بمیرد می خواست او را ببیند. به همین خاطر تای تای او را به شهر می برد تا بتواند جیم لسلی را ببیند. اما وقتی جیم لسلی می فهمد که پدر و مادرش برای دیدن او آمده اند، در را از پشت قفل می کند و آنها را راه نمی دهد. یک هفته بعد از این ماجرا مادرش مریض می شود و از دنیا می رود. به نظر تای تای همین رفتار جیم لسلی باعث شد که مادرش زودتر بمیرد و در کل نسبت به او نظر خوبی ندارد.

تای تای که به تب طلا دچار شده ۱۵ سال است در مزرعه اش به دنبال طلا می گردد و با کمک پسرانش بوک و شاو در بیشتر مزرعه، برای جستجوی طلا نقب زده است و وقت فکر کردن به چیز دیگری را برای خود نگذاشته است. درضمن او یک تکه از زمین خود را (به وسعت ۴۰۰۰ مترمربع) در راه خدا وقف کرده است و هر چه از آن زمین عایدش می شود را به کلیسا می بخشد، اما چون می ترسد که زمین خدا را برای جستجوی طلا سوراخ کند، وقتی برای حفاری به آن تکه زمین وقف شده می رسید، جای آنرا عوض می کرد تا اینکه نهایتا یک جای پرت و دورافتاده را برای آن در نظر گرفته بود.

تای تای و پسرانش تمام طول روز به جستجوی طلا مشغول بودند و در این میان فقط دو برده سیاهپوست آنان بلاک سام و عمو فلیکس به کار کشاورزی در مزرعه مشغول بودند. اگر آنها در مزرعه کار نمی کردند و پنبه نمی کاشتند، برای پاییز و زمستان غذا و پولی فراهم نمی شد. خانواده والدن عمدتا با گرفتن وام و همچنین درآمد اندکی که بلاک سام و عمو فلیکس درمی آوردند، امورات خود را می گذراندند.

اخیرا کشاورز چاق و تنبلی به نام پلوتو سوینت که در پی انتخاب بعنوان کلانتر شهر بود، به دارلینگ جیل تمایل پیدا کرده و قصد داشت با او ازدواج کند؛ دارلینگ جیلی که همیشه او را به خاطر شکم بزرگش دست می انداخت و مسخره می کرد. پلوتو که در ابتدای داستان برای اعلام خبر کلانتر شدنش و همچنین خواستگاری دارلینگ جیل به مزرعه خانواده والدن و دیدن تای تای آمده است، به او پیشنهاد می کند در جستجوی طلا از یک “آلبینو” (انسانی با موهای سفید و چشم های قرمز) استفاده کنند، چرا که به گفته سیاهپوستان آنها دارای قدرت جادویی بوده و فقط آنها می توانند جای طلا را حدس بزنند. پلوتو همچنین به تای تای می گوید که یکی از این آلبینوها اخیرا در جنوب منطقه دیده شده است.

تای تای که حالا با وجودِ آلبینو، امیدش به یافتن طلا بیشتر شده است، تصمیم می گیرد که روزاموند و شوهرش ویل را هم (با توجه به تعطیلی کارخانه پارچه بافی در نتیجه اعتراض کارگران به کاهش حقوق و بیکار بودن ویل از هجده ماه پیش به این طرف) برای کمک در حفر زمین و جستجوی طلا به مزرعه دعوت کند. پلوتو پیشنهاد می دهد که برای آوردن آنها، با ماشینش به همراه دارلینگ جیل (که آدرس خانه شان را بلد بود) به اسکاتزویل برود و تای تای از پیشنهادش استقبال می کند؛ چرا که دیگر مجبور نبود پولی بابت کرایه بپردازد. بدین ترتیب تای تای به همراه باک و شاو برای پیدا کردن آلبینو با ماشین عازم باتلاقهای جنوب می شوند و پلوتو به همراه دارلینگ جیل راه اسکاتزویل را در پیش می گیرند.

پلوتو و دارلینگ جیل ساعت ۱۰ شب به اسکاتزویل می رسند و و شب را در خانه روزاموند و ویل سپری می کنند. روزاموند و دارلینگ جیل شب در کنار هم روی یک تخت می خوابند و ویل که در اثر مصرف مشروبات الکلی مست کرده در اتاقی دیگر می خوابد. صبح آنروز دارلینگ جیل به اتاق ویل می رود و با او گرم می گیرد. دارلینگ جیل و ویل با اطلاع از اینکه روزاموند برای خرید یک جعبه سنجاق زلف بیرون رفته، با هم رابطه جنسی برقرار می کنند. اما مدت کوتاهی پس از پایان کارشان، روزاموند وارد اتاق می شود و متوجه همه چیز می شود. او  ویل و دارلینگ جیل را با یک برس مو سخت تنبیه می کند و تصمیم می گیرد با یک رولور به پای ویل شلیک کند، اما تیرش خطا می رود و ویل در حالی که لخت مادرزاد است، از طریق پنجره خانه فرار می کند.

پس از این ماجرا روزاموند و دارلینگ جیل با هم آشتی می کنند. با وجود اینکه ویل از لحاظ جنسی بی قید و بند شده بود، اما روزاموند همچنان او را دوست داشت و آرزوی برگشت او به خانه را داشت و وقتی در نزدیکیهای ظهر همانروز ویل با یک شلوارِ قرضی به خانه برمی گردد، خوشحال می شود و به استقبال او می رود. روزاموند و ویل هم با یکدیگر آشتی می کنند و ویل موافقت می کند برای کمک در حفاری و جستجوی طلا به ایالت جورجیا و مزرعه تای تای بروند.

در مسیرِ رفتن، آنها از شهرِ “آگوستا” که محل زندگی جیم لسلی واردن (پسر ارشد تای تای) است، عبور می کنند. جیم لسلی پانزده سال پیش پدر و مادرش را ترک کرده و به همراه همسر پولدارش در شهر آگوستا ساکن شده بود. روزاموند موضوع جیم لسلی را پیش می کشد و ویل در جواب زنش از اینکه جیم لسلی به خانواده اش سر نمی زند و آنها را فراموش کرده است، انتقاد می کند؛ اما روزاموند در جواب می گوید که باعث تمام این قضایا زنِ جیم لسلی است و نه خودِ او.

نزدیکیهای شب، پلوتو، دارلینگ جیل، روزاموند و ویل به مزرعه تای تای می رسند. تای تای و پسرانش نیز موفق شده بودند آلبینو را پیدا کرده و با خود به مزرعه بیاورند. تای تای بعد از شام آلبینو (آدم موسفید) را که پسر جوانی به نام دِیو داوسون است به همه نشان می دهد. در این بین دارلینگ جیل و دِیو از یکدیگر خوششان می آید و دارلینگ جیل با اصرار خود، تای تای را راضی می کند که بگذارد او و دِیو برای هواخوری و تفریح بیرون بروند.

دِیو که شدیدا مفتونِ دارلینگ جیل شده او را به انتهای حیاط می برد و پس از گفتگویی کوتاه با او رابطه جنسی برقرار می کند. تای تای که نگران است نکند آلبینو فرار کند، به همراه ویل به جستجوی حیاط و اطراف خانه می پردازد و آلبینو و دارلینگ جیل را در حالی روی زمین در آغوش هم دراز کشیده بودند و متوجه نزدیک شدن آنان نشده بودند، پیدا می کنند و مشغول تماشای آن دو می شوند. روزاموند و گریزلدا نیز از عقب سر می رسند و ویل و تای تای را مجبور می کنند آن دو را به حال خود گذاشته و برگردند.

فردا صبح همزمان با طلوع آفتاب، بوک، شاو و ویل مشغول حفر زمین می شوند. تای تای آنروز به کمک بلاک سام و عمو فلیکس رفته بود و در زمینی که تازه حاضر کرده بودند، مشغول خزینه کردن پنبه ها بود. از آنجا که وی تمام وقتش را صرف کندن زمین در جستجوی طلا کرده بود، پنبه را خیلی دیر کاشته بودند و حالا تای تای می خواست هرچه از دستش برمی آید انجام دهد تا بلکه بتواند تا آخر تابستان محصولی از آن زمین بدست آورد و برای تهیه پول بفروش برساند. اگر محصول پنبه به موقع بدست نمی آمد، آنوقت معلوم نبود برای تامین مخارج پاییز و زمستان آن سال از کجا می شد پول تهیه کرد.

در هنگام حفر زمین، بوک و شاو با ویل صحبت نمی کردند و با او کاری نداشتند. آنها هرگز با هم موافق و صمیمی نبودند. ویل از روز اول از بوک بدش می آمد. او از خودِ بوک چیزی ندیده بود، ولی چون گریزلدا زن وی بود، ویل هروقت می خواست به گریزلدا نزدیک شود، بوک را مانع راه خود می دید. آنها قبلا بارها با هم دعوا کرده بودند. البته علت واقعی این دعواها گریزلدا بود. واضح بود که بعدها نیز تا موقعی که گریزلدا زن بوک بود و با وی بسر می برد، همیشه این کدورت و دعوا باقی می ماند. ویل می دانست که با بوک آبشان به یک جوی نخواهد رفت و هروقت فرصتی پیش بیاید، دوباره کتک کاری شروع می شود.

آن روز نیز ویل و بوک در جستجوی بهانه ای برای شروع دعوا بودند. ویل، به بوک و شاو می گوید که بیهوده دارند وقتشان را روی آن زمین برای یافتن طلا هدر می دهند و آنها را “دهاتی های زبان نفهم” خطاب می کند. بوک نیز در حالیکه او را “مردیکه شهری احمق” خطاب می کند با بیلش به وی حمله ور می شود و درون گودال دعوا شروع می شود. در وسطِ دعوا و زمانیکه سه نفر به منتهای درجه کینه و خشم خود رسیده بودند، سر و کله تای تای در در بالای دهانه گودال پیدا می شود و وقتی آنها را در حال دعوا می بیند، فریاد می کشد و به سرعت پایین می رود و آنها را از هم جدا کرده، هر یک را به گوشه ای می اندازد. تای تای به آنها می گوید که دوست دارد بین اعضای خانواده اش صلح و صفا برقرار باشد و نباید بیخودی به جان هم بیفتند و با یافتن طلا همه آنها خوشبخت می شوند.

تای تای از بوک و شاو می خواهد استراحتی بکنند و ویل را با خود به نزدیکی ایوان خانه برده و در سایه در کنار او می نشیند. ویل تای تای را نصیحت کرده و به او می گوید که بیشتر از این وقتش را در این جست و جوی بیحاصل هدر ندهد و فکر کاشتن پنبه باشد. او همچنین به تای تای می گوید که اگر فعلا از لحاظ پولی در مضیقه است، می تواند مقداری از پسرِ پولدارش جیم لسلی قرض بگیرد. تای تای هم بدش نمی آید که نزد جیم لسلی رفته و دویست سیصد دلار از او قرض کند تا بتواند پاییز و زمستان امسال را سپری کند؛ هرچند که مطمئن نیست که با اخلاقی که جیم لسلی دارد، این پول را به او قرض بدهد.

دارلینگ جیل و گریزلدا به همراه تای تای به شهر آگوستا و خانه جیم لسلی می روند. تای تای ابتدا از دیدن آنها چندان خوشحال نشده و سعی می کند آنها را بیرون کند. اما تای تای که متوجه نگاه های زیرچشمی جیم لسلی به گریزلدا شده بود، شروع به تعریف از زیبایی و خوشگلی گریزلدا می کند و جیم لسلی را به خاطر اینکه با یک زنِ نازیبا که بیماریِ سوزاک دارد، ازدواج کرده سرزنش کرده و برای او احساس تاسف می کند.

جیم لسلی که که با دیدن گریزلدا ناراحتیهایش کمتر شده، به پدرش می گوید که برای چه به دیدن او آمده است. تای تای هم بعد از گفتن شرایط بد اقتصادی خود و خانواده اش، از او تقاضای مقداری پول می کند. جیم لسلی می گوید هر چه دارد بصورت ملک و ساختمان است و در ضمن وضع خودش هم زیاد خوب نیست و نتوانسته است از کرایه نشینهای پایین شهری اش هیچ پولی دریافت کند. اما درنهایت مقداری پول به تای تای می دهد و به او می گوید به جای اینکه وقتش را برای پیدا کردن طلا، تلف کند در آن همه زمینی که دارد به کاشتن پنبه بپردازد.

تای تای پولها را می گیرد و خوشحال از این بخشندگی غیرمنتظره، به همراه گریزلدا و دارلینگ جیل سوار ماشین می شوند که به روستای ماریون برگردند. جیم لسلی آنها از دم در تا نزدیکی اتومبیل بدرقه می کند. وقتی آنها درون اتومبیل می نشینند، به طرف پنجره ای که گریزلدا در نزدیکی آن نشسته بود رفت و در حالیکه با قلم خودنویس روی یک کارت چیزی می نوشت، به گریزلدا می گوید هروقت به شهر می آید به او هم سری بزند و کارت را به او می دهد. اما گریزلدا می گوید نمی تواند این کار را بکند چون بوک خوشش نمی آید و ناراحت می شود. جیم لسلی عصبانی شده و سعی می کند به زور به گریزلدا نزدیک شده و او را ببوسد، اما جیم دارلینگ اتومبیل را روشن کرده و به سرعت به جلو می راند و جیم لسلی را کف پیاده رو می اندازد.

آنها شب به مزرعه رسیده و می خوابند. فردا صبح آنروز تای تای به همراه بوک و شاو کار حفر زمین را با شدت بیشتری شروع می کنند. حتی دِیو موسفید هم در کار کندن گودال به آنها کمک می کند. ویل به تای تای می گوید که او دیگر خسته شده و می خواهد به اسکاتزویل برگردد. تای تای هم برای اینکه از شر دعواهای او و بوک خیالش راحت شود، با بازگشت او و روزاموند به خانه شان موافقت می کند. قرار می شود پلوتو و دارلینگ جیل آنها را به اسکاتزویل برسانند. گریزلدا نیز علیرغم میل بوک به آنها ملحق می شود.

آنها بعد از ناهار راه می افتند و دو ساعت بعد به اسکاتزویل می رسند. به محض رسیدن ویل از اتومبیل پیاده شده و بطرف سرازیریِ خیابان می رود و به روزاموند و دیگران می گوید که در خانه منتظرش باشند. ویل شب به خانه برمی گردد و نتیجه میتینگی (جلسه ای) که با دوستانش پیرامون اعتراض برای افزایش حقوقشان گرفته شده بود، به دیگران می گوید. قرار شده بود قضیه به حکمیت گذاشته شود اما ویل و برخی از دوستانش با این نظر موافق نبودند و تصمیم گرفته بودند فردا صبح خودشان ماشینهایِ کارخانه را روشن کرده و آنرا را راه بیندازند. قیافه ویل و لحن صدایش آنقدر ترسناک، با ابهت و عجیب شده بود که هیچکدام از آنها جرات نمی کردند در میان حرفهایش چیزی بگویند. گریزلدا نیز در مقابل ویل نشسته بود و با وضع تحسین آمیزی به وی نگاه می کرد، مثل اینکه بت مقدسی جان گرفته بود و با وی صحبت می کرد.

ناگهان ویل از گریزلدا می خواهد که بلند شود و بایستد. گریزلدا نیز به سرعت از جایش بلند می شود و در مقابل او می ایستد و منتظر می ماند تا اگر دستور دیگری بدهد اجرا کند. ویل آهسته آهسته به طرف او می رود و سپس با دو دستش یقه پیراهن گریزلدا را گرفته و یکدفعه آن را از هم می دَرد. گریزلدا کوچکترین مقاومتی نمی کند و بدین ترتیب ویل پیراهن را، زیرپیراهن و جوراب را درآورده و پاره پاره می کند. آخرین تکه که به تن گریزلدا مانده بود شورت ابریشمی بود. ویل این تکه را با سبعیت و شتاب بیشتری از تن او درآورده و پاره پاره می کند. ویل، در مقابل دیگران گریزلدا را لختِ مادرزاد کرده، او را با خود به اتاق دیگری برده و با او رابطه جنسی نامشروع برقرار می کند؛ در حالیکه روزاموند، دارلینگ جیل و پلوتو از طریق در اتاق که باز است صداهایشان را می شنوند و همه چیز را می بینند.

فردا صبح آنروز همه برای خوردن صبحانه دور هم جمع می شوند ولی از اتفاقاتی که شب گذشته افتاده هیچ سخنی به میان نمی آید. ویل صبحانه اش را خورده و برای راه انداختن ماشینهای کارخانه، راهی آنجا می شود. در طول راه عده زیادی از کارگران نیز به او ملحق می شوند. روزاموند، دارلینگ جیل و گریزلذا نیز به نزدیکیهای کارخانه می روند. مسئولین کارخانه برای جلوگیری از ورود کارگران به کارخانه تعدادی محافظ مسلح استخدام کرده بودند. در ابتدا همه چیز به خوبی پیش می رود و کارگران موفق می شوند درهای کارخانه را باز کنند، تمام طبقات کارخانه را به اشغال خود درآورده و ویل موفق می شود ماشینها را به راه بیندازد. اما به ناگاه صدای تیری شنیده می شود و محافظین به کارگران شورشی حمله می کنند. همهمه ای ایجاد شده، ویل تیر خورده و کشته می شود. روزاموند، دارلینگ جیل و گریزلدا وحشت زده در جلوی کارخانه جسد ویل را در حالی که توسط کارگران به بیرون حمل می شد، مشاهده کردند. کارگران جسد ویل را در حالی که سه گلوله خورده بود به همراه روزاموند، دارلینگ جیل و گریزلدا به خانه شان می برند و قرار می شود فردای آنروز مراسم تدفین انجام شود.

فردا بعدازظهرِ آنروز مراسم تدفین به پایان می رسد و روزاموند، گریزلدا و دارلینگ جیل به همراه پلوتو نزدیکیهای غروب به روستای ماریون و مزرعه تای تای برمی گردند. تای تای، بوک و شاو نیز در جریانِ کشته شدن ویل قرار می گیرند. بوک که به علت غیبت دو روزه گریزلدا به او شک کرده در هنگام شام با و و همچنین دیگر اعضای خانواده اش مخصوصا دارلینگ جیل مشاجره شدیدی می کند و علیرغم صحبت ها و نصایح چند ساعته تای تای بعد از شام، خانه را ترک می کند و کسی هم نمی فهمد که کجا می رود.  تای تای مدتی صبر می کند به خیال اینکه بوک پس از چند دقیقه دیگر بازمی گردد، و چون در هوای خنک بیرون حالش جا می آید بهتر به حرفهایش گوش می دهد. ولی چون ساعت دوازده شده و از آمده بوک خبری نمی شود، همه می روند که بخوابند.

فردا صبح بوک به خانه باز میگردد و تای تای از بلاک سام و عمو فلیکس که در درون گودال مشغول حفر زمین هستند، می خواهد که راجع به اتفاقات شب گذشته چیزی از او نپرسند. بوک به آن دو برده سیاه ملحق شده و مشغول حفر زمین می شود.

در این هنگام از طرف جاده ماریون-آگوستا اتومبیل بزرگی گرد و خاک کنان نزدیک می شود. وقتی اتومبیل ایستاد، تای تای چند قدمی به طرف آن پیش رفت و یکدفعه دهانش از تعجب بازماند. این جیم لسلی بود که از اتومبیل پیاده شده و به طرف او می امد. تای تای به هیچ وجه نمی توانست باور کند که جیم لسلی آنجا آمده باشد، زیرا از پانزده سال پیش به اینطرف نخستین مرتبه ای بود که وی بدانجا می آمد.

جیم لسلی از پدرش سراغه گریزلدا را می گیرد. تای تای که حدس می زند جیم لسلی برای چه کاری به آنجا آمده با گفتن اینکه آنها فعلا عزادار هستند، مانع رفتن او به داخل خانه می شود. تای تای که متوجه می شود قادر نیست جلوی جیم لسلی را بگیرد، فکر کرد که بهترین کار اینست که بوک و شاو را صدا کند و سه نفری مانع از رفتن جیم لسلی به درون خانه شوند. بوک با شنیدن صدای پدرش به آنجا می آید و از جیم لسلی می خواهد که در حیاط بماند یا به خانه اش برگردد. اما جیم لسلی از به زور وارد خانه می شود و در یکی از اتاقها گریزلدا را به همراه روزاموند و دارلینگ جیل در حالیکه از این فریادها وحشتزده و در حال گریه بودند، پیدا می کند. جیم لسلی با فریاد از گریزلدا می خواهد که به از خانه بیرون رفته و سوار ماشینش شود.

بوک که به دنبال جیم لسلی وارد اتاق شده، چند قدم به طرف دیوار می رود و تفنگی را که روی طاقچه آن است بر می دارد. این همان تفنگِ دولول شکاری بود که عمو فلیکس با آن از دِیو نگهبانی می کرد. جیم لسلی به محض اینکه تفنگ را در دست بوک دید، به بیرون از خانه فرار کرده و به سمت ماشینش دوید. او هنگامی که به نزدیکی اتومبیل رسید، می توانست به راحتی سوار اتومبیلش شود و برود، اما اینکار را نکرد بلکه همانجا ایستاد و با مشتهای گره کرده بوک را تهدید کرد. بوک به بیرون از خانه آمده و تفنگش را به سمت جیم لسلی قراول می رود و شلیک می کند. تیر اول به او نخورد. ولی در همین لحظه تیر دوم شلیک شد و جیم لسلی پس از چند ثانیه که سرپا ایستاده بود، خم شد و در زیر درخت بلوط نقش بر زمین گردید. در همین موقع گریزلدا، روزاموند و دارلینگ جیل از پشت در جیغی کشیدند.

تای تای دوباره چشمانش را بست و کوشید جزئیات وحشت آور آن منظره را از خاطرش دور سازد. امیدوار بود وقتی دوباره چشمانش را باز می کند، آن منظره وحشتناک به کلی از جلو نظرش محو شده باشد، ولی آن منظره تغییری نکرده بود. تای تای از جایش بلند شد و به طرف حیاط دوید. بوک را به کناری زد و بالای سر پسرش خم شد و کوشید با وی صحبت کند. سپس او را از روی زمین بلند کرد و بطرف ایوان آورد. دخترها هنوز در آستانه در راهرو ایستاده و با دست صورتهایشان را پوشانده بودند. هر لحظه یکی از آنها جیغی می زد. بوک روی پله ایوان نشست و تفنگ را جلوی پایش انداخت. جیم لسلی در آغوش پدرش جان داد.

تای تای به سختی از جایش بلند شد و بطرف حیاط راه افتاد در حالیکه با خودش زمزمه می کرد: «روی زمین من خون ریخته شد.» گریزلدا و دارلینگ جیل پهلوی روزاموند زانو بر زمین زده و هر سه مات و بیحرکت مانده بودند. بغض در گلویشان گیر کرده بود.

مزرعه در نظر تای ویران و دلتنگ کننده آمد. توده های خاک رس و ماسه های زرد که بر روی هم انباشته شده بود، گودالهایی که جا به جا کنده بودند، زمینهایی که همانطور بدون کشت و زرع افتاده بود. همانطور که زیر سایه درخت بلوط ایستاده بود احساس کرد قوایش به تحلیل رفته و فرسوده شده است. دیگر از فکر اینکه در زیر مزرعه اش طلا خوابیده است، احساس نیرو و نشاطی در خود نمی کرد. او نمی دانست آن طلا را باید از کدام گوشه گیر بیاورد و نمی دانست چگونه قادر خواهد بود بدون نیرو و نشاط دنباله کاوش خود را بگیرد.

او می دانست حتما در آنجا طلا گیر می آید، برای آنکه در آن حدود چند تکه سنگ طلادار پیدا شده بود. ولی مردد بود که آیا قادر خواهند بود به جستجوی خود ادامه دهند و باز هم گودالهای بیشتری بکنند یا نه. در آن لحظه اینطور به فکرش رسید که دیگر فایده ندارد دوباره به کوشش و جستجوی خود ادامه دهد. او در تمام عمرش یک فکر داشت و آن این بود که در خانواده اش صلح و صفا و محبت برقرار باشد. ولی حالا که کار بدانجا کشیده بود، دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت. دیگر از آن پس هیچ چیز مهم نبود زیرا روی زمینش خونی ریخته شده بود، آنهم خون یکی از فرزندانش.

تای تای با افسردگی رو به شاو کرد و گفت برای آوردن دکتر یا مامور کفن و دفن به شهر برود و او نیز بلافاصله به راه افتاد. تای تای می کوشید چشمانش را از کف حیاط بلند نکند تا مجبور شود دوباره منظره غم انگیز و ویران ملکش را ببیند. تا قبل از آنموقع هر وقت به توده های انبوه خاک که در اثر کندن گودالها روی مزرعه جمع شده بود می نگریست، در خود احساس هیجان و غروری می کرد، ولی اکنون از دیدن آنها دلش می گرفت و حالش دگرگون می شد. در آن بالاتر، آنجا که قطعه زمین تازه ای قرار داشت، سبزی و بوته ای به چشم می خورد. زیرا روی آنرا شن و ماسه های زردنگ نپوشانده بود.

دلش می خواست نیرویی داشت و می توانست دستهایش را دراز کند و سراسر زمینش را دوباره صاف و مسطح سازد و تمام سوراخها و گودالها را دوباره با خاکهای کپه شده پر کند. ولی خودش می دانست که خیلی ضعیف و ناتوان شده است و دیگر نیروی انجام چنان کاری را نخواهد داشت. از این فکر قلبش فشرده شد.

تای تای با توجه به اینکه هر لحظه ممکن است پلیس سربرسد، از بوک می خواهد که خود را جایی مخفی کند. بوک در پشت منزال از نظر غایب شد. تای تای هم چند لحظه بعد به دنبال وی آهسته روان شد. بوک از روی حصار پشت منزل پرید و به طرف قطعه زمین تازه ای که دور از خانه قرار داشت، به راه افتاد. تای تای جلو حصار متوقف شد و جلوتر نرفت و همانطور روی حصار تکیه کرد و پسرش را که آهسته آهسته دور می شد، تماشا کرد. در اینموقع به یادش آمد که جای زمین وقفی خدا را چند روز پیش به جلوی خانه منتقل کرده بوده است و یکدفعه متوجه شد که جیم لسلی نیز روی همان زمین کشته شده است. ولی بیشتر فکرش متوجه بوک بود. فکر می کرد جای زمین وقفی را دوباره عوض کند به این ترتیب که هر کجا که پسرش ایستاد، همانجا را محل زمین مزبور قرار دهد. از این موضوع خیلی خوشحال شد و چشم به دنبال پسرش دوخت تا ببیند در کجا متوقف می شود که همانجا را محل زمین خدا قرار دهد.. مدتی که گذشت دیگر نمی توانست پسرش را ببیند، زیرا او خیلی دور شده بود. برای همین برگشت . به طرف گودال بزرگ کنار خانه رفت.

تای تای وقتی چشمش به ته گودال افتاد، میل شدیدی در وی ایجاد شد که برود و شروع به کندن بکند. پشتش خمیده و زانوانش لرزان بود. پیر شده بود و دیگر نمی توانست آنقدر که لازم بود کار کند. مدتی دیگر به کلی از کار می افتاد. خم شد و بیلِ شاو را برداشت و شروع به برداشتن خاکها کرد. پهنای گودال زیاد شده بود و زیر پی خانه کاملا خالی شده بود و می بایست چند تای دیگر از درختهای جنگل ببرند و با قاطرها بیاورند و زیر دیوارهای خانه شمع بزنند. تای تای با خودش فکر کرد که لازمست فردا صبح بلاک سام و عمو فلیکس را با قاطر بفرستد تا شش هفت تکه الوار از جنگل بیاورند.

تای تای در افکار خودش غرق بود و متوجه نبود چه مدتی در آنجا مشغول کندن است که ناگهان صدای گریزلدا را شنید که می پرسید تفنگ کجاست. تای تای سرش را پایین انداخت تا مجبور نشود به صورت گریزلدا نگاه کند و سپس گفت وقتی که بوک رفت قدم بزند، تفنگ را هم با خودش برد. از بالا کنار گودال هیچ صدایی شنیده نشد. تای تای سرش را بلند کرد که ببیند هنوز گریزلدا به او نگاه می کند یا نه. از گریزلدا خبری نبود، ولی او صدای گریه دارلینگ جیل و روزاموند را از گوشه حیاط می شنید در حالی که دلش می خواست هرچه زودتر شاو برگردد و در کندن گودال به او کمک کند.

“یک وجب خاک خدا” بر پرده سینما:

 

اطلاعات کتاب

• یک وجب خاک خدا ترجمه ای است از کتاب God’s Little Acre (به فارسی: تکه زمین کوچک خدا) نوشته ارسکین کالدول که نخستین بار سال ۱۹۳۳ توسط انتشارات Viking Press در ایالات متحده آمریکا منتشر شد.

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

کتاب های مشابه با این کتاب

تب طلا و الماس در ادبیات داستانی

روابط نامشروع در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.