دانلود کتاب بچه های برزیلی از ایرا لوین - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

دوشنبه , ۲۹ آبان , ۱۳۹۶
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک

سایت آوانامه

دانلود کتاب بچه های برزیلی از ایرا لوین
 کتاب بچه های برزیلی از ایرا لوین

 

 

نام کتاب: بچه های برزیلی

نویسنده: ایرا لوین

مترجم: بهنام جنگلی

انتشارات: هرم

سال نشر: ۱۳۷۴

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۴۳۴ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۵٫۰۶ مگابایت

 

مقدمه

نئونازیسم به جمعیت‌ها یا جنبش‌های سیاسی برای زنده کردن دوباره نازیسم اشاره دارد، به صورتی که بعد از جنگ جهانی دوم رواج یافتند. جنبش‌های نئونازی به آدولف هیتلر، نشان ملی آلمان نازی (صلیب شکسته) و هر چیزی که متعلق به آلمان دوره ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ باشد، وفادارند.

این جنبش در اروپا و آمریکای شمالی وجود دارد و نژاد گرایی و برتری نژادی را می‌آموزد. این آموزه‌ها وفاداری به اصول نخستین نازیسم و اعتقاد به برتری نژاد آریایی را پوشش می‌دهد. نئونازی‌ها در اروپای شرقی و پس از سقوط کمونیسم، فعالیت بسیار گسترده‌ای را آغاز کردند و در مدّت زمان اندکی توانستند گروه‌های بزرگ و سازمان‌یافته‌ای را تشکیل بدهند. اصول اولیه این گروه‌ها، متضاد اخلال در آرامش و امنیت ملی یک جامعه و یا یک کشور است.

 

خلاصه داستان

زمان: ۱۹۷۴ میلادی

مکان: برزیل (شهر سائوپائولو)، اتریش (شهر وین)

“یاکوف لیبرمن”، که زندگی‌اش را وقف شناسائی جنایتکاران جنگی نازی و به دادگاه کشاندن آنان کرده، به کمک “باری کُهلر”، یکی از جوانان مخالف نئونازی‌ها، متوجه حضور دکتر “یوزف منگله” (معروف به فرشته مرگ) جراح نابغه و دیوانه نازی در برزیل می‌شود. عوامل منگله، کُهلر را به قتل می‌رسانند و لیبرمن پس از تحقیقات فراوان در می‌یابد که منگله با طرح نقشه‌ای شیطانی، از طریق الگوبرداری از ساختار ژنتیکی هیتلر و انجام آزمایش‌های غیرانسانی، امکان حیات گروهی پسر نوجوان را در شرایط زیستی مشابه هیتلر فراهم ساخته تا نسل او را احیاء کند و …

 

معرفی کتاب

رمان حاضر روایتی است از تعقیب جنایت‌کاران فراری حزب نازی پس از پایان جنگ جهانی دوم. نویسنده در این اثر، سعی دارد که از زبان قهرمان داستان خود، به جامعه یادآوری کند که احتمال پیدایش دوباره‌ی نازیسم و هیتلری دیگر وجود دارد، بنابراین باید با زنده نگه داشتن آن خاطرات برای نسل‌های جدیدی که جنگ جهانی دوم را به چشم ندیده‌اند، کاری کرد که جوانان، تحت تاثیر شعارهای نئونازی‌ها قرار نگیرند و زمینه‌ی جنگ خانمان‌سوز دیگری در جهان به وجود نیاید.

تعقیب جنایتکاران فراری حزب نازی پس از پایان جنگ جهانی دوم، تم اصلی داستانهای زیادی را تشکیل داده است، اما آنچه نوشته لوین را از سایر آثاری که در این زمینه نوشته شده است متمایز می کند، نتیجه گیری تکان دهنده آن است که به زیبایی نشان می دهد ماهیت جنایتکاران اعم از نازی و صهیونیست یکسان است و در موقعیت های مشابه، واکنشهای مشابه از خود نشان می دهند.

مضمون اصلی رمان، همان دورن مایه همیشگی آثار لوین، چیرگی شر بر خیر است؛ “شر”ی که با موقعیت گُنگ و دوپهلوی پایان رمان بر عالم‌گیر شدن آن تأکید می‌شود. بچه های برزیلی مثل بچه رُزمری جزو آن دسته از آثار لوین است که در آن عوامل و عناصر “شر” در قالب یک “تشکل” تجلی می‌یابند. نئو نازی هایِ “بچه های برزیلی” همان کارکرد جمع شیطان پرستانِ “بچه رُزمری” را دارند. (در آثار دیگر لوین مثل بوسه‌ای پیش از مرگ، اسلیور و دام مرگ “شر” در وجود یک فرد متبلور می‌شود.)

شخصیت های اصلی داستان:

یاکوف لیبرمن: یک یهودی اتریشی و شکارچی نازی ها که که زندگی‌اش را وقف شناسائی جنایتکارانِ جنگیِ نازی و به دادگاه کشاندن آنان کرده است. او مسئول یک دفتر در وین است که کارش ثبت و مستند کردن جنایات علیه بشریت در واقعه هولوکاست است. او موفق شده بسیاری از جنایتکاران نازی را دستگیر کرده و به پای میز محاکمه بکشاند.

شخصیت لیبرمن در این رمان دقیقا در نقطه مقابل شخصیت کلیشه ای شکارچی هایِ نازیِ جوان که در بسیاری از فیلمهای جنگی ظاهر شده اند، قرار دارد. او یک مرد تقریبا مسن است که از سلامتی مناسبی برخوردار نیست. همسرش نیز چندین سال قبل از دنیا رفته بنابراین زندگیِ شخصی اش هم آنچنان که باید روبراه نیست. حتی در کارش نیز همه چیز به هم ریخته است. او مجبور شده به خاطر مشکلات مالی به یک دفتر کوچکتر نقل مکان کند؛ که حتی گنجایش پرونده های او را هم ندارد. از طرفی مردم هم دیگر علاقه ای به دستگیری افسرها و فرماندهان اس اسِ نازی ندارند، چون تقریبا ۲۵ سال از پایان جنگ جهانی دوم می گذرد و تمام جنایات آنان به فراموشی سپرده شده است.

شخصیت یاکوف لیبرمن براساس شخصیتِ واقعیِ سیمون ویزنتال، شکارچیِ نازیِ اهل اتریش است.

 

سیمون ویزنتال یک یهودی اهل اتریش و از مشهورترین بازماندگان هولوکاست بود. وی به خاطر تلاشش در پیگرد و دستگیری و به دادگاه کشاندن افراد مرتبط با هولوکاست شهرت دارد. وی در سال ۱۹۷۷ سازمانی به نام مرکز سیمون ویزنتال تأسیس کرد.

سیمون ویزنتال یکی از چهره هایی است که فعالیت زیادی در راستای اثبات هولوکاست و مظلوم نمایی یهودیان انجام داده و حدود پنج‌دهه مدعی بود که از دفتر خود در وین، بزرگ‌ترین عملیات‌های تعقیب و دستگیری جنایت‌کاران آلمان‌ نازی را انجام داده است. او در دوران ریاست‌جمهوری کلینتون، مدال آزادی ایالات‌متحده را بر سینه زد و در زمره افتخاراتش علاوه‌بر مدال‌های مقاومت و آزادی اتریش، هلند و لوکزامبورگ و نشان افتخار لژیون فرانسه، به‌دریافت نشان شوالیه از سوی ملکه الیزابت به‌دلیل فعالیت‌های فرهنگی و بشردوستانه مفتخر شد.

تولد و خانواده:

سیمون ویزنتال در تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۹۰۸ در یک خانواده طرفدارِ خاندان هابسبورگ در شهر بوچاچ در منطقه تاریخی گالیسیا متولد شد. (منطقه گالیسیا در آن زمان شمالی ترین ایالت امپراتوری اتریش-مجارستان محسوب می شد، ولی بعد از جنگ جهانی دوم این سرزمین تاریخی بین اوکراین و لهستان تقسیم شد. شهر بوچاچ در غرب اوکراین امروزی قرار دارد.)

پدرِ سیمون، آشِر ویزنتال نماینده فروش یک تصفیه خانه شکر بود که در سال ۱۹۰۵ به خاطر قتل عام یهودیان از امپراتوریِ روسیه به بوچاچ مهاجرت کرده بود. با شروع جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴، آشِر که در ارتشِ اتریش-مجارستان بعنوان سربازِ ذخیره بود، به جبهه فراخوانده شد. او در سال ۱۹۱۵ در نبرد در جبهه شرقی کشته شد.

تحصیلات و ازدواج:

هنگامی که ارتش روسیه کنترل گالیسیا را در دست گرفت، بقیه اعضای خانواده شامل سیمون، برادر کوچکترش هیلِل و مادرش رُزا، به وین گریختند. در آنجا دو برادر به یک مدرسه آلمانی زبانِ یهودی رفتند. بعد از اینکه در سال ۱۹۱۷ روسیه از گالیسیا عقب نشینی کرد، خانواده سیمون دوباره به بوچاچ بازگشتند. بوچاچ تا پایان جنگ جهانی اول (سال ۱۹۱۸ میلادی) بعنوان بخشی از امپراتوری اتریش و دول جانشین آن به حساب می آمد. بعد از آن در دوره کوتاهی بعنوان بخشی از جمهوری مستقل اوکراین غربی محسوب شد، اما در ژوئیه ۱۹۱۹ پس از جنگ لهستان-اوکراین، توسط جمهوریِ لهستان فتح شد.

سیمون و هیلِل دوره دبیرستان را در مدرسه ای در بوچاچ که در آن به زبان لهستانی تدریس می شد، گذراندند. در آنجا سیمون همسر آینده اش سیلا مولر را که او نیز یک یهودی بود، ملاقات کرد (زنی که در سال ۱۹۳۶ با او ازدواج کرد). در سال ۱۹۲۳ برادرش هیلِل در اثر سقوط از ارتفاع کمرش شکست و سال بعد از آن از دنیا رفت. مادرش رُزا در سال ۱۹۲۶ ازدواج مجدد کرد و با شوهر جدیدش آیزاک هالپرین که صضاحب یک کارخانه کاشی سازی در دولینا بود به آنجا نقل مکان کرد. سیمون در بوچاچ نزد خانواده مولر باقی ماند تا اینکه توانست در سال ۱۹۲۸ تحصیلات متوسطه را به پایان برساند.

سیمنون برای ادامه تحصیلش با توجه به علاقه ای که به هنر و طراحی داشت، رشته معماری را انتخاب کرد. او از سال ۱۹۲۸ تا سال ۱۹۳۲ در دانشگاه تکنیکالِ پراگ در چِک معماری خواند و در طول سالهای ۱۹۳۴ و ۱۹۳۵ بعنوان کارآموزِ مهندسِ ساختمان بود که بیشترِ این زمان را در اودسا (یکی از شهرهای بندریِ اوکراین در کرانه دریای سیاه) سپری کزد. او در سال ۱۹۳۶ به گالیسیا و شهر لِوُو (Lwow: مرکز منطقه تاریخی گالیسیا که در آن زمان بخشی از جمهوریِ لهستان شده بود) بازگشت و با سیلا مولر ازدواج کرد.

دستگیری توسط نازی‌ها:

با حمله آلمان نازی به لهستان در سال ۱۹۳۹ جنگ جهانی دوم آغاز گشت. مناطق مورد اختلاف میان آلمان نازی و لهستان بخشی از خاک غرب لهستان بود که پس از جنگ جهانی اول و تشکیل کشور لهستان توسط بریتانیا و فرانسه از خاک امپراتوری آلمان قیصری جدا و ضمیمه خاک لهستان شده بود. در آغاز جنگ جهانی دوم حدود یک چهارم از خاک لهستان توسط نازی‌ها به خاک آلمان ضمیمه شد و مابقی نیمه غربی اشغال شده توسط یک دولت نظامی اداره می‌شد. نحوه تقسیم لهستان پس از تهاجم مدتی پیش از حمله در چهارچوب پیمان مولوتوف-ریبن‌تروپ میان آلمان نازی و شوروی مشخص گشته بود.

آلمان نازی در ساعت “۴:۴۵ بامداد ۱ سپتامبر سال ۱۹۳۹ در پی تحریکات لهستان (با بدرفتاری‌های متعدد و آزار مکرر آلمانی‌های ساکن مناطق جدا شدهٔ بعد از جنگ جهانی اول در لهستان)، به لهستان حمله کرد. در ۱۷ سپتامبر ۱۹۳۹ و پس از آنکه شوروی موفق به امضای تفاهمنامه آتش‌بس با ژاپن در خلال حمله ژاپن به شوروی و مغولستان شد، به لهستان حمله کرد و نیمه شرقی آن را که پیش از آن در چهارچوب پیمان مولوتوف-ریبن‌تروپ با آلمان نازی بر سر آن به توافق رسیده بود را اشغال کرد. لیتوانی و اسلواکی که در این حمله با آلمان نازی و شوروی همکاری داشتند نیز بخش کوچکی از خاک لهستان را بدست آوردند. در پی حمله شوروی به لهستان و همکاری آن کشور با آلمان نازی، انگلستان و فرانسه هیچ واکنشی به این سیاست شوروی نشان ندادند.

در زمان شروع جنگ جهانی دوم، سیمون به همراه همسرش سیلا مولر در شهر لِوُو (Lwow: مرکز منطقه تاریخی گالیسیا که در آن زمان بخشی از جمهوریِ لهستان شده بود) در شرق لهستان زندگی می کرد. این شهر توسط روسها اشغال شده و نام آن به لِوُو (Lvov) تغییر پیدا کرد. پدرخوانده سیمون (آیزاک هالپرین) که در آنزمان هنوز در دولینا زندگی می کرد، بعنوان کاپیتالیست دستگیر شده و بعدها در یک زندان روسی از دنیا رفت. مادرِ سیمون برای ادامه زندگی به لِوُو نزد او و سیلا رفت.

سیمون مجبور شده بود به یک مقام رسمی رشوه بدهد تا از تبعید شدن خود مطابق بند ۱۱ (که تمام متخصصین و روشنفکران یهودی را از زندگی در محدوده  ۱۰۰ کیلومتری متصرفات شوروی منع می کرد) جلوگیری کند تا اینکه نازی ها در ژوئن ۱۹۴۱ حمله خود را آغاز کردند. در پی سردیِ روابط میان شوروی و آلمان نازی، در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ آلمان با حمله سریع برق آسا با زرهی و تانک با اشغال نیمه شرقی لهستان، مقدمات حمله به خاک کشور شوروی را فراهم کرد.

طبق گفته های ویزنتال، او در سال‌های ۱۹۴۳ و ۱۹۴۴ به گروه‌های جنگی پارتیزانی منتسب به کمونیست‌های طرفدار اتحاد جماهیر پیوسته و علیه آلمانی‌ها وارد فعالیت شده بود. بر حسب تقریرات ویزنتال، وی در فوریه ۱۹۴۴ بالأخره توسط نازی‌ها دستگیر شد. براساس زندگینامه ویزنتال، سیمون پس از دست‌گیری توسط آلمانی‌ها و رسیدن به اردوگاه کار اجباری با زدن شاهرگ دست خود، قصد خودکشی داشته است؛ اما پزشکان آلمانی جان وی را نجات می‌دهند و او تا سال ۱۹۴۵ که توسط ارتش آمریکا آزاد می‌شود، در اردوگاه کار اجباری در اتریش مشغول به‌فعالیت بوده است.

شکارچی نازی‌ها:

ویزنتال در ۵ می سال ۱۹۴۵ توسط ارتش آمریکا از اردوگاه های کار اجباری آزاد می شود. پس از جنگ‌ جهانی، وی در دفتر سازمان راهبرد CIA و سپس در بخش ضدجاسوسی ارتش آمریکا موسوم به CIC مشغول به‌فعالیت شده و همچنین در دوره‌ای از زندگی خود، نائب‌رئیس کمیته مرکزی یهودیان در منطقه تحت کنترل آمریکا در اتریش بوده است. ویزنتال سال‌های عمر خود پس از آزادی را وقف تلاش برای مستندسازی از وضعیت یهودیان در اردوگاه‌های نازی‌ها و تعقیب و دستگیری آن‌ها کرد.

مرکز اسناد یهود در لینز:

ویزنتال همواره برای توجیه کار خود می‌گفت که «می‌خواهم مردم بدانند که نازی‌ها نمی‌توانند میلیون‌ها انسان را بکشند و سپس به‌راحتی فرار کنند». به‌همین جهت در سال ۱۹۴۷ وی و سی نفر دیگر بصورت داوطلبانه مرکز اسناد یهود را در لینزِ اتریش افتتاح کردند؛ تا در دادگاه‌هایی که در آینده تشکیل می‌شد، آلمان‌ها را مورد محاکمه قرار دهند .با این حال، به‌خاطر فشارهای جنگ‌ سرد و بالاگرفتن درگیری میان دو ابر قدرت آن دوران – یعنی شوروی و آمریکا-،  مسئله محاکمه آلمانی‌ها در گذر زمان رو به فراموشی نهاد و به‌همین سبب این مرکز در سال ۱۹۵۴ تعطیل شد. بنابر نقل مرکز ویزنتال، تمامی مدارک مرکز اسناد یهودی به‌جز یک پرونده که مربوط به آیشمن بود – و در مراحل نهایی قرار داشت – به موزه ید واشم انتقال یافت.

دستگیری آدولف آیشمن:

دستگیری آدولف آیشمن را بزرگترین دستاورد سیمون ویزنتال (در دورانی که خود را ملقب به شکارچی نازی‌ها کرده بود)  می‌دانند. آیشمن به‌رهبری اس.اس‌های نازیست برای دستگیری یهودیان معروف بوده است. وی در ماه می ۱۹۶۰ توسط عوامل اسرائیل در آرژانتین ربوده و پس از محاکمه در سال ۱۹۶۲ در تل‌آویو به‌ دار آویخته شد.

مرکز اسناد یهود در وین:

براساس آنچه که مرکز سیمون ویزنتال در مورد زندگی وی نوشته است، دست‌گیری آیشمن بر اساس اطلاعات ویزنتال سبب شد تا او دوباره امید خود را برای بازگشایی مرکز اسناد یهودی به‌دست آورد و این‌بار شهر وین بود که مرکز جمع‌آوری اسناد یهود علیه نازی‌ها را میزبانی می‌کرد. این مرکز بر خلاف مرکز بعدی ویزنتال که تأسیس شد، تنها از چهار اتاق تشکیل می‌شد و به بررسی اسنادی که برای ویزنتال فرستاده می‌شد، می‌پرداخت. بر اساس این اسناد، بیش از نود هزار نیروی نازی در کشتار یهودیان دست داشتند؛ که باید محاکمه می‌شدند. تلاش ویزنتال با همکاری دولت‌های اسرائیل، اتریش، آلمان‌غربی و ایالات‌متحده آمریکا همراه بود و او موفق شد تا ۱۱۰۰ نفر از افراد متهم در قضیه هولوکاست را دستگیر و مورد محاکمه قرار دهد.

مرکز اسناد یهود در وین، روزبه‌روز گسترش می‌یافت و به این ترتیب ویزنتال به این نتیجه رسید تا محل کار خود را تغییر دهد. بر این اساس، ویزنتال به ایالات‌متحده سفر کرد و در سال ۱۹۷۷ مرکز سیمون ویزنتال را در شهر لس‌آنجلس در ایالت کالیفرنیا تأسیس کرد.

مرکز سیمون ویزنتال در آمریکا:

مرکز سیمون ویزنتال در سال ۱۹۷۷ در آمریکا تأسیس گردید. یکی از مأموریت های اصلی این سازمان صهیونیستی جاسوسی در بسیاری از کشورها و پیدا کردن اشخاصی است که احتمال می دهند در جنگ جهانی دوم در ارتش آلمان حضور داشته اند. این سازمان صهیونیستی پس از پیدا کردن این اشخاص، برای آنها دادگاه تشکیل می دهد.

به گفته این سازمان صهیونیستی «مرکز سایمون ویزنتال یک سازمان یهودی مدافع حقوق بشر است که در راستای مبارزه با احساسات یهودستیزانه، نفرت و تروریسم، ترویج حقوق و کرامت انسانی فعالیت کرده و با حمایت از اسرائیل، از امنیت یهودیان جهان دفاع می کند. این مرکز در تلاش است تا آموزه های وقایع تاریخی مانند هولوکاست را به نسل های بعد انتقال دهد.»

حسب این ادعا، بنیاد ویزنتال فعالیت‌های خود را در چهار زمینه کلی گرامیداشت یاد و خاطره کشته‌شدگان هولوکاست، رشد و پرورش روحیه تساهل و تسامح و ایجاد تعامل متقابل بین گروه‌ها و اقلیت‌ها، ارائه آموزش لازم پیرامون مسائل اجتماعی و مقابله با نژادپرستی، بیگانه‌گریزی و نسل‌کشی، پیگیری می‌کند.

برای پیگیری این برنامه‌ها، سیمون ویزنتال فعالیت‌های گسترده‌ای نظیر تعقیب جنایتکاران نازی، تأسیس موزه، ارائه کمک‌های خیریه، احداث کتاب‌خانه و تهیه فیلم را به مرحله اجرا درمی‌آورد. رایزنی‌های این سازمان با شخصیت‌ها و نهادهای تأثیرگذار در آمریکا و همچنین لابی‌های مختلف آن در سطح جهان، در زمره فعالیت‌های پراکنده این سازمان محسوب می‌شوند. برای نمونه، از سال ۲۰۰۴ ویزنتال تلاش کرده تا ضمن رایزنی با شخصیت‌های مختلف سیاسی در کشورهای مختلف جهان، این هدف را محقق سازد که «انجام هرگونه عملیات انتحاری در زمره جنایت علیه بشریت محسوب می‌شود». سیمون ویزنتال، ضمناً هم‌راستا با سایر سازمان‌های مهم یهودی آمریکا، مانند بنای بریث، کمیته توزیع مشترک یهودیان آمریکا و کنفرانس سران مهم‌ترین سازمان‌های یهودی آمریکا، در رایزنی‌های مختلف برای تحقق سازش فلسطینیان با اسرائیل، همکاری می‌کند.

طبق ادعاهای این سازمان صهیونیستی، صهیونیست های بسیاری در آمریکا عضو رسمی سیمون ویزنتال هستند. این سازمان در اینباره می نویسد: «در حدود ۴۰۰ هزار خانواده تحت پوشش ما قرار دارد. از اینرو ما یک سازمان غیردولتی (NGO) مهم بوده و توانسته ایم اعتبار خود را در مقابل نهادهایی مانند سازمان ملل متحد، یونسکو، سازمان امنیت و همکاری اروپا، سازمان کشورهای آمریکایی (OAS)، پارلمان آمریکای لاتین (PARLATINO) و شورای اروپا به اثبات برسانیم.»

دفتر مرکزی این سازمان صهیونیستی در لس آنجلس قرار داشته و سایر دفاتر متعدد آن در نیویورک، تورنتو، میامی، شیکاگو، پاریس، بوئنوس آیرس، و بیت المقدس دایر گردیده است. رئیس این سازمان صهیونیستی را در حال حاضر خاخام ماروین هایر و معاونت آن را خاخام آبراهام کوپر بر عهده دارند.

مراکز تحت‌نظر بنیاد سیمون ویزنتال:

• موزه بردباری؛ لس‌آنجلس

بخش آموزشی مرکز سیمون ویزنتال که در سال ۱۹۹۳ در لس‌آنجلس تأسیس شد، امروزه نام موزه بردباری را بر خود نهاده است و بنابر گفته‌های این مرکز در راستای مقابله با تعصب و نژادپرستی فعالیت می‌کند. این موزه، سالانه ۳۵۰ هزار نفر بازدیدکننده دارد؛ که از این میان، ۱۵۰ هزار نفر آن را دانش‌آموزان تشکیل می‌دهند. کار ویژه موزه لس‌آنجلس، آموزش گام‌به‌گام سعه‌صدر و بردباری علیه نژادپرستی عنوان شده و به‌بیان دیگر، این موزه در پی آموزش نقش تعصب و نژادپرستی در شکل‌گیری و ادامه روند هولوکاست در دو شکل تاریخی و معاصر است.

• موزه بردباری؛ بیت‌المقدس

مسائل مهم و روز جهان، از دیدگاه مردم یهود مثل یهودستیزی جهانی، افراط‌گرایی، تقویت اتحاد و احترام میان یهودیان و… وظیفه اصلی موزه بردباری شعبه بیت‌المقدس است. بر این اساس، موزه بیت‌المقدس بنیاد سیمون ویزنتال، در پی آن است تا به شهروندان سرزمین‌های اشغالی بیاموزد که اصلی‌ترین تهدید موجودیت رژیم صهیونیستی، یک قدرت خارجی نیست؛ بلکه شکاف داخلی است و بنابراین وحدت یهودی یک شعار صرف نیست، بلکه رمز بقا و پایداری ملت یهود در قرن ۲۱ است. موزه بیت‌المقدس، در ابعاد سه هکتاری خود دارای دو سالن موزه مجزا؛ یکی برای بزرگ‌سالان و یکی برای کودکان، یک مرکز کنفرانس بین‌المللی و یک تالار بزرگ است. نکته جالب این‌جاست که بنای موزه بیت‌المقدس بنیاد سیمون ویزنتال بر روی قبرستان مسلمانان قرار دارد.

• موزه بردباری؛ نیویورک

موزه نیویورک که در قلب منطقه منهتن بنا شده، همچون سایر موزه‌های بنیاد سیمون ویزنتال با هدف جلب توجه مردم به واقعه هولوکاست و مظلومیت تاریخی یهود ساخته شده است. در این موزه نیز نمایشگاه‌ها، فیلم‌ها و کارگاه‌های آموزشی مبارزه با یهودستیزی جریان دارد و علاوه‌بر این‌ها، موزه نیویورک دارای یک مرکز چندرسانه‌ای حرفه‌ای نیز هست.

• مرکز تبادل دانشگاهی

بنیاد سیمون ویزنتال، همچنین دارای یک مرکز تبادل علمی دانشجویی بدین معناست که با ارتباط گرفتن با دانشجویان، کارمندان و اساتید دانشگاهی به آن‌ها در آگاهی بخشی در موضوعات یهودستیزی، تروریسم، نژادپرستی و حقوق‌بشر کمک می‌کند. این مرکز با وجود پشتوانه قوی دولت اسرائیل، در تمامی دانشگاه‌های ایالات‌متحده دارای پایگاه است و در حال تثبیت خود بعنوان یک مرکز چند ملیتی فعالان حقوق‌بشری طرفداران قوم یهود است.

• مرکز دیجیتالی ضدتروریسم

مرکز دیجیتالی ضدتروریسم بنیاد سیمون ویزنتال، چیزی شبیه به‌ یک دانشگاه مجازی‌ست. این مرکز با تمرکز بر ده‌ها هزار وب‌سایت در سراسر جهان، به‌ شناسایی مراکز آموزش اینترنتی فعالیت‌های ضد یهود می‌پردازد و سعی در مسدودسازی آن با تماس و تعامل با عرضه‌کنندگان سرورهای مرکزی دارد. گزارش‌های سالانه مرکز دیجیتالی ضدتروریسم، همواره از خواندنی‌ترین گزارش عملکردهای بنیاد ویزنتال است.

• مجله InMotion

بنیاد سیمون ویزنتال، دارای یک نشریه اختصاصی به‌نام InMotion نیز هست که برای اعضای این مرکز و هم‌چنین مقامات دولتی و اعضای رسانه‌ها ارسال می‌شود. این نشریه جزئیات دستورکار عمل اجتماعی گسترده این مرکز و برنامه‌های آن در سراسر جهان را نمایه می‌کند.

• مرکز ساخت فیلم موریا

بنیاد سیمون ویزنتال دارای مرکز ساخت فیلم و مستند موریا (با هدف به اشتراک گذاشتن تاریخ ۳۵۰۰ ساله یهود) است. این بخش علاوه‌بر تولید فیلم‌ها و مستندات، در حوزه تئاتر و آموزش آن نیز ورود پیدا کرده است. مرکز فیلم موریا تاکنون یازده فیلم ساخته است که از این تعداد، دو فیلم راه طولانی تا خانه (۱۹۹۷) و نسل‌کشی (۱۹۸۱) جایزه اسکار بهترین مستندهای جهانی را دریافت کرده‌اند. بازیگران مشهور هالیوودی مثل الیزابت تیلور، اورسن ولز، بن کینگزلی، مایکل داگلاس، داستین هافمن، نیکول کیدمن، مورگان فریمن، کریستوف والتز، آن بنکرافت و ساندرا بولاک معمولاً شخصیت‌های اصلی این مستندات و فیلم‌ها را به خود اختصاص داده‌اند. علاوه‌بر مرکز فیلم موریا، قسمت اعظم آن‌چه که از سیمون ویزنتال در جهان امروز چهره‌ای کرامتمند و حساس به حقوق‌بشر ساخته است را می‌توان به تلاش‌های مستقیم هالیوود مرتبط دانست. بی‌جهت نیست که در طی سه‌دهه گذشته، بیش از ده فیلم با محوریت شخصیت ویزنتال ساخته شده است.

در پیِ یوزف منگله:

ویزنتال در روند تلاش‌هایش برای شکار نازی ها، حتی پای یوزف منگله، افسر نازی (معروف به فرشته مرگ) و دکتر اردوگاه آشویتس را به‌میان کشید و بارها مدعی شد که رد او را در پرو، شیلی، اسپانیا و یونان زده است. اما هر بار منگله غیب شده. ویزنتال در سال ۱۹۸۲ برای دستگیری منگله یک جایزه صد هزار دلاری گذاشت و در سال ۱۹۸۵ حتی مدعی شد که منگله را در پاراگوئه پیدا کرده است؛ اما نکته جالب این بود که تنها چند ماه بعد مشخص شد که منگله در سال ۱۹۷۹ به‌صورت ناشناس در برزیل درگذشته است.

 
یوزف منگله: جراح نابغه و دیوانه نازی که پس از جنگ جهانی دوم به خاطر ترس از محاکمه شدن به خاطر جنایاتش، به برزیل فرار کرده است. او درصدد است تا از دانشش برای خلق هیتلرهای جدید و احیای نسل آریایی استفاده کند.

شخصیتِ یوزف منگله براساس شخصیتِ واقعیِ دکتر یوزف منگله، دکترِ اردوگاه آشوویتس در زمان جنگ جهانی دوم است.
 

تولد و خانواده:

یوزف منگله در تاریخ ۱۶ مارس ۱۹۱۱ در یک خانواده سرشناس آلمانی در شهر گونزبورگ در ایالت باواریا متولد شد. پدرش کارل و مادرش والبورگا نام داشتند. یوزف بزرگترین فرزند خانواده بود و ۲ برادر کوچکتر به نامهای کارل و آلوئیس نیز داشت. کارل پدر یوزف دارای یک کارخانه به نام “کارخانه منگله و پسران” بود که به تولید ماشین آلات صنعتی تولید کشاورزی و آسیاب صنعتی میپرداخت.

تحصیلات و ازدواج:

در سال ۱۹۳۵ یوزف منگله موفق به دریافت بورس دکترا از دانشکده انسان شناسی دانشگاه مونیخ شد. منگله در ژانویه ۱۹۳۷ در موسسه تحقیقاتی زیست شناسی وراثت و بهداشت نژادی در فرانکفورت به عنوان دستیار دکتر اوتمار فرایهر فون ورشوئر که یکی از محققین برجسته آلمانی در خصوص علم وراثت و به خصوص تحقیقات در خصوص دوقلوهای همسان بود، منصوب شد. علاوه بر دکتر اوتمار، منگله زیر نظر تئودور مولیسون و اوژن فیشر که به مطالعه و انجام آزمایشات پزشکی در میان قبایل هرور در نامیبیا نیز مشغول شد. در تاریخ ۲۸ جولای ۱۹۳۹ منگله با ایرن شونبین که در زمان تحصیل در دانشگاه لایپزیگ با او آشنا شده بود ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک فرزند پسر به نام رولف بود که در ۱۱ مارس ۱۹۴۱ متولد شد.

عضویت در جزب نازی:

در سال ۱۹۳۷ منگله به عضویت حزب نازی درآمد و در سال ۱۹۳۸ موفق به دریافت مدرک دکترا خود شد و در همان سال نیز به عضویت اس اس درآمد. منگله در سال ۱۹۴۰ به خدمت سربازی رفت و سپس داوطلب انجام خدمات پزشکی در وافن اس اس گردید. در تاریخ ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ آدولف هیتلر دستور حمله به اتحاد شوروی را صادر نمود و در ماه بعد یوزف منگله به دلیل شجاعت در جبهه اکرائین موفق به دریافت نشان صلیب آهن درجه یک گردید. در ژانویه ۱۹۴۲ و زمانیکه او در لشگر وایکینگ اس اس خدمت می کرد موفق شد ۲ سرباز آلمانی را در پشت خطوط ارتش سرخ از یک تانک مشتعل خارج نماید و به همین دلیل به دریافت صلیب آهن درجه یک مفتخر شد. اندکی بعد او در جبهه زخمی شد و از آنجائی که به دلیل این جراحت از رزم معاف شده بود به اداره نژاد و تجدید سکونت در برلین اعزام گردید و در آنجا به کار مشغول شد. منگله در این زمان مجددا شروع به همکاری با دکتر ورشوئر نمود که در برلین در انستیتو تحقیقاتی قیصر ویلهلم دوم در زمینه انسان شناسی و ژنتیک انسانی و علم اصلاح ژنتیک مشغول به کار بود.

خدمت در اردوگاه آشوویتس:

در آوریل ۱۹۴۳ منگله به درجه سروانی ارتقا یافت و اندکی بعد مامور به خدمت در اردوگاه آشوویتس گردید. اردوگاه مشهور آشویتس در ۲۸۰ کیلومتری جنوب ورشویِ لهستان، جایی است که در آن هزاران یهودی در طی جنگ جهانی در اتاق‌های گاز کشته شدند. منگله در ماه می ۱۹۴۳ به جای یک دکتر دیگر که در اردوگاه بیرکنائو خدمت می کرد و بیمار شده بود منصوب شد (اردوگاه بیرکنائو در جوار اردوگاه آشوویتس ساخته شده بود). در ۲۴ ماه می ۱۹۴۳ منگله به عنوان افسر پزشک اردوگاه کولی ها در اردوگاه های بیرکنائو و آشوویتس منصوب شد. در آگوست ۱۹۴۴ این اردوگاه برچیده شد و تمام ساکنان آن با گاز کشته شدند. منگله سپس به ریاست افسران پزشک در درمانگاه اصلی بیرکنائو منصوب شد، اما هرگز بر خلاف تصور به ریاست افسران پزشک آشوویتس منصوب نگردید و فرمانده ارشد او یک افسر اس اس به نام ادوارد ویرتس بود.

او در طول ۲۱ ماهی که در اردوگاه آشوویتس خدمت نمود توسط ساکنان اردوگاه با لقب فرشته سفید خوانده می شد، زیرا وقتی در روی پله های اداره خود قرار می گرفت و به انتخاب و نظارت و بیرون کشیدن افراد منتخب خود از میان افراد تازه وارد می پرداخت، کت سفیدی می پوشید. منگله شیوه برخورد با افراد تازه وارد را تغییر داد و به همراه دیگر پزشکان اردوگاه آشوویتس به محض ورود افراد تازه وارد با آنان مواجه می شد. در این اولین نگاه او و پزشکان دیگر تشخیص می دادند که چه کسانی باید برای کار اجباری نگه داشته شوند و چه کسانی باید بلافاصله به اتاق های گاز اعزام شوند. او در این زمان شروع به جستجوی دوقلوهای همسان برای آزمایشات خود می کرد و به محض ورود افراد تازه وارد اعلام می کرد: «دوقلوها بیرون! دوقلوها یک قدم جلو!» براساس اظهارات یکی از دستیارانش منگله با این جملات چنان نیروی زیادی می گرفت که من فکر می کردم او دیوانه است. او یک صف از کودکان در بلوکی که مختص کودکان بود تشکیل می داد و آنان را به اتاق های گاز هدایت می کرد. یکی از نجات یافتگان می گوید او در این زمان می گفت: «من قدرت هستم.»

زمانی که به او گزارش شد در یکی از بلوک ها شپش دیده شده است، منگله دستور داد تا تمام ۷۵۰ زنی را که در خوابگاه های این بلوک نگهداری می شدند را با گاز کشتند.

آزمایشات انسانی:

دکتر یوزف منگله از زندانیان اردوگاه آشوویتس برای ادامه مطالعات خود در زمینه وراثت استفاده می کرد. به این گونه اعمال آزمایشات انسانی گفته می شود. آنچه بیش از همه برای او جالب بود دوقلوهای همسان بود که به محض ورود زندانیان تازه انتخاب شده و در خوابگاه های ویژه اسکان داده می شدند. او دو یهودی به نامهای دکتر برتولد اپستین که متخصص طب اطفال بود و میکولوس نیژلی که یک پاتولوژیست مجارستانی بود را به عنوان دستیاران خود انتخاب نمود.

دکتر اپستین به منگله پیشنهاد کرد که اقدام به مطالعه بیماری سرطان دهان که به خصوص در میان کودکان اردوگاه شیوع یافته بود نمایند. در حالی که علت بیماری سرطان دهان نامعلوم بود، مشخص شده بود که سوتغذیه و ضعف سیستم دفاعی بدن نتیجه این بیماری می باشد. بیماریهای دیگری مانند سرخک و سل نیز به سرعت گسترش یافت.

یکی از آزمایشات دکتر یوزف منگله تغییر رنگ چشم به وسیله تزریق مواد شیمیائی به درون چشم کودکان، قطع اعضای مختلف آنان و جراحی های دیگر بود. یکی از شاهدان عینی به نام رنا گیلیزن به ذکر جزئیات آزمایشات منگله در اکتبر ۱۹۴۳ بر روی زندانیان زن میپردازد. منگله بر روی دخترانی که انتخاب نموده بود اقدام به انجام آزمایشاتی در خصوص عقیم سازی و شوک درمانی می کرد. بیشتر این قربانیان بر اثر این آزمایشات و یا در نتیجه عفونت ناشی از آن مردند. یک نمونه از این گونه آزمایشات این چنین شرح داده شده است:

«ابتدا دستیاران دکتر یوزف منگله ۱۴ جفت از دوقلوهای همسان را گردآوری نمودند و سپس دکتر یوزف منگله آنان را بیهوش نمود و سپس اقدام به تزریق کلورفورم به داخل قلب آنان نمود و همه آنان در دم جان سپردند. منگله سپس اقدام به کالبد شکافی آنان نمود …»

بعضی اوقات کسانی که سوژه تحقیقاتی منگله می شدند از غذائی بهتر نسبت به دیگر زندانیان برخوردار بودند و از رفتن به اتاق های گاز ایمن بودند، اما بیشتر کسانی که توسط منگله مورد آزمایش قرار می گرفتند کشته می شدند. او زمانی که  کودکان مورد آزمایش خود را ویزیت می کرد خود را عمو منگله معرفی می کرد و به آنان شکلات میداد. منگله گاهی اوقان زنان باردار را جستجو می کرد و اقدام به زنده شکافی آنان می نمود. ۲ نویسنده به نامهای لوسیت ماتالون و شیلا کوهن در کتابی به نام کودکان در آتش می نویسند که حدودا تعداد ۱۵۰۰ جفت دوقلو در طول جنگ دوم جهانی وارد آشویتس شدند و تا دهه ۱۹۸۰  فقط تعداد ۱۰۰ جفت از آنان یافت شدند. بسیاری از این افراد روش دوستانه دکتر منگله و شکلات هایش را به یاد می آوردند. او تنها ظرف یک شب تعداد ۱۴ دوقلو را به تنهائی کشت.

در سال ۱۹۶۰ هانس سدلمایر (دوست صمیمی و مشاور خانوادگی منگله) از آسانسیون در پاراگوئه به اروپا بازگشت و با خود یک اعلامیه از طرف دکتر یوزف منگله آورده بود که منگله در آن ادعا نموده بود که من شخصا نه کسی را نکشتم و نه به کسی آسیب وارد کرده ام و نه به کسی صدمه جسمانی وارد کرده ام. منگله مکررا اصرا می کرد که او هیچ جنایتی مرتکب نشده است و در مقابل خود را قربانی یک بی عدالتی بزرگ معرفی می کرد.

در ۲۷ ژانویه ۱۹۴۵ نیروهای اس اس اردوگاه آوویتس را ترک نمودند و منگله به اردوگاه گراس روزن در سیلیسی جنوبی متقل شد و به عنوان پزشک مشغول بکار شد، اما در پایان ماه فوریه به دلیل پیشروی ارتش سرخ اردوگاه گراس روزن نیز منحل شد. منگله برای مدت زمانی کوتاه در اردوگاه های دیگر به کار پرداخت و در تاریخ ۲ ماه می به واحد درمانی ورماخت که توسط هانس اتو کاهلر رهبری می شد پیوست. این واحد رزمی به شکلی شتابزده از بوهمیا در مقابل ارتش سرخ عقب نشینی نمود تا از اسارت به دست روسها اجتناب نماید. سرانجام این واحد توسط آمریکائی ها به اسارت گرفته شد.

فرار از آلمان:

منگله ابتدا خود را با اوراق جعلی فریتز هولمن معرفی نمود. از جولای ۱۹۴۵ تا ماه می ۱۹۴۹ او به عنوان یک کارگر مزرعه در یک روستای کوچک در نزدیکی روزنهایم در باواریا به کار مشغول شد. او در این زمان با همسرش و دوست قدیمی خود هانس سیدلمار در ارتباط بود.

هانس سیدلمار مقدمات فرار منگله از طریق بندر جنوا در ایتالیا با نام جعلی هلموت گریگور به آرژانتین را فراهم نمود. همچنین احتمال می رود در صورت وجود شبکه ای به نام اودسا، منگله توسط این شبکه برای فرار کمک دریافت نموده باشد. آرژانتین در آمریکای لاتین به یکی از کشورهای مهم برای گریز نازی‌ها به آن، در پایان جنگ جهانی دوم، مبدل شده بود و شماری از بلندپایه‌ترین مقامات حزب و حکومت نازی در این کشور پنهان شده بودند. گریز سران نازی برای جلوگیری از محاکمه آنها به جرم جنایت جنگی بود تا به سرنوشت بسیاری دیگر که به دام افتاده و از جمله در دادگاه مشهور نورنبرگ به پای میز محاکمه کشانده شده بودند، دچار نگردند.

منگله در آرژانتین:

در بوئنس آیرس (پایتخت آرژانتین) منگله ابتدا به کار در ساختمان سازی پرداخت و سپس به زودی موفق شد با کمک آلمانی های با نفوذ یک زندگی اشرافی را برای چند سال ادامه دهد. او با هانس اولریخ رودل (خلبان برجسته آلمانی) و نیز آدولف آیشمن (از افسران بلندپایه حزب نازی بود که در جریان جنگ جهانی دوم، دستور فرستادن بسیاری از یهودیان را به “کوره‌های آدم‌سوزی” صادر کرد) ملاقات می نمود. او در سال ۱۹۵۵ اقدام به خرید ۵۰ درصد سهام شرکت داروسازی فدروفارم نمود و در همان سال نیز از همسرش ایرن که در آلمان زندگی می کرد، جدا شد.

در سال ۱۹۵۶ مارتا منگله همسر کارل (برادر جوانتر یوزف منگله) که از کارل جدا شده بود به اتفاق کارل هاینز پسرش که ۱۴ ساله بود، به بوئنس آیرسِ آرژانتین آمد. در ۲۵ جولای ۱۹۵۸ زمانی که یوزف منگله ۴۷ ساله بود با مارتا که همسر سابق برادرش بود ازدواج نمود، اما آنان از این ازدواج صاحب هیچ فرزندی نشدند. پس از ازدواج با مارتا منگله از مهمانخانه شبانه روزی که در آن زندگی می کرد به حومه بوئنس آیرس نقل مکان نمود و تا سال ۱۹۶۰ در آنجا زندگی می کرد.

منگله زمانی که در بوئنس آیرس بود به طور غیرقانونی اقدام به سقط جنین می کرد و حتی یکبار نیز به دلیل مرگ یکی از بیمارانش توسط پلیس بازداشت شد.

منگله در پاراگوئه:

موساد (سازمان اطلاعات اسرائیل) موفق شد در سال ۱۹۶۰میلادی آدولف آیشمن را در عملیاتی متهورانه و موفق در آرژانتین بیابد و او را برای محاکمه به اسرائیل ببرد. آیشمن بعد از محاکمه‌ای طولانی در سال ۱۹۶۲، از جمله به اتهام “جنایت علیه بشریت” و “جنایت علیه قوم یهود” در اسرائیل با چوبه دار اعدام شد تا تنها کسی باشد که در تاریخ اسرائیل اعدام شده است.

منگله در آرژانتین فردی موفق بود و از دستگیری می گریخت، اما زمانی که اخبارِ دستگیری آیشمن توسط موساد و سپس محاکمه و اعدام او را شنید، در سال ۱۹۶۲ آرژانتین را ترک و به پاراگوئه نقل مکان نمود. اسم او در پاسپورتش در هنگام ورود به پاراگوئه جو منگله بود.

اندکی پس از دستگیری آیشمن در ماه می ۱۹۶۰ به دست عوامل موساد، منگله در خانه اش شناسائی شد. ماموران موساد او را در حالی دیدند که توسط ۲ مرد مسلح اسکورت می شد و بسیار محتاطانه رفتار می کرد . تنها مشخصه ظاهری او فاصله بین دو دندان جلویش بود که منگله با گذاشتن سیبیل این مشخصه را پوشانده بود.

عوامل موساد در خصوص اینکه چه زمانی او را بربایند بحث نمودند. آنان به این نتیجه رسیدند که در این زمان نمی توانند یک عملیات مشابه عملیات ربودن آیشمن را انجام دهند. ایزر هارل رئیس بخش اجرائی سرویس مخفی اسرائیل از ۱۹۵۲ تا ۱۹۶۳ شخصا بر عملیات ربودن آیشمن نظارت نمود. زمانی که از او خواسته شد تا در مدت یک هفته ای که هنوز آیشمن در یک خانه امن در حومه بوئنس آیرس نگه داری می شد با اجرای یک عملیات مشابه یوزف منگله را نیز بربایند، ایزر هارل مخالفت نمود و خواستار انتقال سریع آیشمن به اسرائیل شد، زیرا تصور میکرد عملیات دیگری مشابه ربودن آیشمن موجب به خطر افتادن کل عملیات خواهد شد.

منگله احساس می کرد که پاراگوئه امن تر از آرژانتین است، زیرا دیکتاتور آن کشور آلفردو استرائوسنر یک فرد دارای تبار آلمانی بود و از نازیها برای توسعه کشور استفاده می کرد. منگله به حومه شهر هوهنائو نقل مکان نمود که دارای یک جمعیت آلمانی کوچک بود.

منگله در برزیل:

براساس اظهارات یک مقام موساد، اخباری مبنی بر حضور منگله در برزیل به موساد رسید اما به دلیل وقوع جنگ شش روزه در سال ۱۹۶۷ موساد مجبور شد تا تمام انرژی خود را برای این جنگ بکار گیرد. پس از جنگ نیز اسرائیل تصمیم گرفت تا ضمن ایجاد روابط دیپلماتیک با پاراگوئه اقدام به گشایش سفارت در آسانسیون نماید و این مسئله به اسرائیل اجازه می داد تا منگله را تحت پیگرد قانونی قرار دهد.

در همان سال منگله به شهر نووا اروپا در فاصله ۲۰۰ کیلومتری شهر سائوپائولو (بزرگترین شهر برزیل) نقل مکان نمود. منگله که دچار جنون پارانویا شده بود، به یک مزرعه رفت و یک برج دیده بانی در آن ساخت که می توانست از آنجا تا مسافت های دور را ببیند. او که از سرنوشت آیشمن به شدت ترسیده بود، تعداد زیادی سگ برای محافظت از خود نگه می داشت.

این شهر دارای یک جامعه از آورگان مجارستانی و چک بود و فردی به نام گیتا اشتامر به عنوان مدیر مزرعه برای منگله کار می کرد. در این زمان منگله در امنیت بود، اما زمانی که ارتباط منگله با خانواده اشتامر قطع شد، هانس اولریخ رودل و ولفگانگ گرهارد به منگله پیشنهاد دادند تا به بولیوی نقل مکان نماید و با کلاوس باربی ارتباط یابد، اما منگله این پیشنهاد را رد نمود. او سپس به یک خانه ییلاقی در حومه سائوپائولو نقل مکان نمود. در سال ۱۹۷۷ رولف تنها پسر منگله که هرگز او را ندیده بود به ملاقات پدرش رفت و او را یک نازی غیرپشیمان که هرگز در طول زندگی خود به کسی آسیب نرسانده است، یافت. سلامتی منگله برای سالها هر روز بدتر می شد.

مرگ:

یوزف منگله در تاریخ ۷ فوریه ۱۹۷۹ در ساحل شهر برتیوگا (واقع در ایالت سائوپائولویِ برزیل) در حالی که مشغول شنا بود براثر ایست قلبی در آب خفه شد و درگذشت. او در امبو داس آرتس و با نام ولفگانگ گرهارد که از سال ۱۹۷۶ برای خود انتخاب نموده بود، دفن گردید. او هرگز بخاطر جنایاتش احساس پشیمانی نکرد.

او که توسط متفقین از سال ۱۹۴۴ در لیست سیاه متهمین تحت تعقیب قرار گرفته بود در جریان محاکمات نورنبرگ چندین بار اسمش برده شد، اما مقامات متفقین تصور می کردند او کشته شده است، زیرا همسرش ایرن و خانواده اش به متفقین چنین گفته بودند.

در سال ۱۹۵۸ نام منگله در راهنمای تلفن در بوئنس آیرس دیده شد. در سال ۱۹۵۹ این ظن که او همچنان زنده است تقویت شد، زیرا او در سال ۱۹۵۵ از ایرن جدا شد و در سال ۱۹۵۸ با مارتا ازدواج نمود. بنابراین دولت آلمان غربی حکم بازداشت او را صادر نمود و هانس سیدلمایر مباشر خانوادگی منگله به دادگاه احضار شد و از او پرسیده شد که آیا در فرار منگله از او پشتیبانی نموده است و برای او پول فرستاده است؟ سدلمایر گفت که منگله را ندیده است و برایش حتی یک سکه نیز نفرستاده است. از دیگر سو تحقیقات موساد و افرادی مانند سیمون ویزنتال و بت کلارسفیلد، “فرشته مرگ” را تحت پیگرد قرار داد. آیشمن به بازجویش آهارونی اعتراف نمود که منگله را در کافه ای بی سی در آرژانتین دیده است. آخرین اطلاعات از پنهان شدن منگله در پاراگوئه حکایت داشت.

در سال ۱۹۸۵ هانس سیدلمایر مباشر خانوادگی منگله در یک بار پس از خوردن مقدار زیادی مشروب به دوستش گفت که همچنان با یوزف منگله در ارتباط است. دوست او نیز بلافاصله این مسئله را به اطلاع مقامات رساند. متعاقب آن در ۳۱ ماه می ۱۹۸۵  پلیس آلمان غربی به منزل هانس سیدلمایر وارد شد و آنجا را تفتیش نمود. در این تفتیش یک دفترچه آدرس که در یک مکان مخفی پنهان شده بود به همراه مقادیر زیادی نامه از یوزف منگله یافت شد و مشخص گردید که همسر سیدلمایر بصورت پنهانی با منگله توسط نامه در ارتباط بوده و دل به او باخته است. در دفترچه آدرس یک نشانی در برتیوگا یافته شد. پس از مراجعه مقامات به این آدرس که یک خانواده آلمانی در آن زندگی می کرد، این خانواده اعتراف نمود که منگله در حین شنا غرق شده است. پس از نبش قبر مقامات در تاریخ ۶ ژوئن ۱۹۸۵ اعلام کردند که این استخوانها به منگله تعلق دارد. از دیگر سو رولف منگله بیانیه ای صادر نمود که در آن اعلام شده بود بدون شک این استخوان ها متعلق به پدرش می باشد.

در سال ۱۹۹۲ آزمایشات DNA مشخص ساخت که این استخوانها متعلق به یوزف منگله که ۳۴ سال از دستگیری فرار نمود می باشد. پس از انجام آزمایشات در پزشکی قانونی سائوپائولو دولت برزیل کوشش نمود تا بقایای یوزف منگله را به آلمان بازگرداند، اما خانواده منگله از پذیرفتن این که این استخوانها به منگله تعلق دارد سرباز زدند و این استخوانها در انبار پزشکی قانونی باقی ماند.

در تاریخ ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۷ موزه هلوکاست ایالات متحده آمریکا ۸ عکس از یوزف منگله را که در آشوویتس گرفته شده بود، منتشر نمود. این عکسها موجب شد این ادعا که او در آشوویتس حضور داشته است سندیت یابد. در فوریه ۲۰۱۰ دفتر خاطرات یوزف منگله از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۹ که مشتمل بر نامه های منگله به پسرش رولف و ولفگانگ گرهارد نیز می شد در یک حراجی به فروش گذاشته شد و یک فرد که نخواست نامش فاش شود آن را به مبلغ ۱۳۰ هزار یورو خریداری نمود. این مسئله موجب روز اعتراض هائی به خصوص در میان بازماندگان کشتار دسته جمعی گردید.

 
باری کُهلر: شکارچی جوان نازیها که گروهی از افسران سابق اس اس را که در برزیل قرار ملاقات دارند، ردگیری کرده و مکالمه بین آنها را ضبط می کند. او تصمیم می گیرد تا اطلاعات خود را در اختیار یاکوف لیبرمن قرار دهد، اما در حین صحبتِ تلفنی با او توسط عواملِ منگله به قتل می رسد.

خط سیر داستان:

همچون بسیاری از رمانهای مهیج، “بچه های برزیلی” هم با یک نقشه شیطانی آغاز می شود:

«سپتامبر ۱۹۷۴: نود و چهار مرد، همگی کارمند دولت، همگی در شرف بازنشسته شدن، همگی افراد بی آزار و ناآشنا با یکدیگر، همگی در فهرستِ مرگِ یک مردِ سفیدپوش.»

یاکوف لیبرمن یهودی اتریشی و شکارچی نازی ها که که زندگی‌اش را وقف شناسائی جنایتکارانِ جنگیِ نازی و به دادگاه کشاندن آنان کرده است. او مسئول یک دفتر در وینِ اتریش است که کارش ثبت و مستند کردن جنایات علیه بشریت در واقعه هولوکاست است. او موفق شده بسیاری از جنایتکاران نازی را دستگیر کرده و به پای میز محاکمه بکشاند. او یک مرد تقریبا مسن است که از سلامتی مناسبی برخوردار نیست. همسرش نیز چندین سال قبل از دنیا رفته بنابراین زندگیِ شخصی اش هم آنچنان که باید روبراه نیست. حتی در کارش نیز همه چیز به هم ریخته است. بانکی که او سرمایه دفترش را در آن گذاشته بود، ورشکست شده و او مجبور شده بود به خاطر مشکلات مالی به یک دفتر کوچکتر نقل مکان کند؛ که حتی گنجایش پرونده های او را هم نداشت.

در سپتامبر ۱۹۷۴ مرد جوانی به نام باری کُهلر از سائوپائولویِ برزیل با لیبرمن تماس گرفته و ادعا می کند موفق شده گروهی از افسران سابق اس اس را که در برزیل قرار ملاقات داشتند، ردگیری کرده و مکالمه بین آنها را ضبط کند. او در حین صحبت هایش از دکتر یوزف منگله، دکترِ اردوگاه آشوویتس در زمان جنگ جهانی دوم (که آزمایشات وحشتناکی روی قربانیان خود انجام داده بود) نام می برد. براساس گفته های کُهلر، منگله در حال فعال کردن سازمانِ “کامِرادِن وِرک” برای یک ماموریت عجیب و غریب بود: «اعزام شش نفر از افسرهای سابقِ نازیِ عضو اس.اس. برای کشتن ۹۴ مرد در نقاط مختلف دنیا در تاریخ های مشخص که دارای تعدادی ویژگی مشترک هستند؛ همگی کارمند دولت، همگی شصت و پنج ساله و همگی در شرف بازنشسته شدن.»

قبل از اینکه مکالمه تمام شود، باری کُهلر به قتل می رسد و تلفن قطع می شود. لیبرمن از این تماس تلفنی شگفت زده شده و مردد است که نکند این تماس، یک شوخی و سرِ کاری بوده باشد. او شروع به تحقیق کرده و متوجه می شود قتلهایی که کُهلر درموردشان صحبت کرده بود، در حال به وقوع پیوستن هستند. ادامه تحقیقاتِ لیبرمن در اروپا اطلاعات بیشتری در اختیار او قرار نمی دهد. درحین تلاش برای پی بردن به دلیل قتل این مردان عادی با برخی ویژگیهای مشترک، لیبرمن زمانی که برای سخنرانی به آمریکا سفر کرده تصادفا پی می برد که پسرانِ دو نفر از این مردان کاملا شبیه به هم هستند. با تحقیقات بیشتر کم کم مشخص می شود که هر کدام از این ۹۴ هدف، پسری سیزده ساله دارد؛ یک کپیِ ژنتیکی از “آدولف هیتلر” که توسط منگله شبیه سازی شده اند.

منگله درصدد است تا پیشواهایی جدید برای جنبش نازی در سراسر جهان خلق کرده و “رایش چهارم” را احیا کند. در این راستا، او در تلاش است که مسیرِ زندگی این بَدَل ها، دقیقا شبیه زندگی هیتلر باشد. پدر هر کدام از این بچه ها با زنی که ۲۳ سال از خود جوانتر بود، ازدواج کرده و کشتن آنها نیز تلاشی برای بازسازی مرگ پدرِ خودِ هیتلر بود.

لیبرمن موفق می شود هدف بعدیِ منگله را شناسایی کرده و تصمیم می گیرد به او اخطار بدهد که زندگیش در خطر است. هر چند که منگله قبل از او هدف را یافته و می کشد و سپس با لیبرمن روبه رو می شود. لیبرمن تیر خورده و زخمی می شود، اما منگله توسط سگ های وحشی و خطرناک همان مردی که کشته بود، کشته می شود.

نقشه شیطانیِ دکتر منگله متوقف می شود، اما تا آنزمان هجده تا از بَدَل های هیتلر، پدرانشان را از دست داده بودند. لیبرمن لیست آن ۹۴ بَدَل را از بین می برد تا مبادا هیچ شکارچی نازیِ دیگری به بهانه “کپیِ ژنتیکی از هیتلر بودن”، آن پسران بیگناه و بی آزار بکشد.

رمان با توصیف یکی از بدل های هیتلر که در حالِ نقاشی یک مردِ در حال سخنرانی و جمعیتی که دیوانه وار عاشق او هستند و تشویقش می کنند (همچون صحنه سخنرانی هیتلر در فیلمهای قدیمی)، به پایان می رسد:

«دوباره به نقاشی مشغول شد؛ در دنیای نقاشی همه چیز بهتر به نظر می آمد. کارش را بر روی سکوی خطابه و مردی که روی آن ایستاده بود، متمرکز کرد. سکو چون در انتهای استادیوم واقع بود، کوچک به نظر می رسید. قلم مو کشید و قلم مو کشید و قلم مو کشید. دستش را بالاتر آورد و باز هم قلم مو کشید.

راستی آن مرد چه کسی باید باشد؛ آن مرد که بر سکوی خطابه ایستاده است کیست؟ مسلما باید شخص بسیار مهمی باشد. بسیار مهمتر از یک خواننده یا کمدین؛ وگرنه اینهمه مردم که برای دیدنش نمی رفتند. حتما آن مرد کسی است که آن مردم دیوانه وار عاشقش هستند. مردم حاضرند پول زیادی برای رفتن به استادیوم و دیدن او بدهند، و اگر در میان آنها کسی بود که پول لازم را نداشت، آن مرد او را به رایگان راه می داد. کسی که تا این حد مهربان بود.

پسرک تصویریک دوربین تلویزیونی بر بالای گنبد شفاف کشید و نورافکنهایی را رسم کرد که نورشان به طرف آن مرد متمرکز شده بود. او با قلم مو نقاط و خطوط بسیار ظریفی به جای دهان مردمی که در مکانهای نزدیکتر روی سکوها نشسته بودند، رسم کرد. با آن کار به نظر می آمد که آن مردم در حال هورا کشیدن هستند و احساسات آتشین خود را نسبت به آن مرد بیان می کنند. به او می گفتند که تا چه اندازه او را دوست دارند.

او صورت خرد و بینی نوک تیزش را به کاغذ نزدیک کرد و برای مردمی که در مکانهای دورتر نشسته بودند نیز خطوطی بعنوان دهان کشید. موی صافش دوباره سر خورد و روی پیشانی افتاد. لبش را به دندان گرفت و چشمهای آبی روشنش را بحالت نیمه بسته درآورد و با قلم مو با دقت نقطه هایی را روی صورتهای سکوهای آخر استادیوم رسم کرد. نقطه، نقطه، نقطه.

او صدای هورا کشیدن و غریدن مردم را می شنید. غرشهایی از سر عشق که دائما اوج می گرفت و بلندتر می شد. و بعد صدای سنگین پای کسانی که رژه می رفتند. درست مثل صحنه هایی از فیلمهای قدیمی دوران زمامداری هیتلر.»

بچه های برزیلی بر پرده سینما:

در سال ۱۹۷۸ از روی این رمان فیلمی با همین عنوان (The Boys from Brazil) در سبک علمی–تخیلی، تریلر سیاسی، و مهیج به کارگردانی فرانکلین جی. شافنر ساخته شد. بازیگران این فیلم گریگوری پِک (در نقشِ دکتر منگلهلارنس اولیویر (در نقش یاکوف لیبرمن) و استیو گوتنبرگ (در نقشِ باری کُهلر) بودند. اولیویر که پیش از این با ایفای نقش یک جنایتکار نازی در فیلم دونده ماراتون (جان شله‌زینجر، ۱۹۷۶) درخشیده بود، این بار در نقش یک شکارچی نازی‌ها، الگوبرداری شده از شخصیت واقعی سیمون ویزنتال، ظاهر شد.

عامل اصلی در خاطر ماندن این اقتباس از رمانِ ایرا لوین، نه کارگردانی کُند و متوسط شافنر، بلکه بازی‌های عالی اکثر بازیگران از اولیویرِ سال خورده گرفته تا گوتنبرگِ جوان و تازه‌نفس و موسیقیِ مثل همیشه غیرقابل پیش‌بینیِ جِری گُلداسمیت است.

 

اطلاعات کتاب

• کتاب بچه های برزیلی ترجمه ای است از کتاب The Boys from Brazil (به فارسی: پسران برزیلی) نوشته ایرا لوین که نخستین بار سال ۱۹۷۶ توسط انتشارات Random House در آمریکا منتشر شد.

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

کتاب های مشابه با این کتاب

نئونازیسم در ادبیات داستانی

مهندسی ژنتیک در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.