دانلود کتاب گوژپشت نتردام از ویکتور هوگو - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

چهارشنبه , ۲۲ آذر , ۱۳۹۶
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک

سایت آوانامه

دانلود کتاب گوژپشت نتردام از ویکتور هوگو

کتاب گوژپشت نتردام از ویکتور هوگو

 

نام کتاب: گوژپشت نتردام

نویسنده: ویکتور هوگو

مترجم: جواد محیی

انتشارات: جاودان خرد

سال نشر: ۱۳۸۷

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۵۲۶ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۱۰٫۲ مگابایت

 

خلاصه داستان

زمان: ۱۴۸۲ میلادی

مکان: فرانسه (شهر پاریس)

“اسمرالدا” دخترکی است که توسط کولی ها از مادرش دزدیده شده و مادر، هر لحظه آرزوی دیدار دوباره او را می کند. اسمرالدا همراه با بز باهوش خود، “جالی”، در خیابان ها برنامه اجرا می کند و حالا به پاریس رسیده است.

“کلود فرولو”، رئیس شماس های نتردام و راهبی که نفس شکنجه‌اش می دهد در نهان عاشق اسمرالدا شده‌ است. او سعی می‌کند با کمک “کازیمودو”، ناقوس زن گوژپشت و بدشکل نتردام اسمرالدا را برباید، ولی با دخالت کاپیتان “فوبوس دوشاتوپر” ناکام می ماند و کازیمودو دستگیر می شود. کازیمودو را در میدان اعدام با شلاق مجازات می کنند و تنها اسمرالدا که قلبی مهربان دارد به او کمک می‌کند …

 

معرفی کتاب

گوژپشت نتردام رمان تاریخی است به قلم ویکتور هوگو، نویسنده فرانسوی که در ۱۸۳۱ انتشار یافت. این کتاب که یکی از آثار ادبی برجستهٔ جهان است که در ژانر رمانتیسم و به سبک و سیاق رمان مشهور آیوانهو نوشته سر والتر اسکات (نویسنده شهیر اسکاتلندی) نگاشته شده است.

هوگو این رمان مشهور خود را در سال ۱۸۳۱ تالیف کرد که در اندک زمانی شهرت عجیبی کسب کرده و در مدت پنج یا شش ماه هشت بار تجدید چاپ شد. موضوع این کتاب یک داستان تاریخی است که با یک پیشامد عشقی رنگ آمیزی شده است و خواننده در خلال نوشته های آن با “تیپ” های گوناگون روبه رو می شود که هر کدام دارای سیرت و صورت مخصوصی می باشند. در این کتاب نمونه های گوناگونی از زندگی، لغزش یک کشیش، هرزگی یک طلبه، عیاشی و بی وفایی یک صاحب منصب، عشق و وفای یک دختر کولی، فداکاری ها و از خود گذشتگی یک گوژپشت زشت رو و بالاخره تمام ولگردان، کولی ها، دزدان و مردم پاریس حتی لویی یازدهم را از برابر چشم خواننده می گذراند. موجودی را که به علت زشتی از همه جا مانده و رانده شده و کمترین حامی و پناهگاهی ندارد، ترسیم کرده و نشان می دهد که چگ.نه یک گوژپشت مطرود در برابر نیکیهای آزاد کننده خود، خویشتن را به آب و آتش زده و از هیچ فداکاری باز نمی ایستد.

ویکتور هوگو در این کتاب خود که مخلوطی از مطالب تاریخی و عشقی غم انگیز و حقایق تلخ زندگی است، مفاسد یک مشت مردم بدبختِ دور از تمدن و فرهنگ را با زبانی عبرت آمیز تشریح کرده و با دلسوزی معایب و مفاسد آنرا شرح می دهد.

زمان و مکان وقوع حوادث داستان:

این رمان تابلویی زنده از زندگی قرونِ وسطاییِ قرن پانزدهم فرانسه (سال ۱۴۸۲ میلادی در زمان سلطنت لویی یازدهم از خاندان والوا) در شهر پاریس را به نمایش می گذارد؛ شهری پر از جشن های اشرافی، عیاشی های عجیب و غریب، قیام های مردمی و اعدام های عمومی که همه در اطراف کلیسای نتردام به وقوع می پیوندند.

نقش کلیسای نتردام در داستان:

عنوان اصلی این رمان، Notre-Dame de Paris (به فارسی: کلیسای نوتردامِ پاریس) است و قهرمان حقیقی این رمان، کلیسای نتردامِ پاریس است، با دیوها و غولهایش و پنجره‌های آراسته به شیشه‌های رنگینش و توده‌های تاریکی‌اش در میان ستونهایی که درهم پیچیده‌اند. کلیسا مأوای آرامش گوژپشت، پناهگاه اسمرالدا و دوزخ فرولو است. فرولو نه با مردم شهر یا با گوژپشت، بلکه با کلیسا می‌جنگد. جهنم و بهشت آدمهای قصه نیز همین‌جاست. ویکتور هوگو در این کتاب که منشأ و منبعش تماشای این بنای گوتیک است به انتقال دقیق شکوه و جلال و عظمت معماری در عرصه ادب توفیق مضاعفی یافته‌ است.

هوگو دو فصل از رمان خود را به این توصیف این کلیسای گوتیک اختصاص داده است و خواننده را به عمق روح این بنا وارد می کند و از منظرِ ارتفاعات سرگیجه آور آن، توصیفی ذهنی و دقیق به او ارائه می دهد. کلمه لاتین ANATKH (به فارسی: سرنوشت) که به گفته نویسنده در مقدمه بر یکی از دیوارهای این کلیسا کنده شده است، نیروی محرکِ طرح گوتیک داستان را نشان می دهد. هوگو در مقدمه کتاب می نویسد:

«چند سال پیش نویسنده این کتاب به هنگام تماشا یابهتر بگوییم ضمن کاوش در کلیسای نتردام در یکی از زوایای تاریک برجهای آن کلمه ANATKH را که دستی عمیقاً بر یکی از دیوارها کنده بود مشاهده کرد… کسی که این کلمه را بر دیوار برج کلیسای نتردام نقش زده بود چندین قرن پیش از جهان رخت بربسته و نوشته او هم بدنبال وی ناپدید گردیده، پایان عمر کلیسا نیز بسیار نزدیک است. کتاب حاضر درباره سنگ نوشته مزبور به رشته تحریر در آمده‌ است.»

چرا کلیسای نتردام پاریس؟

دانستن اینکه یک رمان در چه بازه زمانی و در کدام جغرافیا نوشته شده است و چه عواملی در نگارش آن سهیم بوده‌اند و نویسنده تحت چه الهاماتی کاراکترهای آن را خلق کرده است، از اهمیت زیادی برخوردار است. با توجه به این موضوع بررسی شرایط تاریخی، جغرافیایی و حتی سیاسی نویسنده در زمان انتشار کتاب می تواند بسیار راهگشا باشد.

برای پاسخ به این سئوال که چرا ویکتور هوگو دست به خلق شاهکاری همچون کلیسای نتردام پاریس (عنوان اصلی رمان) می زند، سئوال را به گونه ای دیگر در قالب چند بخش مطرح می کنیم و به طور مجزا پاسخ می گوییم.

 شهر پاریس بعنوان مامن کلیسای نتردام در این رمان نقش کلیدی ایفا می کند و به خوبی توسط نویسنده توصیف شده است. اما چرا پاریس؟ جواب این سئوال را باید در شرایط سیاسی و تاریخی پاریس در زمان انتشار این رمان (سال ۱۸۳۱) جست و جو کرد. جامعه فرانسه بعد از انقلاب کبیر ۱۷۸۹ به دو دسته تقسیم شده بودند: دسته ای که مخالف جمهوری بودند و دسته ای دیگر که موافق جمهوری بودند. هوگو در سال ۱۸۰۲ و در اوایل امپراتوری ناپلئون به دنیا آمد. شخصیت هوگو از دوران جوانی با عناصری همچون برابری اجتماعی و سیاسی که میراث انقلاب فرانسه بود شکل گرفت. از طرفی پدرش یکی از ژنرال های ارتش ناپلئون بود، به همین خاطر طرفدار چندان مشتاقی برای حکومت سلطنتی که پس از شکست ناپلئون در نبرد واترلو در فرانسه شکل گرفت نبود. (پس از شکست و تبعید ناپلئون، لویی هجدهم از خاندان بوربون به سلطنت فرانسه رسید.)

در ژوئیه ۱۸۳۰ انقلاب جدیدی در پاریس به وقوع پیوست که به انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ معروف است. در این انقلاب، خاندان بوربون با خاندان معتدل و آزادیخواه تر اورلئان که حامی سلطنت مشروطه بود جایگزین گشت. هرچند از نظر هوگو که خواهانِ جمهوری بود، انقلاب به اندازه کافی به اهدافش نزدیک نشده بود، اما او تجدید حیات ایده هایی از آزادی سیاسی، دموکراسی و حق رای را که از سال ۱۷۸۹ به ثبت رسیده بود، جشن گرفت.

درست در حوالی همین زمان بود که هوگو مشغول نوشتن شاهکار خود، “کلیسای نتردام پاریس” بود. او میراث سیاسی این دو انقلاب را (انقلاب کبیر فرانسه در ۱۸۷۹ و انقلاب ژوئیه در ۱۸۳۰) را در رمان خود به هم آمیخت؛ هرچند از آثار فرهنگی و اجتماعی این تحولات اجتماعی نیز الهام گرفته بود. بعنوان مثال می توان از کارتون های سیاسی اونوره داومییر و نقاشی های ایوژن دلاکروئیکس نام برد که هر دو جمهوریخواهی را یک موضوع زیباشناختی قلمداد کرده و بر شهر پاریس بعنوان مرکز انقلاب تمرکز داشتند. در یکی از نقاشی های مشهور دلاکروئیکس پیرامون انقلاب، دو برج کلیسای نتردام در پس زمینه دیده می شود که بیانگر حضور اسطوره ای پاریس بعنوان نمادی از شور و شوقِ انقلابی است.

شهر پاریس در این رمان نقش عمده ای را ایفا می کند. هوگو این شهر را همچون موجود زنده ای توصیف می کند که هر روز صحبت می کند، آواز می خواند، نفس می کشد و رشد می کند. او استدلال می کند که پاریس در آستانه یک تغییر عمده است که برای همیشه گذشته ی گوتیک آنرا محو خواهد کرد. هوگو با توصیف قرن پانزدهمِ پاریس در رمان خود، به خواننده نسخه ای از پاریس ارائه می دهد که ممکن است به زودی ناپدید شود. در حقیقت ظرف بیست سال پس از انتشار رمانِ هوگو، ناپلئون سوم به همراه بارون وون هاوسمان برنامه گسترده ای را برای بازسازی این شهر آغاز کردند؛ خراب کردن بناهای قدیمی و عریض کردن خیابانها و تبدیل آنها به بلوار. هنرمندانی که جنبش هوگو برای محافظت از میراث گذشته را پذیرفته بودند، همه وحشتزده شده بودند؛ در حالیکه هوگو خود نیز به تبعید فرستاده شده بود.

کلیسای نتردام و قرون وسطی نیز دو پارامتر محوری این رمان هستند. اما چرا کلیسای نتردام و قرون وسطی؟ جواب این دو سئوال را باید در سبک ادبی در عصر نویسنده یعنی رمانتیسم جست و جو کرد. سبکی که هوگو را بعنوان پیشتاز آن می شناسند.

مکتب رمانتیسم:

در تاریخ ادب غرب، شاید هیچکدام از مکاتب ادبی به اندازه مکتب رمانتیسم، همه جا گیر و گسترده نبوده باشد. وقتی بحث از رمانتیسم می شود، تصور همگانی بیشتر معطوف به احساسات رقیق و غالبا عاشقانه دوران جوانی می شود. حال آنکه در فاصله آغاز و ادامه رمانتیسم، حوزه متاثر از این مکتب نه تنها ادبیات را در بر می گیرد، بلکه تمام افکار، عقاید، ایده های اجتماعی و سیاسی، جنبش های مذهبی و حتی اقتصاد را هم شامل می شود.

در قرون وسطی کلیسا بر تمام امور شخصی و اجتماعی مردم سیطره داشت و در ادبیات و سایر هنرها نیز موضوع غالب، دین و مذهب (مسیحیت) بود. اما با ظهور رنسانس دانشمندان، سرایندگان، نویسندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام گرفتن از میراث اصیل و کلاسیک روم و یونان، با دیدگانی تازه‌تر به جهان می‌نگریستند. با ظهور رنسانس (که سیطره خود را مدیون بازنگری میراث کلاسیک یونان و روم باستان بود) و تبدیل جامعه شوالیه گری-فئودالیِ قرون وسطی به جامعه اشرافی-فئودالی رنسانس، ساختار ادبیات نیز دچار تغییرات عمده گشت. ادبیات این دوران از سبک مذهبی که مختص جامعه فئودالی قرون وسطی بود به سبک کلاسیسم که مختص جامعه اشرافی بود، بدل گشت. قدرت گرفتن قشر بورژوا (قشر متوسط جامعه)، ازدست رفتن اعتبار طبقه اشراف و گسترش فساد در بین این طبقه و از طرفی رشد فکری و اجتماعی مردم باعث شد که سبک کلاسیک اشرافی جای خود را به سبک رمانتیسم که مختص جامعه بورژوا بود، بدهد.

این جنبش هنری در اواخر قرن ۱۸ و اوایل قرن ۱۹ میلادی شکل گرفت. برخی معتقدند که رمانتیسم در کنار و بلافاصله بعد از انقلاب کبیر فرانسه که خود انقلابی علیه فئودالیسم اشرافی کلاسیک است، ظهور کرده است. اما نباید عاملی مهمتر از انقلاب فرانسه یعنی انقلاب صنعتی و رشد سریع و بالمال توسعۀ شهرنشینی را از قلم انداخت. انقلاب صنعتی و تبعات حاصل از آن در عرصۀ طبقه بندی اجتماعی، قشربندیها و فرهنگ جدید متناسب با آن، عمده ترین عامل پدید آمدن رمانتیسم است. انگیزه اصلی این جنبش نیاز روزافزونی بود که به ترک سنن کلاسیک که زیبندۀ نظام فئودالیستی و اشرافیّت بود، احساس می شد. طبقۀ متوسط که در کار قد برافراشتن بود و هر دم می کوشید تا با شعارهای تجارت آزاد، وجدان آزاد، حکومت آزاد، مردم را برانگیزاند، احتیاجی مبرم به هنرمندی داشت که بتواند پرچم آزادی را در اقلیم ادبیّات نیز برافرازد. این حاجت را نویسندۀ رمانتیک (فرد آزاد) می توانست برآورد که به دلخواه و مطابق تخیّلات بی قیدوبند خود می نوشت. از این لحاظ رمانتیسم جنبۀ انقلابی داشت و برای نخستین بار پس از قرون وسطی، هنرمند را از زنجیر سنّتها آزاد کرد.

دوره پیش-رمانتیسم:

با این حال ظهور رمانتیسم در ادبیات اروپا تدریجی و کند بود و قبل از آن در ادبیات اروپایی دوره ای وجود داشت که به دوره پیش-رمانتیسم موسوم است. در اواخر قرن هجدهم میلادی دگرگونی های اجتماعی مانند: استقلال امریکا، تبدیل جامعه فئودال اروپا به جامعه بورژوازی، انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی در غرب رخ نمود که به گرایش های فردگرایی و آزادی خواهانه دامن زد. افزون بر این­ها، دگرگونی فکری در این سده در اروپا پدید آمد که یکی پس از دیگری دوره روشنگری (عصر خرد یا اصالت عقل) و در واکنش به آن دوره پیش-رمانتیسم (۱۷۹۸-۱۷۳۹) را با گرایش های ضد فلسفه خردگرایی شکل دادند.

این دوره با گرایش های ضد فلسفی که در اوایل این قرن رشد و اعتلا یافته بود، آشکار شد. دور شدن از اصول فلسفه راسیونالیسم یا اصالت عقل و توجه به احساسات و هیجانات کم و بیش در نویسندگان این دوره به چشم می خورد. این نویسندگان به سنت های ملی و احیای آنها علاقمند بودند از این رو به قرون وسطی و سنت ها و آداب و رسوم آن دوران و نیز آنچه ادبیات ملی یا عامه خوانده می شد و تفاوت کلی با ادبیات رسمی کلاسیک داشت توجه داشتند. نویسندگان آرام و با تأنی خود را از قید سنن پیشین رها ساختند ولی به طور کلی هیچ یک از تهور کافی و از قریحه لازم برای تلفیق هنر با احساس روحی تازه برخوردار نبودند.

با این همه پیش- رمانتیک ها آکنده از خشم و نفرتی نسبت به همه آن چیزهایی بودند که نئوکلاسیک ها به تثبیت آنها می اندیشیدند؛ چیزهایی از قبیل قواعد بی روح و یک نواخت، وقار دروغین، تکلف، نظم و ترتیب کلیشه ای، دیدگاه محدود، تصنع و ظاهر آرایی، سنت گرایی، تعلیم گرایی، ادعای ادب و فرهیختگی و حفظ وضع موجود. البته پیش- رمانتیک ها هیچ برنامه منظمی برای جایگزین کردن با نظام کهن نداشتند. در واقع ماهیت ناهماهنگ و از هم گسیخته پیش- رمانتیسم، پیش از آنکه بر کوششی مداوم و هماهنگ بنیاد گرفته باشد، بر تلاش های منقطع و فردی متکی بود. دقیقا به همان صورتی که در دوره نئوکلاسیک نامی دیگر هم یافت و به عصر خرد معروف گشت. دوره پیش- رمانتیسم نیز به درستی به عنوان عصر احساس شناخته شده است. هیوم در سرآغاز این دوره در سال ۱۷۳۹ در کتاب رساله ای در باب طبیعت انسان اظهار داشته بود که خرد، بنده عواطف و احساسات است و باید باشد.

اما آنچه باعث گردید تا شاعران و نویسندگان این دوره (پیش- رمانتیک) را مقدمه شکل گیری مکتب رمانتیک بدانیم بر خلاف صورت نوشته هایشان که مطابق قالب های کلاسیک بوده است، محتوای نو و تازه ای است که آفریده اند، مشخصاتی که آنان را از معاصرانشان متمایز کرده است. آنان حتی در روش اخلاقی و ذوق ادبی و منابع الهام با کلاسیک ها فرق داشتند. آنان گذشته از اینکه احساسات را بر عقل ترجیح می دادند به حزن و اندوهی هم که بعدها بر ادبیات رمانتیک حاکم شد، متمایل بودند. در زندگی اجتماعی، دوستار زندگی روستایی و طبیعت وحشی و بدوی بودند. عده ای از آنان از اختلاف طبقاتی آزرده بودند و در جستجوی آزادی و مساوات بر آمدند. از طرف دیگر به یادگارها و سننی که جنبه ملی داشت علاقه نشان می دادند و احترام می نهادند. از این رو دوره قرون وسطی که مورد نفرت کلاسیک ها بود، ارزش و احترامی پیدا کرد و از بوته نسیان بیرون آمد. شعر هرچه ساده تر، رقیق تر، آزادانه تر و صمیمی تر بود، بیشتر جلب نظر می کرد. برای خلق چنین آثاری در جستجوی منابع تازه ای برآمد تا به جای ادبیات یونان و روم از این منابع جدید الهام بگیرند این منابع و سرمشق ها اغلب از شمال اروپا به دست آمد.

عقاید پیش رمانتیک ها به سرعت، تمامی کشورهای اروپایی را درنوردید و به خصوص در کشورهای شمال اروپا اهمیت خاصی یافت تا اینکه در آخرین سال قرن ۱۸ با گردآمدن گروهی از افراد همفکر به گرد برادران شلگل در آلمان و با انتشار ترانه های غنایی سروده کالریج و وردزورث به سال ۱۷۹۷ در انگلستان، جنبش رمانتیک ها به معنای واقعی آن خود را به جهان معرفی کرد اما بسیاری از نگرش ها، عقاید، مفاهیم و سبک هایی که با هنر رمانتیک پیوند دارند، پیش از آن تاریخ، لااقل به شکل ابتدایی و رشد نایافته پدیدار شده بودند. به این معنا جنبش رمانتیسم پیامد و به عبارتی نقطه اوج و کمال یک روند تکاملی طولانی محسوب می­ شود.

ادبیات رمانتیک و ادبیات کلاسیک:

موضوع اصلی رمانتیسم اعتقاد به ارزش تجربه شخصی و فردی است. هنرمند رمانتیک به جای عقل و منطق (ضمیر خودآگاه) ارزش های احساسی، شهودی و غریزی (ضمیر ناخودآگاه) را مورد کاوش قرار می دهد. به همین دلیل این سبک درست در نقطه مقابل سبک خشک و قاعده مند کلاسیسم (سبکِ متولدِ عصر رنسانس و دارای نظم و خردگرایی که همچون دیگر دگرگونیهای این عصر منبع و الگوی هنری خود را آثار هنرمندانِ یونان و روم باستان می دانند) که صور مختلف آن به طور فراگیر رایج بود، قرار داشته و ارکان آنرا دگرگون می کند و نوعی تجربه شخصی تر را جایگزین آن می سازد.

در رمانتیسم بیشتر بر روی انواع فرار رمانتیک‌ها تکیه می‌شود: فرار به رویا، فرار به گذشته، به سرزمین‌های دوردست، به تخیل. اما کمتر کسی می‌پرسد که آنها از چه چیزی می‌خواستند فرار کنند؟ آنها بیشتر از اینکه از چهارچوبۀ خشک قواعد کلاسیک فراری باشند، از آزادی دروغین و رشد سرمایه‌داری نوپا می‌گریختند. اگر “رنۀ” شاتوبریان در پناهگاهی جنگلی منزوی می‌شود، از سر هوس نیست، بلکه بر دژناکامی است. نسل رمانتیک، نسل “آرزوهای بربادرفته” است و مکتب آنها “مکتب سرخوردگی” است. در این سبک، زشتی ها و زیبایی ها بدون درنظر گرفتن نتیجه اخلاقی آموزنده اعمال می شد و از آثار مسیحی قرون وسطایی الهام بسیاری گرفته شد. این سبک متعلق به قشر بوژوا و بهترین قالب داستان سرایی آن رمان بود.

نویسندگان کلاسیک به طرف رمان نمی‌رفتند و در دورۀ کلاسیک، رمان ارزش مهمی نداشت، ولی در دورۀ رمانتیک، درست عکس این موضوع پیش آمد و رمان نسبت به سایر انواع آثار ادبی، اهمیت ویژه‌ای یافت. نویسندگان رمانتیک خود را موضوع رمان قرار دادند و حالات شخصی و روحی خود را تشریح کردند و به این ترتیب برای نخستین‌بار رمان شخصی پدید آمد. علاقه به شرح و وصف حوادث جالب گذشته رمان تاریخی را خلق کرد و درک رابطۀ عشق و علاقه به زندگی سبب پیدایش رمان عشق شد. درام رمانتیک برای رسیدن به موفقیت مبارزۀ سختی را با تراژدی کلاسیک آغاز کرد، هرچند که درمورد رمان به چنین مبارزه‌ای نیاز نبود؛ زیرا کلاسیسم اهمیتی برای رمان قائل نشده بود و محدودیتی برای نویسندگان رمان نبود تا برای رفع آن به مبارزه نیاز باشد.

برخی از تفاوت‌های مهم ادبیات کلاسیک و رمانتیک عبارتند از:

• نگاه مکتب کلاسیسم بیشتر بیرونی بوده و در پی شرح منطقی حوادث است؛ درحالیکه ادبیات رمانتیسم به احساسات، عواطف، نیاز‌های روحی و دغدغه‌های ذهنی فردی توجه دارد.

• نویسنده کلاسیسم توجه اش بیشتر روی عقل است تا خواب، رویا، غم و جنون که بانی ایجاد تضادها در متن می‌شود؛ ولی رمانتیسم ها برای فرار از واقعیت‌ها به تخیل روی می‌آورند و علاقمند به مسائل مابعدالطبیعه هستند.

• در ادبیات کلاسیسم معمولا شخصیت های اصلی از طبقه اعیان و اشراف انتخاب می‌شوند؛ درحالیکه نویسنده مکتب رمانتیسم چون توجه اش بیشتر بر زندگی روستایی و طبیعت معطوف است، کمتر از این طبقه در متنش سود می‌برد. عصر رمانتیسم، عصر طبقه بورژوازی (متوسط) شمرده می‌شد.

• کلاسیسم ها عقل گرا، طرفدار وضوح و قطعیت هستند؛ درحالیکه رمانتیسم ها پای بند جلال و زنگ و منظره اند و بیشتر از ناخود آگاه انسانی سود می‌برند.

• کلاسیسم ها از هنرمندان یونان و روم باستان الهام می‌گیرند؛ درحالیکه متون رمانتیسم ها توجه شان به قرون وسطی، رنسانس و افسانه‌های ملی کشور‌های خویش است.

• در کلاسیسم عقل مقدم بر حس است؛ ولی در رمانتیسم، حس است که بر عقل ارجحیت دارد.

• کلاسیسم ها بیشتر ایده آلیست هستند و به شرح خوبی می‌پردازند؛ ولی رمانتیسم ها زیبایی و زشتی، غم و شادی، بزرگی و پستی را در کنار هم بیان می‌کنند.

• کلاسیسم ها بسیار اخلاقی هستند؛ ولی رمانتیسم ها که در پی آزادی هستند در بعضی موارد مسائل غیر اخلاقی (همچون فساد کشیشان و …) را هم بیان می‌کنند.

• در قرن هفدهم و عصر کلاسیسم آثار ارسطو پایه‌ی تمام افکار شمرده شده است. درحالیکه در عصر رمانتیسم بیشتر به شکسپیر استناد می‌شود.

• برنامه رمانتیسم ها برنامه مبارزه است. به عقیده آنها دستور العمل‌هایی که در ادبیات رواج یافته مانع آزادی فکر و بیان شده است. از این رو رمانتیسم ها همه قواعد و دستور‌های کلاسیک را درهم و شکسته و دور انداخته اند. یعنی رمانتیسم همانطور که ویکتور هوگو در مقدمه نمایشنامه ارنانی می‌گوید، عبارت از آزادی خواهی در هنر است.

رمان‌نویسان مکتب رمانتیسم:

رمان‌نویسانی که در دورۀ رمانتیک به میان آمدند به نگارش انواع رمان دست زدند، هر موضوعی که خواستند انتخاب کردند و دربارۀ آن رمان نوشتند. اما مطالب این رمان‌ها، به هر شکلی که نوشته می‌شد، اغلب منعکس‌کنندۀ روح نویسنده بود. رمان تحلیلی روانی نیز در این میان تأثیر مهمی داشت؛ رنه اثر شاتوبریان، اوبرمان اثر سنانکور و آدولف اثر بنژامین کنستان را، که زاییدۀ بیماری قرن بودند، در شمار این‌گونه رمان‌ها می‌آورند. می‌توان گفت که شاهکار این رمان‌های روانی شهوت اثر سنت بوو، منتقد بزرگ، است.

سال ۱۸۳۰میلادی را که سال کمال رمانتیسم فرانسه است در عین حال باید سال افول این مکتب شمرد؛ زیرا بر اثر اغتشاشات سیاسی که در این سال در فرانسه روی داد، رشته‌هایی که گردانندگان این مکتب را به یکدیگر وابسته می‌ساخت از هم گسیخت. البته این دسته خواه و ناخواه از هم می‌پاشید؛ زیرا رقابت‌ها و اغراضی که در میان شاعران و نویسندگان راه یافته بود چنین وضعی را ایجاب می‌کرد؛ چنان‌که تا آن زمان بیشتر هنرمندان از این مکتب کنار کشیده بودند و به طور مستقل کار می‌کردند. لامارتین، که یکی از شخصیت‌های مشهور این مکتب است، وارد سیاست شد و پس از اینکه در سال ۱۸۳۴میلادی به نمایندگی مجلس انتخاب گردید به‌کلی رابطۀ خود را با این مکتب قطع کرد. آلفره دوموسه در سال ۱۸۳۶میلادی کتابی منتشر کرد که افتراق او را از مکتب رمانتیک نشان می‌داد. افزون بر این می‌خواری و عیاشی او را پیش از پیری از پا در آورد. آلفره دوینیی در سال ۱۸۳۷میلادی با ویکتور هوگو اختلاف پیدا کرد و تغییراتی در عقایدش پدید آمد.

ویکتور هوگو، نویسندۀ معروف فرانسوی و خالق رمان بینوایان یکی از نویسندگان و شاعرانی است که به مکتب رمانتیسم گرایش داشت. او که در فضای رمانتیسم فرانسوی نفس می‌کشید، متأثر از این فضا به خلق آثاری دست زد که از جملۀ آنها می‌توان به درام کرامول اشاره کرد. درواقع هوگو در سال ۱۸۲۷میلادی با خلق این درام و نگارش مقدمۀ آن پیشرو مکتب رمانتیسم گردید. او در این مقدمه، که به منزلۀ مرامنامۀ مکتب رمانتیسم است، نوشت:

«بشر در طول حیات خود، پیوسته یک نوع تمدن و یک نوع جامعه نداشته است. بشریت مانند، هریک از واحدهای خود، یعنی انسان‌ها، بزرگ شده، بالیده، بالغ شده و آنگاه به پیری پرعظمت خود رسیده است. پیش از دورانی که جامعۀ امروز آن را عهد عتیق می‌خواند دوره‌ای بوده که “عهد افسانه” نام داشت و بهتر بود “عصر آغازین” خوانده شود. ازآنجاکه شعر آینۀ اندیشه‌های آدمی است، این سه دورۀ عهد آغازین، عهد عتیق و عهد جدید را طی کرده است. اشعار غنایی، زاییدۀ عهد آغازین است و خاستگاه اشعار حماسی عهد عتیق، و درام، پروردۀ عهد جدید است. نغمه و غنا ابدیت را ساز می‌کند. ماهیت غنا طبیعی بودن، ویژگی دومی (حماسه)، سادگی، و صنعت سومی (درام) حقیقی بودن است. قهرمانان حماسه‌ها، پهلوانان غول صنعتی چون آشیل، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام نیز جزء انسان‌های عادی نیستند، کسانی چون‌ هاملت، مکبت، اتللو و …»

هوگو معتقد بود هر آنچه در طبیعت است، به هنر تعلق دارد. او تا سال مرگ خود، یعنی ۱۸۸۵میلادی، به نوشتن و شعر گفتن ادامه داد، اما از سال ۱۸۴۳ تا ۱۸۵۴م به سبب مرگ دخترش سکوت کرد. با این حال همین‌که در سال ۱۸۵۵میلادی دوباره به کار ادب مشغول شد اطراف خود را خالی یافت و اثری از دوستان و همراهان رمانتیک سابق خود ندید. در سال ۱۸۴۰سنت بوو، منتقد معروف و بزرگ رمانتیسم، به کلی با این مکتب قطع رابطه کرد، حتی در اواخر عمر همکاری سابق خود را با رمانتیک‌ها منکر شد. باید گفت که از سال ۱۸۴۰م به بعد دیوارهای کاخ رمانتیسم رو به ویرانی گذاشت. با این حال هوگو، که اقبال رمانیسمی فرسوده را تا آخرین دهۀ قرن نوزدهم ادامه داد، موفق شد معنایی عمیق و بعدی اخلاقی به این نهضت بدهد؛ آنچه در روزگار شدت رمانتیسم نیز این همه آشکار نبود.

 

خط سیر داستان:

در پاریس قرن پانزدهم، راهبی به نام کلود فرولو از روی ترحم، سرپرستیِ نوزادی ناقص الخلقه و گوژپشت را به عهده مي‌گيرد و او را در برج کليسای نوتردام نگهداری مي‌نمايد. در ابتدا اين کودک زشت و بدترکيب را کازيمودو مي‌نامند، اما بعدها او به گوژپشت نوتردام معروف مي‌شود. کازيمودو که دارای بدنی پر زور و توان است، مسؤليت نواختن ناقوسهای کليسا را بر عهده دارد.

سالها می گذرد. پاريس در تکاپوی برگزاری جشنی است. دختر کولی شانزده ساله و زیبایی بنام اسمرالدا برای گذران زندگی به همراه بزغاله باهوش و وفادار خود خود جالی در شهر می رقصید، فال می دید و برنامه اجرا می کرد. کلود فرولو، رییس شماسهای نتردام و راهبی که نفس شکنجه‌اش می دهد، در نهان عاشق اسمرالدا می شود، او سعی می‌کند با کمک کازیمودو، ناقوس زن گوژپشت و بدشکل نتردام اسمرالدا را برباید، ولی با دخالت کاپیتان فوبوس دوشاتوپر ناکام می ماند و کازیمودو دستگیر می شود. کازیمودو را در میدان اعدام با شلاق مجازات می کنند و تنها اسمرالدا که قلبی مهربان دارد به او کمک می‌کند و جرعه‌ای آب به او می دهد:

«دخترک بدون اینکه سخنی بر زبان راند به محکوم نزدیک شد، گوژپشت میخواست به هر قیمتی شده خود را از وی کنار کشد. ولی دختر قمقمه‌ای را که بر کمربند آویخته بود باز کرد و به آرامی آن را با لب سوزان مرد بینوا آشنا ساخت. در چشم شرربار و خشک گوژپشت اشکی حلقه زد و بر چهره نازیبای او فروغلطید. شاید این نخستین قطره اشکی بود که در سراسر زندگی از دیده فرو میریخت.»

اسمرالدا به شدت عاشق فوبوس شده بود ولی فوبوس که جوانی سبکسر و هوسباز است تنها در پی لحظاتی کوتاه با اوست و تقریباً توانسته اسمرالدای پاکدامن را مغلوب سازد که توسط کلود فرولو مورد اصابت خنجر قرار میگیرد. اسمرالدا به جرم قتل به اعدام محکوم می شود. کلود فرولو در زندان به اسمرالدا ابراز عشق می‌کند، ولی اسمرالدا او را از خود می راند و همچنان به یاد فوبوس رنجها را تحمل می کند. در روز اعدام اسمرالدا را برای توبه به در نتردام می برند، او در آنجا اتفاقی چشمش به فوبوس که از ضربت چاقو جان بدر برده بود میفتد، ولی فوبوس از او رو برمی گرداند. اسمرالدا «تا این دم هر رنج و سختی را تحمل کرده بود. ولی این ضربت آخرین بسیار شکننده بود بود.»

در این لحظه کازیمودو، گوژپشت یک چشم و کر، اما بسیار نیرومند متهورانه دخترک را از دست نگهبانان نجات می دهد و او را با خود به برجهای نتردام می برد و دخترک در آنجا پناهنده می‌شود و بست می نشیند. اسمرالدا که کماکان به عشق فوبوس دل بسته‌است متوجه شدت عشق کازیمودو به خود نمی‌شود.

بعد از مدتی کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیر مستقیم کلود فرولو برای نجات اسمرالدا و البته غارت کلیسا، به نتردام حمله می کنند، ولی کازیمودو که متوجه نیت واقعی آنها نشده‌است برای دفاع از اسمرالدا به مقابله با آنها می پردازد. در این زمان کلود فرولو این آشوب و غوغا را غنیمت می‌شمارد و اسمرالدا را می‌رباید. اما رئیس شماسها، که یک بار دیگر نیز دست رد بر سینه‌اش زده می‌شود، از شدت خشم دختر کولی را به دست زن گوشه‌نشین بیچاره و نیمه دیوانه‌ای می‌دهد که کینه وحشی‌منشانه‌ای از کولیها به دل دارد؛ زیرا که در زمان گذشته دخترش را ربوده‌اند، دختری که همسال اسمرالدا می‌توانست باشد.

زن گوشه نشين، زنداني خود را شکنجه نمي‌دهد، و خيلي زود درمي‌يابد که اسمرالدا همان بچه‌اي است که گم کرده است. او اسمرالدا را از مامورینی که توسط کلود فرولو به دنبال محکومه آمده‌اند پنهان می‌کند ولی اسمرالدا که صدای فوبوس را شنیده‌است از مخفیگاه بیرون می آید و باعث لو رفتن خود می شود. تلاشهای غم انگیز مادر برای نجات او بی فایده می ماند و اسمرالدا را دار می زنند و همزمان مادر او نیز کشته می شود. در همین زمان کازیمودو که از گم شدن دخترک سردرگم شده‌است، متوجه کلود فرولو می‌شود که از بالای برج مشغول تماشای اعدام اسمرالدا است، او متوجه اصل داستان می شود:

«گوژپشت گامی چند پشت سر رییس شماسان برداشت و ناگهان خود را با دهشت به روی او افکند و با دو دست زمخت خویش او را به پرتگاهی که بر آن خم شده بود افکند.» بعد از آن کسی کازیمودو را ندید تا روزی که در میان اجساد اعدام شدگان «دو اسکلت دیده شد که بطور شگفت آوری در آغوش هم خفته بودند» وقتی خواستند اسکلت کازیمودو را از اسمرالدا جدا کنند «خاکستر شد و فرو ریخت.»

شخصیت‌های اصلی:

اسمرالدا: این کولی زیبا، در واقع یک کولی زاده نیست، بلکه دختر یک روسپی زیباست که بعداز آنکه کولی‌ها دخترش یعنی اسمرالدا را از او دزدیدند از سر نا امیدی سالها گوشه نشین شده و دیدن دوباره دخترش را از خدا خواسته. اسمرالدا با آن قلب پاک و معصوم نقطه اصلی این درام انسانی است.

کلود فرولو: کلود فرولو مردی است که تمام زندگی خود را وقف علم، مخصوصا دانش مورد علاقه‌اش کیمیاگری و همچنین بزرگ کردن برادر یتیم خود ژان کرده‌است، به همین منظور او تصمیم بدوری از زنان گرفته‌است، ولی روزی اتفاقی اسمرالدا را میبیند و مفتون او میشود. کلود در ابتدا او را دامی از طرف شیطان میپندارد و مقدمات اعدام او به اتهام جادوگری را فراهم میکند، ولی بعد از دستگیری اسمرالدا او تازه به شدت عشق خود پی میبرد و حاضر می‌شود با چشمپوشی از تمام داشته‌های خود با او فرار کند ولی اسمرالدا او را از خود میراند. در داستان متوجه میشویم که کلمه ANATKH را که کلمه‌ای لاتین به معنی “سرنوشت” است را او بر دیوار نوشته‌ است. کلود، اسمرالدا را همچون مگسی می داند که در دام عنکبوت بدام افتاده‌ است.

کازیمودو: مردی با ظاهر دهشتناک است که در واقع کودکی است که کولیان پس از دزدیدن اسمرالدا از مادرش، به جای او گذارده‌اند. کازیمودو توسط کلود فرولو بزرگ شده‌ است و او و نتردام تنها چیزهای مورد علاقه زندگی او بودند.

بررسی داستان:

طرح داستان آمیخته به مبالغه و بسیار ثقیل است و ارزش رمان، بیش از هرچیز، مولود تجسم قوی و معجزه‌آسا و سرشار از قدرت و تغزل پاریس در قرون وسطاست؛ با آن کوچه‌های رازآمیزش که همه‌شان انباشته از قیل و قال و هیاهوی توده مردم‌اند. قهرمانها، پیش از هرچیز عناصر مجموعه سترگی هستند که اندیشه انسجام و روان‌شناسی فرد را کنار می‌گذارد. شخصیتها ابتدایی و سطحی و بی‌تنوع‌اند و بیشتر از آنکه موجوداتی زنده و واقعی باشند غیر واقعی و خیالی به نظر میرسند. رئیس شماسها خائن این ملودرام است و کازیمودو، که جسم دهشت‌بار و روح بسیار گرانمایه‌ای دارد، نوکر او است. و اما فرمانده فوبوس همان جوان اول ماجراست؛ پسری خوشگل و سبکسر و بی‌وفا. سیمای اسمرالدا، که ذره‌ای کمتر از قهرمانهای دیگر جنبه قراردادی دارد، با این حال از لطف و ملاحت گیرایی برخوردار است که بسیار زود او را به شخصیتی مردم‌پسند تبدیل کرد.

هوگو در گوژپشت نتردام و به همین گونه هم چندی بعد در “بینوایان” توفیق می‌یابد که به رویاهای سترگ و شگرف ذهن خود روح و جسم بدهد و به نمادها حیات ارزانی بدارد و شخصی‌ترین و اغلب قابل اعتراض‌ترین نظرهای خودش را مثل واقعیتی تاریخی تحمیل کند. همین الهام و قدرت خلاقه‌ است که به توصیفهای شایان تحسینی که هوگو از تالار بزرگ کاخ دادگستری و میدان گرو (میدان اعدام پاریس) رقم زده‌ است، روح می‌دهد و همه رنگ و بوی حقیقت را به دنیای ولگردها و گداها ارزانی می‌دارد که به وجهی غریب جامعه‌شناس آن شد؛ در صورتی که این دنیا را تا اندازه‌ای خودش آفریده بود. هوگو که از حس دراماتیک مسلمی برخوردار است و رئالیسمی حیرت‌انگیز به این حس نیرو می‌دهد در این رمان پاره‌ای از گیراترین و حیرت‌بارترین صفحه‌هایی را که در عمر خود نگاشته، به ارمغان آورده‌است. برای آنکه به این نکته اعتقاد پیدا کنیم، باید یک بار دیگر شرح سقوط کلود فرولو را از برجهای نتردام بخوانیم و به همه این دلایل است که این اثر همواره مایه هیجان و شیفتگی خوانندگان بسیاری بوده‌ است.

انتشار کتاب:

ویکتور هوگو طبق قراری که با انتشارات Gosselin ناشر کتاب های خود داشت، باید گوژپشت نتردام را طی ۹ ماه می نوشت و آماده چاپ می کرد. ولی وی که به صورت همزمان مشغول کار روی چند پروژه دیگر هم بود، کار تحویل کتاب به ناشر را عقب انداخت.

هوگو، کار نگارش گوژپشت نتردام را سال ۱۸۲۹ شروع کرده بود و باید همان سال آن را آماده چاپ می کرد. در تابستان ۱۸۳۰، ناشر هوگو با وی تماس گرفت و برایش یک مهلت تعیین کرد. این مهلت فوریه ۱۸۳۱ بود. هوگو هم از بیم شکایت و دادگاه، بلافاصله روی گوژپشت نتردام تمرکز کرد و بدون این که به خودش استراحتی بدهد، کارِ به پایان رساندن کتاب را از سپتامبر ۱۸۳۰ شروع کرد. چهار ماه بعد، در ژانویه ۱۸۳۱ کتاب او آماده انتشار بود.

محبوبیت کتاب:

رمان گوژپشت نتردام به محض انتشار از استقبال شدیدی برخوردار شد؛ چرا که این رمان تمام آنچه را که مردم از یک رمان خوب انتظار داشتند، برآورده می کرد. در این رمان شخصیت پردازی ها به گونه ایست که کاملا برای خواننده قابل لمس است و درست است که برخی منتقدان شخصیت های این رمان را غلو آمیز می دانند، ولی هنر ویکتور هوگو در این است که همین شخصیت ها را برای مخاطبش باور پذیر می کند.

 

اطلاعات کتاب

• کتاب گوژپشت نتردام ترجمه ای است از کتاب Notre-Dame de Paris (به فارسی: کلیسای نتردامِ پاریس) نوشته ویکتور هوگو که نخستین بار در ۱۴ ژانویه ۱۸۳۱ توسط انتشارات Gosselin در فرانسه منتشر شد.

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

نسخه های دیگر این کتاب

کتاب های مشابه با این کتاب

دختران فقیر و بی سرپرست در ادبیات داستانی

آدم ربایی در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.