دانلود کتاب پرواز بر فراز آشیانه فاخته از کن کیسی - لی لی بوک | مرجع دانلود کتاب

سه شنبه , ۲۱ آذر , ۱۳۹۶
رمان و داستان

لی لی بوک | دانلود کتاب,دانلود رایگان کتاب


کانال تلگرام لی لی بوک

سایت آوانامه

دانلود کتاب پرواز بر فراز آشیانه فاخته از کن کیسی
  کتاب پرواز بر فراز آشیانه فاخته از کن کیسی

 

نام کتاب: پرواز بر فراز آشیانه فاخته

نویسنده: کن کیسی

مترجم: سعید باستانی

انتشارات: نیل

سال نشر: ۱۳۵۵

زبان: فارسی

تعداد صفحات: ۳۳۶ صفحه

فرمت: PDF

حجم: ۴٫۷۰ مگابایت

 

خلاصه داستان

زمان: ۱۹۶۳ میلادی

مکان: ایالات متحده آمریکا (ایالت اورگن: شهر سالم)

“مک مورفی” مردی با شخصيت قوی ، آزاد و سركش است که به اتهام ضرب و جرح و قمار محکوم به زندان شده است، اما پس از چندین بار درگیری با تعدادی از زندانیان در اردوگاه کار “پندلتون”، دادگاه رای می دهد که او یک بیمار روانی است. مک مورفی هم که بدش نمی آید دوران محکومیت خود را در یک آسایشگاه روانی و بدون دردسر بگذراند، خود را به دیوانگی می زند. بدین ترتیب به رایِ دادگاه، او را به بیمارستان روانیِ ایالتِ “اورگن” منتقل می کنند.

مک مورفی بلافاصله بعد از ورود به بيمارستان، متوجه فضای مرده و سنگين آنجا می شود. سرپرستاری كه خود بيماری روانی محسوب مي شود، با استفاده از ضعف های باوری و عاطفی بيماران مانند عروسک هايی بر آنها حكم می راند و شخصيتشان را تحت فشارهای شديد روانی قرار می دهد، اما مک مورفی مرديست كه در برابر قوانين به راحتی سر خم نمی كند …

 

معرفی کتاب

One Flew Over the Cuckoo’s Nest (به فارسی: یکی از روی آشیانه فاخته پرید) که با عنوان پرواز بر فراز آشیانه فاخته به فارسی ترجمه شده است، رمانیست نوشته کن کیسی نویسنده آمریکایی، که در سال ۱۹۶۲ منتشر شد.

رمان در بیمارستانی روانی در ایالت اورگن آمریکا می‌گذرد و حاوی نگاهیست به به ساختارهای قدرت در سازمانها. همچنین رمان به نقد مکتب روان‌شناسی رفتارگرایی می‌پردازد و اصول انسانی را می‌ستاید. نویسنده داستان مدتی را به عنوان کارمند بیمارستان روانی در منلو پارک کالیفرنیا سپری کرده بود و نسبت به بیماران روانی احساس همدردی می‌کرد.

مجله تایم این رمان را جزو ۱۰۰ رمان برتر انگلیسی زبان بین سالهای ۱۹۲۳ و ۲۰۰۵ انتخاب کرده‌است.

این رمان ابتدا در سال ۱۹۶۳ بصورت نمایشنامه درآمد، اما برداشت بسیار مشهورتر آن، فیلم One Flew Over the Cuckoo’s Nest است که در سال ۱۹۷۵ با کارگردانی میلوش فورمن و بازی شاهکار جک نیکلسون بر اساس این داستان ساخته شده است. این فیلم برنده ۵ جایزه اسکار شد. این فیلم در ایران با عنوان دیوانه ای از قفس پرید، به نمایش درآمده است.

این رمان داستانِ یک بیمارستان روانی با تعدادی بیمار که از این رو روانی خوانده شده اند که نتوانسته اند خود را با قوانین اجتماع وفق دهند. لذا داوطلبانه یا به اجبار در این بیمارستان بستری هستند که درمان شوند و پذیرای قوانین اجتماع باشند! بخشی از بیمارستان توسط پرستاری دیکتاتور به نام پرستار راچد اداره می شود که به ظاهر تنها سرپرست یک بخش می باشد، اما در عمل کل بیمارستان تحت سلطه اوست و هیچ یک از پرستاران و دکترها نمی توانند برخلاف میل او رفتار کنند. در واقع این مجموعه بازتابی کوچک از اجتماع بزرگی است که درآن به سر می برند. در این میان مریضی در بخش خانم راچد پذیرش می شود که قانون منشا جرم های او را درونی تشخیص داده، لذا باید درمان شود. اما رندال مک مورفیِ تازه وارد بعد از پذیرشش متوجه می شود در این محل اشخاص صرفا تبدیل به ماشن هایی می شوند که طبق یک برنامه باید رفتار کنند همان طور که بیمارستان یا در واقع اجتماع از اون انتظار دارد لذا به مقابله با قوانین و مقررات بیمارستان بر می خیزد تا افراد را متوجه اشتباهشان کند و آنها را به خود واقعیشان نزدیک سازد.

بيمارستان در این رمان استعاره از جامعه ای خودكامه است كه با ظاهرِ دموكرات و باطنِ ديكتاتوری، روح و روان افراد را تحت فشار قرار مي دهد و به حدی بر روی باورها و ترس های آنها كار می كند كه آنها را به نوعی فلج مي كند، به گونه ای كه با همه خودآگاهی جرات انجام كاري را ندارند.

دنیا یک تیمارستان بزرگ است:

در رمان “پرواز بر فراز آشیانه فاخته” نوشته کن کیسی نه تنها شاهد یک داستان بلکه شاهد یک نظریه ی اجتماعی هستیم. در این داستان از دستگاه سخن می رود. دستگاهی که ورودی و خروجی بی انتهاست و از انسان ها فقط جسمی بی روح و احساس باقی می گذارد. انسان هایی که نیاز به منجی دارند. و دقیقا اینجاست که داستان آغاز می شود، درست وقتی که مک مورفی این منجی سرخ موی وارد ماجرا می شود.

کن کیسی در این داستان به عمیق ترین لایه های روحی شخصیت های داستان خود می پردازد و از دل تک تک آن ها قهرمان ها و انسان های منفوری خلق می کند که بازتاب دهنده ی جهان واقعی است. از نوشته ی او می توان درک کرد که منظورش تنها تیمارستان نبوده است. کیسی دستگاه را به کل جهان مدرن نسبت می دهد.

البته پیش از هر چیز نباید از یاد ببریم که این رمان در سال ۱۹۶۲ نوشته شده است. یعنی مصادف با حمله به کوبا، جنگ سرد و از بین رفتن منابع کلان مالی و جان باختن بسیاری از مردم بی دفاع. جنگ سرد رقابت ابر قدرت ها را باعث شد که هر کدام دیگری را به نابودی تهدید می کرد. آنها با کشف سلاح های شیمیایی و اتمی خطر مرگ را نه تنها برای رقبایشان بلکه برای کل کره زمین فراهم کردند. محو کره زمین خودش موضوع هولناکی بود که یک لحظه اندیشیدن به آن ممکن بود فرد را به جنون بکشاند. ابرقدرت ها مدام سلاح های شیمایی و اتمی شان را در منطقه هایی دور از دست امتحان می کردند تا دشمن را به وحشت بیندازند و خواب را از کره خاکی بزدایند.

عملیات بمباران هیروشیما درست در ساعت هشت و پانزده دقیقه صبح روز ششم اوت ۱۹۴۵ صورت گرفته بود و نزدیک به دویست و بیست هزار نفر در همان روز جان خود را از دست دادند. یعنی حدود ۱۶ سال پیش از نوشتن این رمان.

حساس ترین روزهای جنگ سرد در پاییز سال ۱۹۶۲ تجربه شد. سالی که این کتاب به انتشار درآمد. روزهایی که همگی منتظر یک جنگ جهانی وحشتناک بودند و این بار جنگ با سلاح های نابودگر اتمی آغاز می شد. به رغم هشدار جان اف. کندی (رئیس جمهور وقت امریکا)، اتحاد شوروی سکوهای اتمی خود را در نزدیکی کوبا مستقر کرد. آمریکا با یک محاصره دریایی به این اقدام واکنش نشان داد. زیر دریایی ها و کشتی های جنگی دو طرف مترصد حمله بودند. به نظر می رسید جنگ اتمی آغاز شده است. در چنین بحران هایی است که “پرواز بر فراز آشیانه فاخته” نوشته می شود. این رمان سوال های مهمی را مطرح کرد از جمله اینکه:

• مرز دیوانگی و عقل کدام است؟

• و آیا نباید گفت امور جهان و طبیعت به دست یک مشت دیوانه زنجیری افتاده که با توسل به زور و قدرت بر همگان حکومت می کنند؟

“پرواز بر فراز آشیانه فاخته”، رمانی است که از چشم اندازی دیگر، بازتاب دیوانگی جنون آسای ابر قدرت ها، برای تخریب، جنگ و نابودی کره زمین است. “پرواز بر فراز آشیانه فاخته” روایت فراموش نشدنی دیوانه خانه ایست که در آن خودکامه ای در لباس سرپرستار با بهره گیری از ضعف های باوری و عاطفی بیماران و پزشکان بر آنان حکم می راند. در این میان مردی که جامعه نتوانسته است او را فرمانبردار و سر به راه کند، در برابر فرمانروای مطلق قد علم می کند تا قدرت سرپرستار را در سراشیب زوال بیفکند.

با نگاهی به نظریه قدرت نزد میشل فوکو باید گفت قدرت است كه می تواند به دانش اعتبار دهد و آن را به وجود آورد. در رمان “پرواز بر فراز آشیانه فاخته”، میبینیم كه دانش و قدرت در رابطه ای متقابل و در تعاملی مستمر از یكدیگر نفع می برند. پرستار بزرگ قدرت خود را از گفتمان روان شناسی در باب هنجاربودگی و نابهنجاربودگی می گیرد، گفتمانی كه او بسیار بیش از بیمارانش به آن سلطه دارد و به علاوه آنان نیز آن را كاملا درونی كرده اند. در عین حال این قدرت است كه آن گفتمان را شكست ناپذیر می كند. فقط وقتی فردی وارد صحنه می شود كه به كلی بیرونی و بیگانه محسوب می شود، فردی كه از این گفتمان تاثیر نپذیرفته است، بنیاد به ظاهر منسجم و مستحكم خود را از دست می دهد. در این رمان فرد بیگانه همان مک مورفی است که گفتمان مسلط دیوانه خانه را به چالش می کشد.

راوی داستان:

دید داستان دیدی اول شخص است. داستان کتاب از زبان یکی از بیماران نظافتچی بیمارستان به نام چیف برامدون که یک سرخپوست دورگه است روایت می شود. برامدون به مدت ۲۰ سال در این بیمارستان بوده و در تمام این مدت وانمود کرده که کر و لال است، پس بیش از هر کسی دیگر از اسرار این محل آگاهی دارد، چون همه افراد در حضور او بدون در نظر گرفتنش حرفهایشان را بیان می کردند.

خواننده در داستان با تصورات و خیال این سرخپوست تنومند همراه می شود تا پیامد های اعمال ظالمانه ی پرستار بزرگ را مشاهده کند. و “دستگاه” را از درون و از زبان شخصی که آن را تجربه کرده درک کند. تصورات این سرخپوست از دستگاه آمیخته به خیال اما عین واقعیت است.

پرستار دیوانه:

سرنوشت کسانی که با “دستگاه” به دشمنی بر می خیزند شوک الکتریکی است. مک مورفی ابتدا با شخصیتی رو به رو می شود که خود یکی از چرخ دنده های این دستگاه عظیم است: پرستار راچد. در اوایل داستان شخصیت پرستار راچد به خوبی توسط کیسی توصیف می شود. شخصیت پرستار راچد از همان اوایل داستان به عنوان شخصیت منفی معرفی می شود. شخصیتی که روحیه ی خشک و دیکتاتور مآبانه اش از همان توصیف اولیه برای خواننده معلوم می گردد.

پرستار راچد اگر برترین شخصیت منفی تاریخ ادبیات و سینما نباشد به حق یکی از برترین های سینما و ادبیات است. پرستار کل (پرستار راچد) یک انسان نیست. در واقع ماشینی است که از انسان ها ماشین می سازد و آنچنان به دستگاه وفادار است که از جنس “دستگاه” به شمار می رود. گویی در پس جسمش یک ربات بی احساس نهفته است. نگاه نافذ پرستار کل درون هر انسانی رسوخ می کند و به راحتی یک قاضی که همیشه از قضاوت خویش مطمئن است راجع به انسان ها حکم می دهد. او برای رسیدن به هدفش از هیچ عملی دریغ نمی کند. خبرچینی، تفرقه افکنی و تحقیر کردن ابزار های اصلی او به شمار می رود. او می کوشد از انسانها مترسکی بسازد که هیچ شباهتی به مفهوم “انسان” ندارد.

در فرهنگ عامه، پرستار راچد به مظهری از بوروکراسی سرد با خشونت پنهان و ظاهری انساندوستانه تبدیل شده‌است. پرستار راچد، در سال ۲۰۰۳ به انتخاب انستیتوی فیلم آمریکا در رتبه پنجم منفورترین شخصیتهای تاریخ سینما، پس از شخصیتهایی همچون هانیبال لکتر (شخصیت فیلمِ سکوت بره‌ها) و نورمن بیتس (شخصیت فیلمِ روانی) قرارگرفته‌است.

منجی:

مک مورفی درست زمانی وارد می شود که پرستار بر تمام بیماران سلطه ی کامل دارد. اطاعت بی چون و چرا از پرستار کل به عنوان یک اصل شناخته می شود و سزای کسانی که از پرستار پیروی نکنند شوکی است که انسان بودن را از انسان می گیرد! مک مورفی سرخ مو ابر به دست می گیرد و بت پرستار راچد را می شکند. پرستاری که نه تنها دیکتاتوری نفرت انگیز است بلکه در لباس فرشته ظاهر می شود و خود را الهه ای معرفی می کند که برای کمک به بیماران آمده است.

مک مورفی با شور و هیجان و شوخ طبعی خود چنان روحیه ای به بخش دلمرده ی بیماران می بخشد که خیلی زود بیماران می فهمند او قهرمانشان است. مک مورفی از رفتار بیماران متعجب است. او انسانی آزاد است. از بی اراده بودن بیماران و سلطه ی کامل پرستار کلافه است و می خواهد دوباره احساس را به بیمارهای بخش همانند ماده ای تزریق کند. مک مورفی جوانه ی احساس در دل بیمار های بی اختیار است.

خط سیر داستان:

داستان از زبان بیمار روانی دورگه سرخپوست-سفیدپوست قوی هیکل اما بی جربزه‌ای به نام چیف برامدون در بیمارستان روانی ایالت “اورگن” روایت می‌شود. برامدون وظیفه نظافت راهروها و سالنهای بخش را دارد و به همین خاطر لقبش “چیف برووم” (Broom به معنی جاروب) شده است. چون برامدون خودش را به کری و لالی زده‌است می‌تواند به رازهای بین کارکنان آسایشگاه پی ببرد. پدر برامدون رئیس یکی از قبایل سرخپوست بوده که با زنی سفید پوست (مادر چیف برامدون) ازدواج کرده بود. در پی احداث سد آبی بر رودخانه کلمبیا قبیله چیف از سکونتگاهشان بیرون رانده شده‌اند و پدر برامدون نیز که زمانی قوی هیکل و شجاع بود به مردی شکست خورده و الکلی تبدیل شده است. برامدون از قدیمترین بیماران روانی آسایشگاه‌است و با وجود سابقه ورزشکاری و یادگیری الکترونیک، پس از شرکت در جنگ جهانی دوم به بیماری روانی مبتلا شده‌است. برامدون گاهگاهی از دنیای واقع کاملاً بریده می‌شود و به گفته خودش «در مه غلیظ فرومی‌رود».

آسایشگاه روانی به ظاهر زیر نظر یک دکتر روانشناس اداره می‌شود اما قدرت واقعی در دست “پرستار بزرگ” هست. پرستار راچد، (به انگلیسی Mildred Ratched) مشهور به پرستار بزرگ، پرستاری ۵۰ ساله و مجرد هست که با انضباطی بسیار خشک، و با منکوب کردن بیماران و کارکنان و شرمسارکردن آنها در برابر دیگران، همه چیز را (حتی دکتر روانشناس را) تحت کنترل دارد و آسایشگاه را با کمترین نیروی انسانی در مقایسه با آسایشگاه‌های مشابه اداره می‌کند. زیردستان فرمانبر پرستار راچد از سه کارمند سیاه پوست و یک دختر پرستار جوان مجرد تشکیل شده است. نام راچد (Ratched) یادآور Ratchet (به فارسی: چرخ جغجغه) هست که تنها در یک جهت اجازه چرخش می‌دهد و با هر حرکتی باعث سفت‌تر شدن طناب مهار می‌شود.

قهرمان اصلی داستان یک زندانی عادی به نام رندال مک مورفی هست. مک مورفی از کهنه سربازهای جنگ است که به اتهام ضرب و جرح و قمار محکوم به زندان شده است، اما پس از چندین بار درگیری با تعدادی از زندانیان در اردوگاه کار “پندلتون”، دادگاه رای می دهد که او یک بیمار روانی است. مک مورفی هم که بدش نمی آید دوران محکومیت خود را در یک آسایشگاه روانی و بدون دردسر بگذراند، خود را به دیوانگی می زند. بدین ترتیب به رایِ دادگاه، او را به بیمارستان روانیِ ایالتِ “اورگن” منتقل می کنند.

به زودی شخصیت پر انرژی مک مورفی و شخصیت سرد و خشک پرستار راچد با هم برخورد می‌کنند. مک مورفی سلطه “مادرسالارانه”ی پرستار بزرگ و جو غیردوستانه، ناشاد و پر از استرس آسایشگاه را نمی‌پسندد و تغییراتی را در اداره آسایشگاه خواستار می‌شود که به بهانه‌های مختلف با مخالفت و مقاومت پرستار بزرگ روبرو می‌شود. با این وجود مک مورفی منصرف نمی‌شود و اقدامات مختلفی در راستای شادی بخشیدن و ایجاد اعتماد به نفس در بین بیماران روانی انجام می‌دهد.

یکبار مک مورفی ادعا می‌کند که هر وقت اراده کند، می‌تواند میز سنگین (کنترل پنل فولادی-بتنی) دستگاه آب درمانی را به پنجره آسایشگاه بکوبد و به شهر برود، بیماران دیگر شرط می‌بندد که او نمی‌تواند میز را تکان دهد، مک مورفی شرط را می‌پذیرد و می‌کوشد که میز را تکان دهد، موفق نمی‌شود، ولی برمی گردد و به بیماران دیگر می‌گوید:

«لااقل من سعی خودم را کردم».

این حرف او، به دیگر بیماران جرات می‌دهد که در برابر مشکلات، پیش از تلاش کردن تسلیم نشوند و در مواجهه با مشکلات، بیشترین تلاش خود را به کار ببرند. مک مورفی هوشمندانه به راز راوی داستان، چیف برامدون، پی برده و می‌داند که او خود را به لالی و کری زده‌است، و دوستی پنهانی بین مک مورفی و راوی داستان شکل می گیرد.

از نقاط عطف داستان، جاییست که مک مورفی پی می‌برد که بر خلاف زندان معمولی که مدت محکومیت محدودی برایش داشت (شش ماه)، می‌توانند او را بطور نامحدود در بیمارستان نگه دارند و ترخیص او از بیمارستان روانی تنها با اراده پرستار راچد ممکن هست. از این پس مک مورفی شیوه محافظه کارانه‌ای پیش می‌گیرد. در این میانه، یکی از بیماران به نام چارلی چزویک (Charles Cheswick) که از هواداران مک مورفیست، به امید همیاری مک مورفی پرستار راچد را به چالش می‌گیرد، اما حمایتی از مک مورفی محافظه کار شده نمی‌بیند و ناامیدانه در استخر بیمارستان خودکشی می‌کند. پس از این واقعه، مک مورفی تصمیم می‌گیرد که محافظه کاری را کنار بگذارد و خطر باقی‌ماندن در بیمارستان را بجان بخرد.

از اقدامات دیگر مک مورفی می‌توان به تلاش او برای دیدن مسابقات بیس بال از تلویزیون آسایشگاه یا برنامه‌ریزی سفر با کشتی ماهیگیری اشاره کرد. در این سفر، یکی از دوستان مک مورفی، دختری تن‌فروش به نام کندی (Candy) به او کمک می‌کند که بیماران را از بیمارستان به بندرگاه ببرد و با بیماران در این سفر همسفر می‌شود. سفر موفقیت آمیز است و یکی از بیماران به نام جورج سورنسون (George Sorensen) که ماهیگیر و ناخدای ماهریست، کمک می‌کند که بیماران با موفقیت در ماهیگیری، احترام مردم بندرگاه را کسب کنند.

در این ماجرا یکی از زندانیان به نام بیلی بیبیت که مردی خجالتی، مبتلا به لکنت زبان، و کم تجربه با زنان است به مک مورفی اظهار می‌دارد که از کندی خوشش آمده‌ است. پس از آن، مک مورفی بازآمدن کندی به آسایشگاه را برنامه‌ریزی می‌کند و حتی در جایی از فرار چشم پوشی می‌کند تا این برنامه اجرا شود. در روز موعود کندی به همراه یکی از دوستان دخترش به آسایشگاه می‌آید. مک مورفی با رشوه دادن به نگهبان شب آسایشگاه، این زنان را به داخل آسایشگاه می‌آورد و جشن بزرگی را در آسایشگاه برگزار می‌کند. مقدمات هم بستری بیلی بیبیت را با کندی فراهم می‌شود و بدین ترتیب بیلی از باکرگی درمی آید.

صبح روز بعد، پرستار بزرگ به ماجرای شب قبل پی می‌برد و از جمله به بازجویی از بیلی بیبیت می‌پردازد، بیلی برای اولین بار بدون لکنت کلام صحبت می‌کند، اما پرستار بزرگ این بهبود را نادیده می‌گیرد و تهدید می‌کند که ماجرای شب قبل را به مادر بیلی اطلاع خواهد داد. بیلی که از مادرش بسیار حساب می‌برد، اقدام به خودکشی می‌کند. پرستار بزرگ مک مورفی را مسوول جان بیلی می‌داند و در مقابل مک مورفی کنترل خود را از دست می‌دهد و به پرستار بزرگ حمله‌ور می‌شود و یونیفورمش را پاره می‌کند و می‌کوشد که گلوی او را بدرد. پرستار بزرگ پس از مدتی به آسایشگاه برمی گردد، اما آسیب وارد شده به حنجره‌اش، قدرت کلام او را کاسته است. پرستار رچد دیگر از سوی بیماران جدی گرفته نمی‌شود و مجبور هست با بیماران که در برابرش جری شده‌اند، سازش کند. بسیاری از بیماران هم که بطور داوطلبانه در بخش مانده بودند آنجا را ترک می‌کنند و به جامعه بازمی‌گردند.

در مقابل حمله مک مورفی، به دستور پرستار بزرگ او را مورد عمل جراحی “لوبوتومی” (ایجاد دو سوراخ در ناحیه پیشانی برای خارج نمودن بخشهایی از مغز) قرار می‌دهند و به انسانی بی‌احساس و بی قدرت با زندگی گیاهی تبدیل می‌کنند. چیف برامدون این وضع زندگی برای مک مورفی را برنمی‌تابد و از آنجا که نمی‌خواهد تن بی‌روح مک مورفی به مظهر شکست مقاومت در برابر پرستار تبدیل شود، او را به قتل می‌رساند و با پرتاب میز سنگین آب درمانی به پنجره آسایشگاه، قفس را می‌شکند و به سوی آزادی پرواز می‌کند.

عنوان داستان:

نام اصلی رمان One Flew Over the Cuckoo’s Nest (به فارسی: یکی از روی آشیانه فاخته پرید) است که در فارسی با عناوین دیوانه از قفس پرید و پرواز بر فراز آشیانه فاخته ترجمه شده است.

فاخته (کوکوی اروپایی) تخمشان را در آشیانه دیگر پرندگان می گذارند و هیچ آشیانه ای برای خود نمی سازند. بدین ترتیب جوجه های فاخته توسط دیگر گونه های پرندگان و به همراه جوجه های آنها بزرگ می شوند، ولی سرعت رشد جوجه های فاخته سریعتر بوده و پس از مدتی جوجه های غیر همنوع خود را از آشیانه بیرون می اندازند تا بمیرند. بدین ترتیب فاخته استعاره از شخص دیوانه شده است و آشیانهٔ فاخته در زبان انگلیسی استعاره‌ای است از بیمارستان روانپزشکی. همچنین این نام بخشی از یک شعر کودکانه است:

سه غاز در یک دسته

یکی پرید رو به خاوران

یکی پرید رو به باختر

یکی به روی آشیون فاخته کشید پر

در کتاب شخصیت سرخ‌پوست، این ترانه را از کودکی خود به یاد می‌آورده‌است؛ و نیز وجه تسیمه در پایان کتاب مشخص می شود: دو نفر به دلایل مختلف می میرند، و دیگری آزاد می شود.

به راستی “دکتر” کیست و “دیوانه” به چه کسی گفته می شود؟

چیزی که ما در این رمان می خوانیم، تفاوت های زندگی دو قسمت از مردم در جامعه است. افرادی که روانی خوانده می شوند و افراد دیگری که دسته اول را روانی می خوانند! این فیلم مرز جنون را از نگاه بیننده جست و جو می کند. به راستی به چه کسی دیوانه می گویند؟ افرادی که امروزه مردم به چشم روانی به آنها نگاه می کنند، فقط دسته ای دیگر از کسانی هستند که در برای خود دنیایی دیگر دارند و حتی بسیاری از آنها از ترس زندگی در جامعه ای که در آن زندگی می کنند، خود را داوطلبانه به بیمارستان می سپارند؛ همانطور که در این رمان می خوانیم که تقریبا همه آنها خود داوطلبانه به آنجا رفته اند، چون از دنیای واقعی ترس دارند و از موقعیت های آنها می ترسند. مک مورفی شخصی است که به تعدادی از این افراد جرات زندگی در جامعه را میدهد.

آیا انسانهایی که دنیای بزرگتری دارند، باید اجازه دخالت در رفتار دیگران را به خود بدهند؟ چیزی که این رمان به ما یادآوری می کند شهوت دخالت انسانها در طبیعت است، در دنیای افراد دیگر.

“پرواز بر فراز آشیانه فاخته” بر پرده سینما:

براساس این رمان در سال ۱۹۷۵ فیلمی با همین عنوان (One Flew Over the Cuckoo’s Nest) به کارگردانی میلوش فورمن و بازی جک نیکلسون ساخته و اکران شد که در ایران با نام دیوانه از قفس پرید معروف است. این فیلم در فهرست ۲۵۰ فیلم برتر بانک اینترنتی اطلاعات فیلم‌ها، جزو ۲۰ فیلم برتر قرار دارد.

دهه ۱۹۷۰ میلادی، دهه هنجار شکنی در سینمای هالیوود است. دیگر از مردان بلندقامت و قوی پیکری که جای خالی اسطوره هایِ نداشته فرهنگ و تاریخ آمریکا را پر می کردند، خبری نیست. گری کوپر، جان وین، گرگوری پک که هر کدام از خوش قد وبالاو جذاب ترین مردان زمانه شان بودند، جای خود را به آل پاچینو، رابرت دنیرو، داستین هافمن، جک نیکلسون و … داده بودند که با معیار های ستاره های قدیم هیچ شباهتی نداشتند. در عوض معیار های دیگری در این هنر پیشگان مکتب جدید هالیوود وجود داشت که باب روز بود.

تأثیرات فرهنگی انقلاب های جهان در دهه ۱۹۶۰ مثل کوبا، کنگو و… و هم چنین ظهور جنبش های آنارشیستی در آمریکا همانند “بیتل ها”،  شورش دانشجویان در مه ۱۹۶۸ در فرانسه و… همه و همه باعث شده بود تا شخصیت های انقلابی، عاصی، هنجارشکن و … باب روز شوند. با نگاهی به تاریخ سینمای دهه ۱۹۷۰ در می یابیم که طغیان خشونت داستین هافمن برای حفظ ارزشهای مردانه و حریم خانه در سگ های پوشالی (۱۹۷۱)، گروگان گیری فردی توسط ال پاچینو در بعدازظهر سگی (۱۹۷۳) که سرقت از بانک برای مهیا کردن عمل جراحی دوستش را به جریانی اجتماعی بدل می کند، انفجار حقارت و خشم رابرت دنیرو در فیلم راننده تاکسی (۱۹۷۷) همه در این راستا تعبیر میشود و هم چنین “نه گفتن” جک نیکلسون (مک مورفی) در پرواز بر فراز آشیانه فاخته (۱۹۷۵).

• ساخت فیلم

در سال ۱۹۶۲ رمان “پرواز بر آشیانه فاخته” نوشته “کن کیسی” منتشر شد. رمان پر سر و صدای کیسی  توجه کرک داگلاس (بازیگر و تهیه کننده) را به خود جلب کرد و در سال ۱۹۶۵، کرک داگلاس امتیاز ساختن فیلمی بر مبنای این رمان را از کیسی خرید و آنرا به نمایشی که در برادوی روی صحنه رفت تبدیل و خودش هم در نقش اصلی یعنی مک مورفی بازی کرد.

چند سالی هم سعی کرد فیلمی از روی این کتاب بسازد؛ اما علیرغم اجرای روی صحنه تئاتر، داگلاس امکان ساختن این فیلم را تا ده سال بعد پیدا نکرد. او سال­ها دو دستی به این کتاب چسبیده بود تا اینکه پسرش مایکل داگلاس بعنوان تهیه کننده پروژه را آغاز کرد. کرک داگلاس خودش با خیال ایفای نقش مک­ مورفی حقوق کتاب را خریده بود، ولی در سال ۱۹۷۵ وقتی که سرانجام پروژه راه افتاد، کرک داگلاس آنقدر جوان نبود که نقش مک مورفی را بازی کند و پس از مشورت سرانجام میلوش فورمن اهل چک به عنوان کارگردان و جک نیکلسون به عنوان ایفاگر نقش مک مورفی انتخاب شدند.

انتشار رمان “پرواز بر فراز آشیانه­ فاخته”، از نویسنده اش کن کیسی، یک شبه قهرمان جریان “ضدفرهنگ” ساخت ولی فیلم ظاهراً از این بلندپروازی­ها نداشت. میلوش فورمن، کارگردان فیلم، که می­ دانست نمی­ تواند فضای کج­ خیالانه و موضع­گیری سیاسی-انقلابی و ضدجنگ کتاب را به همان خوبی پیاده کند، داستان را در چارچوب یک بیمارستان به خصوص دور و بر ماجراهایی که بین خود بیمارها و مدیران بیمارستان می­ گذرد، نگه داشت. فیلم به خاطر توصیف جان­های لطمه خورده ­شخصیت­هایش اهمیت دارد؛ آدم­هایی که برخلاف بسیاری نتوانسته ­اند نیت­شان را با مصالحه و زدوبند سر پا نگه دارند. نگاه دقیق “پرواز بر فراز آشیانه­ فاخته” به شخصیتها، موقعیتی که در آن گرفتار آمده­ اند، قدرت نمادین خارق­ العاده ­ای دارد و به شدت متأثرکننده است: شورشی که به دنبال محدودیت بیمارها و محروم کردن­شان از تماشای مسابقات مورد علاقه ­شان از تلویزیون درمی­گیرد؛ جوانی که تشنه­ عشق است ولی از پیامدهای کارش وحشت دارد؛ پرستار راچد خبیث، رئیسی مستبد که با تحقیر و خرد کردن زیر دست­هایش، بیمارستان­ش را کنترل می­کند و حریف خود را در وجود رندل پاتریک مک مورفی می­یابد، مردی که شور آزادی در سر دارد و می­ خواهد آزادانه از احساسات و افکارش حرف بزند.

با این فیلم دنیا سرانجام متوجه شد که نیکلسون با آن لبخندهای شیطانی هر کار بگوید از دست­اش برمی ­آید. حضور حیرت­ انگیز او شاید یک روز باعث تقسم ­بندی تاریخچه­ بازیگری به قبل و بعد از نیکلسون گردد. بازی­ها و مبارزه­ بین آزادی و سرکوب، چیزی است که از این فیلم یک کلاسیک می­ سازد.

• خلاصه داستان فیلم

فیلم، داستان مردی سی و هشت ساله به نام راندل پاتریک مک مورفی را روایت می کند که به خاطر نجات دختری از دست اراذل و اوباش، با شهادت دروغ همان اراذل و اوباش به زندان می افتد. او که بیگناه است این ظلم آشکار را برنمی تابد و به جرم ضرب و جرح نگهبانان به عنوان بیماری روانی به آسایشگاه روانی منتقل می شود. ورود او به این آسایشگاه نقطه آغاز فیلم است.

یک زخم خورده ظلم جامعه به جمعی وارد می شود که نه تنها مورد ظلم واقع شده اند، بلکه خود، این مظلومیت را انتخاب کرده اند و منشأ پیچیدگی روابط این داستان همین نکته است. مک مورفی ناخواسته به میان جمعی آمده که ناچار است با آنان روز و شب کند. این جمع و رفتار و مناسباتشان به شدت برایش غیر قابل تحمل است؛ اما مک مورفی از آنان فاصله نمی گیرد و نه تنها خود همرنگ آنان نمی شود، بلکه در جهت هدایت آنان به راه درست تلاش می کند و این کار او به هیچ وجه مورد پسند مسئول خودخواه و در عین حال موجه ظاهر بخش، یعنی پرستار راچد نیست و اختلاف او با پرستار و حس تسلیم ناپذیری وی انگیزه ای می شود برای ادامه این روندِ کار بر روی بیماران و تزریق آمپول خودآگاهی به آنان که هر روز ویروس غفلت با حرف و عمل و دارو وارد بدنشان می شود. کار به جایی می رسد که مک مورفی حریم های ممنوعه عادت هایی را که در بیمارستان نام قانون به خود گرفته اند می شکند. قوانینی که یک به یک با دلایل ظاهرفریب آراسته شده اند و این قوانین البته در کَت مک مورفی نمی رود. مک مورفی بیماران بیمارستان را سوار بر اتوبوس به لب دریا می برد. آنان را سوار بر کشتی می کند و به قصد ماهیگیری به دریا می زند. در بازگشت، دیوانه ها که حالا توسط مک مورفی شخصیت یافته و با هماهنگی هم موفق به صید ماهی بزرگی شده اند، در حضور مسئولان بیمارستان که مک مورفی آنان را استقبال کنندگان از ایشان می نامد به ساحل برمی گردند.

در جلسه رؤسای بیمارستان به پیشنهاد پرستار راچد تصمیم مبتنی بر بازگرداندن مک مورفی به اردوی کار رد می شود و او برای همیشه در تیمارستان زندانی می شود. اینجاست که مک مورفی پس از آنکه “همراه” عاقلی از میان دیوانه های تیمارستان می یابد، مسئله فرار را با او مطرح می کند و این همراز عاقل کسی نیست جز “رئیس”. مرد تنومند سرخپوستی که تا به حال خود را کر و لال نشان داده و حالا فقط در حضور مک مورفی است که ماهیت واقعی خویش را آشکار می کند. او سرخپوستی است که سفیدپوستان پدرش را به خاطر اینکه حرف حق می زده و به قول خود رئیس صدایش بلند می شده، به مجازاتی شدیدتر از مرگ گرفتار نموده اند و این خود به تنهایی کافی است برای اینکه این پسر مارگزیده لال بودن را برای خود اختیار کند و یک کلمه هم حرف نزند.

مک مورفی قبل از فرار، آخرین تیر را هم برای مقابله با پرستار از کمان رها می کند و همین شلیک آخر و در واقع صدای بلند آخر، مسئولان تیمارستان را وامی دارد که صدایش را برای همیشه در گلو خفه کنند و به معنای واقعی دیوانه اش کنند. مک مورفی دیوانه می شود و رئیس که درد “خرد شدن” و “شکستن” پدر برایش کافی است، برای اینکه « مک مورفی » شکسته نشود، تصمیم به آسوده کردن او از رنج و عقیم شدگی می گیرد، چرا که رئیس شکستن و خرد شدن را دردناک تر از مرگ می داند.

مک مورفی را از سخن گفتن خفه کرده اند و حالا او باید از نفس کشیدن هم خفه شود؛ چراکه نفس بدون سخن او نفس مک مورفی نخواهد بود. رئیس به زندگی مک، خاتمه می دهد و با تکیه بر قدرت جسمی خویش حصار تیمارستان را در هم می شکند و می گریزد. روح مک مورفی با جسم رئیس سرخپوست از قفس تیمارستان رهایی می یابند.

• روابط و شخصیت های فیلم

تیتراژ فیلم با زمینه فضای خفه یک جاده در تاریک-روشن سحرگاه آغاز می شود. در تاریکی جاده، نور چراغ های یک ماشین خودنمایی می کند. مک مورفی است که می آید و قرار است شب تاریک و خوابزده بیمارستان روانی ایالت را هم به نور عقل خویش روشن کند. فیلم با یک عادت همیشگی که از قوانین مسلم بیمارستان روانی به شمار می رود آغاز می شود: خوردن دارو که دیالوگ نخست یکی از بیماران سالخورده (ژنرال) مؤید آن است:

«مثل همیشه، مثل هر روز، بدون تغییر».

رئیس سرخپوست از همان ابتدا از خوردن دارو که مهر صحه ای بر دیوانگی است اکراه دارد و ما قرص خوردن او را نمی بینیم. در صحنه نخستی که از پرستار راچت دیده می شود با وجود اینکه پرستار است و باید لباس سفید به تن داشته باشد او را برای اولین بار در لباس پرستاری نمی بینیم؛ بلکه در یک لباس سراسر مشکی دیده می شود. لباس خارج از محل کار. یک دورویی آشکار. دو ظاهر متضاد که با دو باطن متضاد مقارنند.

اولین برخورد مک مورفی در بیمارستان با رئیس است. مک مورفی با او صحبت می کند اما جوابی نمی شنود و این بیلی بیبیت است که او را در یک جمله معرفی می کند:

«اون چیزی نمی شنوه. اون یه سرخپوست کر و لاله»

و البته این جمله را با لکنت زبان ادا می کند؛ لکنت زبانی که ظاهراً از ضعف اعتماد به نفس وی ناشی شده است. مک مورفی دیوانگان را در مرحله اول، از بازی کردنشان می شناسد. بازی کردنی که فقط گذران بی هدف وقت است. یک بازی بدون قاعده و قانون که تقلب در آن امری کاملاً عادی است. وقتی مک مورفی این جمع را رها می کند و می رود، مارتینی و  بیلی بیبیت هم به دنبال او می روند و این به شکلی نمادین حکایت از آن دارد که مک مورفی قرار است نقش مؤثری در بیمارستان روانی ایفا کند که شروع آن، بر هم زدن این بازی مسخره و احمقانه ی دیوانه هاست.

آغاز صحبت مک مورفی با دکتر رئیس تیمارستان (دکتر اسپیوی) در مورد قاب عکسی است که رئیس را با یک ماهی بزرگ که او صید کرده و با آن عکس گرفته نشان می دهد. یک ماهی ۳۲ پوندی. دکتر به این صیدش می بالد و در ادامه می بینیم که همین کاری را که دکتر به آن افتخار می کند، دیوانه ها به کمک هم هنگامی که با ترفند مک مورفی به دریا می روند انجام می دهند؛ به این معنا که دیوانه ها از این دکتر تیمارستان که برایشان تصمیم گیری می کند، چیزی کم ندارند و به همین دلیل مک مورفی در ابتدای آن صحنه آنها را پزشکان آسایشگاه روانی ایالت معرفی می کند.

در این برخورد با دکتر، به وضوح پی می بریم که مک مورفی دیوانه نیست؛ بلکه به ناحق به جرم شروع به تجاوز جنسی به زندان افتاده؛ در حالی که در واقع منجی فرد مورد نظر از دست اراذل و اوباش بوده است و حالا یک انسان پاک و حتی ظلم ستیز روبه روی ماست که دلیل انتقال او به تیمارستان، اعمال خشونت آمیزی بوده است که نسبت به نگهبانان زندان مرتکب شده است و البته این خشونت خویش را در قیاس عمل خود با خشونت “راکی” مشت زن، هنگام ناک اوت کردن حریفانش در مسابقه، موجه می داند. دیگر اینکه وقتی رئیس دارد جرائم او را می خواند، مک مورفی اضافه می کند:

«و سر کلاس آدامس جویدم.»

یک دیالوگ موجز و پرمعنا؛ یعنی همه آن جرائم در نظر مک مورفی هم ارزش با آدامس جویدن سر کلاس و به همان بی اهمیتی اند. آخرین حرف مک مورفی به دکتر کاملاً نمایانگر تفکر و دیدگاه فلسفی اوست که در قالب دفاع از اتهام دیوانگی بیان می شود:

«حالا اونا به من می گن دیوونه چون نمی تونم مثل یه چوب سفید بیحرکت بشینم سر جام. من که هیچ سر در نمیارم دکتر چون اگه دیوونگی یعنی این؛ پس تمام آدمای دنیا دیوونه اند و باید دائم به زنجیر کشیده بشن. این حرف آخر منه. تمام.»

مک مورفی در این دیالوگ به وضوح داستان خویش را به خارج از محدوده مصداقی خود تعمیم می دهد؛ همانکه ما در این نوشته دنبال می کنیم. یکی از دیوانه ها (بنچینی) وقتی نگهبان به او می گوید:

«اینقدر سر پا نایست» می گوید: «من خسته ام».

کسانی که مک مورفی با آنها سر و کار دارد حتی نمی دانند هنگام خستگی باید بایستند یا بنشینند. همه چیز برای این دیوانه معکوس است و او کمترین قدرت تمایز درست از نادرست را ندارد؛ چنانکه در صحنه نخست هم می بینیم که بسته بودن دست و پایش به تخت باعث رفع خستگی او شده است.

جلسه بررسی مشکلات بیماران که به ریاست پرستار راچد برگزار می شود، ابعاد مختلفی از شخصیت بیماران و طبعاً نکات مهمی از سیر داستان را مشخص می سازند. دیوانه های بیمارستان که در واقع همه داوطلبانه به تیمارستان آمده اند، به خاطر غرایز طبیعی خویش خود را متهم دانسته اند و شایسته آسایشگاه بیماران روانی. هاردینگ به خاطر علاقه شدید به همسر و ناراحتی از نگاه آلوده دیگران به وی خود را دیوانه دانسته و این مطلب را چنین بیان می کند، بیانی که به شدت گویای عقل کامل و عدم دیوانگی اوست؛ البته عقل محض نه عقل ارزشگذار:

«تنها چیزی که می تونم واقعاً حدس بزنم پرستار راچد، ادامه زندگی من بود با همسرم یا بدون همسرم در زمینه روابط انسانی یا به عبارت دیگر در کنار هم بودن دو انسان با دو فکر ولی سازشگر».

تیبر در واکنش به این شکل سخن گفتن هاردینگ می گوید:

«چرا اینقدر مزخرف می گی؟ حرفتو بزن».

در این جمع، عاقلانه سخن گفتن مزخرف گویی است و خشم همگان را برمی انگیزد. آنها نمی خواهند فکر کنند. فقط نتیجه گیری می خواهند و می بینیم که تیبر مشکل هاردینگ با همسرش را بهانه می کند و بی هیچ ابایی او را “اواخواهر” می نامد و نسخه اش را به سرعت می پیچد. آنچه در این صحنه بسیار مهم است عملکرد مک مورفی است. او فقط نگاه می کند و هیچ نمی گوید و در ادامه هم سیر کمکش به دیوانه ها به صورت موعظه و حرف نیست؛ بلکه با عمل است و از ته دل آنها را به بیدار شدن دعوت می کند و برای اینکه منطقی هم جلوه کند و واقع گرایی در مورد شخصیتش رعایت شده باشد عموماً در این مطالبه هایی که از دیوانه ها دارد منفعتی هم متوجه خودش است. کمک وی به بیماران به گونه ای است که موجب آزار آنان نشود؛ لذا نگهبان آسایشگاه (واشینگتن) وقتی مک مورفی سعی دارد به رئیس بسکتبال بیاموزد خطاب به او می گوید:

«[این کار تو] به درد اون که نمی خوره»

و مک مورفی در جواب چنین می گوید:

«خوب دردش هم که نمیاره، درسته؟ (و خطاب به رئیس) جاییت که درد نگرفته؟ درسته رئیس؟»

و درست در مقابل کار مک مورفی، جلسات آموزشی پرستار راچد نه تنها به درد بیماران نمی خورد، آنها را معذب هم می کند و موجب ناراحتی و تألمشان می شود و این اشکال پرستار به طور واضح از زبان چزویک شنیده می شود. آن هم وقتی که بیلی برای جواب دادن سؤال پرستار راچد با زجر روحی فراوان، مِن و مِن می کند و نمی تواند چیزی به زبان آورد.

پرستار راچد به گفته مک مورفی خطاب به رئیس بیمارستان، آدمی است بیرحم و متقلب. راچد آدمی است که با تحمیق بیماران، خود را متخصص امور آنان جلوه می دهد و به این طریق سعی در افزودن اعتبار خویش در میان پزشکان دارد. نتیجه این عمل او نامطمئن شدن بیماران نسبت به خویش است و انسانی هم که اعتماد به نفس خودش را از دست بدهد، نیاز به معتمد و تکیه گاه را از نیازهای حیاتی خویش خواهد دانست و این همان مطلوب پرستار راچد و امثال فراوان او در میان ما انسان هاست.

وقتی مک مورفی سرخود به بخش پرستاران می رود تا صدای بلند و دیوانه کننده موسیقی را کمتر کند، با برخورد پرستار راچد مواجه می شود که به او می گوید:

«بیماران اجازه ندارن به بخش پرستارها بیان، مشکلت را بیرون از اینجا می تونی مطرح کنی.»

و نکته اینجاست که وقتی مک مورفی به بخش بیماران برمی گردد و از پشت شیشه مسئله صدای بلند موسیقی را مطرح می کند، پرستار با دلایل غیرمنطقی خواسته او را رد می کند و آیا اگر این فاصله بین او و مک مورفی وجود نداشت، در مقابل متهمی که جرمش ضرب و جرح رؤسای قبلی خودش است و از تکرار این جرم خویش آن هم حالا که آب از سرش گذشته هراسی ندارد، پرستار می توانست چنین رذالتی بورزد؟ و حتی با سوءاستفاده از این فاصله، به لک شدن شیشه توسط دست او هم گیر بدهد؟… و این فاصله خود در میان بشریت داستان ها دارد!

مک مورفی نه تنها دیوانه نیست، نمی خواهد دیوانه هم جلوه کند؛ لذا از خوردن قرص روزمره بیماران خودداری می کند و وقتی هم مجبور می شود آن را بخورد به ظاهر تسلیم می شود اما در واقع با پنهان نمودن قرص در زیر زبان، سر پرستار را شیره می مالد و این سماجب در عدم پذیرش دیوانگی و غفلت از عاقل بودن خویش به درستی شایسته شخصیت منحصر به فرد اوست. او که قرار است دیگران را هم به این خودآگاهی رهنمون سازد و حالا مک مورفی صریحاً درباره پرستار راچد چنین می گوید (خطاب به هاردینگ):

«همچین شماها رو سر انگشتاش بازی می ده که انگار یه قهرمانی، چیزیه!»

نکته دیگر در جریان تلاش مک مورفی برای خرق عادت یکنواخت تیمارستان، پیشنهاد وی برای تماشای مسابقات بیسبال سراسری کشور از تلویزیون است که اگرچه برای بار اول با مخالفت بیماران مواجه می شود که چنانکه پیشتر اشاره شد اعتماد به نفس کافی ندارند و نمی توانند عمل بر خلاف عادت مورد پسند پرستار را بپذیرند، اما در مرحله دوم با تشویق مک مورفی رأی موافق می دهند و این بار پرستار با یک زیرکی خبیثانه، رأی آنها را کافی نمی داند و باز از قبول پیشنهاد مک مورفی سر باز می زند. این صحنه به شدت حس انزجار تماشاگر را از او که در ظاهر کاملاً مبادی آداب و منطقی رفتار می کند برمی انگیزد.

جلسه بعدی راچد برای بررسی مسائل بیماران این بار انگیزه بیلی بیبیت را از دیوانه دانستن خویش مشخص می سازد. غریزه انسانی دیگری که عبارت است از عشق به یک زن. چیزی که به خاطرش مورد سرزنش مادرش قرار گرفته و اقدام به خودکشی هم نموده است. باز هم یک نیاز موجه انسانی که به غلط مذموم پنداشته می شود.

اعتراض بهترین حربه ای است که مک مورفی می تواند علیه راچد به کار برد؛ لذا وقتی راچد پس از تقلبی که در رأی گیری بیماران به کار می برد و دست آخر هم تلویزیون را برای مک مورفی روشن نمی کند و علاوه بر آن صدای موسیقی را به شدت بلند می کند تا لج مک مورفی را بیشتر درآورد، مک مورفی خود را کنترل می کند و زیرکانه با جنجالی که برای تماشای خیالی مسابقه بیسبال از تلویزیون خاموش بخش به راه می اندازد، مبارزه خویش را با پرستار علناً نشان می دهد و آشکارا از این دوئل نابرابر، پیروز بیرون می آید.

در صحنه ای که مک مورفی بیماران را به ماهیگیری می برد و آنان را پزشکان تیمارستان معرفی می کند، هویتی تازه به روح انسان هایی که به عاقل بودنشان اعتقاد دارد می دهد و آنها هم در عمل با هماهنگی ای که در هدف مشترک ماهیگیری دارند و با موفقیتشان در صید ماهی این هویت تازه را می پذیرند. مک مورفی خطاب به مارتینی:

«تو دیگه یه دیوونه لعنتی نیستی، حالا ماهیگیر شدی.»

البته خالی از لطف نیست بیان اینکه مک مورفی، هاردینگ را که به ظاهر از همه عاقلتر است، کمتر مورد توجه قرار می دهد؛ چراکه عقل برای او تعریفی دیگر دارد. از این رو در صحنه فوق همه را دکتر می نامد جز هاردینگ که به عبارت “آقای هاردینگ” برایش اکتفا می کند. در صحنه بسکتبال بازی کردن دیوانه ها و نگهبانان هم مک مورفی او را فرد اضافه در زمین می داند و وقتی هاردینگ بیرون نمی رود، در عمل می بینیم اوست که توپ را لو می دهد و خراب می کند.

رؤسای بیمارستان تصمیم می گیرند مورفی را به اردوی کار برگردانند اما راچد که هنوز از مک مورفی انتقام نگرفته درخواست می کند او را در همان آسایشگاه نگه دارند تا بدین وسیله بیشتر او را تحت فشار بگذارد. مک مورفی که نمی داند قرار است تا ابد در آن تیمارستان بماند سر حال است و دارد با بیماران که حالا بسکتبال را به خوبی یاد گرفته اند بازی می کند تا اینکه در استخر شنا توسط واشینگتن نگهبان، مسئله را می فهمد. این مسئله موضوع جلسه بعدی راچد با بیماران است. جلسه ای که در آن داوطلب بودن یکایک بیماران مشخص می شود: برامدن، تیبر، چزویک، اسکنلان، و حتی بیلی جوان، همه داوطلبند و اینجا مک مورفی که از دانستن این مطلب شوکه شده، خطاب به بیماران می گوید:

«شما خیال می کنید چتونه؟ خیال می کنید واقعاً دیوونه اید؟ شماها دیوونه نیستید. شما از اون احمقایی که تو خیابونا پرسه می زنند دیوونه تر نیستید، همین و بس.»

و اینجا واژه دیوانه توسط مک مورفی تعریف می شود؛ تعریفی تازه و چه بسا صحیح تر از تعریف متعارف آن. و این خود بدعت و خرق عادتی است که مسئولان “به اصطلاح عاقل” بیمارستان قادر به پذیرفتن آن نیستند.

آنچه حوصله مک مورفی را بیشتر سر می برد زمانی است که بیماران حاضر شده اند مشکلات خود را مطرح کنند و حالا مهمترین دغدغه هایشان عبارتند از بسته شدن درهای خوابگاه در روزها و آخر هفته ها و پس گرفتن سیگار خود از دیگران! چزویک یک بدعت بزرگ در عادات آسایشگاه به وجود می آورد و آن اعتراض به قوانین اشتباه تیمارستان است. آنجا که می گوید:

«تف به مقررات پوچ شما خانم راچد!»

اما منشأ این اعتراض چیزی نیست جز پس ندادن سیگارش توسط پرستار. در این میان چزویک که همچون مبارز آزادیخواهی، دردِ گرفتن سیگارش از او و این ظلمی که در حقش شده را با مشت های گره کرده و از اعماق درون فریاد می کند، جدیت رفتارش در این صحنه خود از مایه های طنز فیلم به شمار می رود و ناگفته نمایند که این مشکل چزویک برای ما که به بی اهمیتی آن واقفیم، خنده دار است نه برای او که قدرت تمایز مهم و غیرمهم را فقط در حد و اندازه عقل خویش دارد و نه بیشتر.

در صحنه درگیری واشینگتن و مک مورفی، رئیس به کمک مک می آید. او که در پایان قرار است ثمره تلاش مک مورفی باشد و با جدا شدن او دست کم یک نفر از آن جمع باشد که خود را یافته باشد. مک مورفی وقتی به کر و لال نبودن رئیس پی می برد و می فهمد که او نه تنها دیوانه نیست بلکه آنقدر زیرک بوده که همه اهل بیمارستان را به بازی گرفته است، خطاب به او می گوید:

«تو همه شونو گول زدی رئیس، تو همه شونو خر کردی!»

و به او پیشنهاد فرار دو نفره از آن «خراب شده لعنتی» (عبارت خود مک مورفی) را می دهد.

رئیس در صحنه ای خطاب به مک مورفی می گوید:

«پدر من مرد بزرگی بود، هر کاری دلش می خواست می کرد برای همین هم خردش کردند. تو این سرزمین صدای هر کس بلند بشه خدمتش می رسند. سفیدها اونقدر آزارش دادند که مرگ براش بهتر از زندگی بود». مک مورفی: «اونو کشتند؟ آره؟» رئیس: «من نمی گم اونو کشتند فقط خردش کردند همینطور که دارند تو رو خورد می کنند.»

این پیشگویی رئیس درست از آب در می آید. مک مورفی، سرپیچی از قوانین را به اوج خود رسانده، با نقشه ای حساب شده اسباب عیش و شادی بیماران را فراهم می کند آن هم در آن فضای خفه و غمزده تیمارستان بیمارانی که تا به حال از این موهبت محروم بوده اند؛ چراکه اصلاً انسان به حساب نمی آمده اند که بخواهند همچون دیگر انسان ها رفتار کنند و طعم شادی را برای یکبار هم که شده در زندگی بچشند. نکته قابل توجه در این صحنه، عمل متقابل مک مورفی نسبت به عادت روزانه خوردن داروست. مک مورفی در شب آخر از پشت میکروفون بخش پرستاران، بیماران را نیمه شب از خواب بیدار می کند و می گوید:

«وقت داروئه!»

و البته این بار دارویی که مک مورفی برای بیماران تجویز کرده است. و در ادامه اثر آن را در بهبودی بیماران شاهدیم: وقتی بیلی را برای عملی که تا قبل از آن حرفش هم تمسخر آنان را برمی انگیخت تشویق می کنند و یا وقتی بازی کردن با رعایت قواعد و به شکل صحیح را یاد می گیرند.

جشن آن شب به پایان می رسد و حالا وقت خداحافظی مک مورفی از بیماران است. مک تا فرار یک قدم بیش تر فاصله ندارد؛ اما به خاطر کمک به بیلی و برآوردن آخرین خواسته اوست که ماندگار می شود و بر حسب اتفاق تا صبح روز بعد خواب می ماند. پرستار راچد که صبح به بیمارستان آمده و همه چیز را فهمیده و این کار مک او را به خشم آورده با سرزنش بیلی و فهماندن به او که این جریان را به مادر وی خواهد گفت، خودکشی او را موجب می شود. خودکشی ای که اینبار موفقیت آمیز صورت می گیرد. پرستار که در کمال رذالت مرتکب چنین جنایتی شده، به راحتی قضیه را تمام شده جلوه می دهد و خطاب به بیماران می گوید:

«بهترین کاری که می تونیم بکنیم اینه که به برنامه روزانه مون برسیم».

همان تکرار عادت ها. عادت هایی که فقط با آنها می تواند مقاصد خود را عملی سازد. مک مورفی که حالا منتظر کوچکترین بهانه بوده، به او حمله ور می شود، او را تا مرز مرگ پیش می برد و موفق می شود کلاه (نماد قدرت) راچد را به خاک اندازد. چیزی نمانده پرستار به طور کامل خفه شود که نگهبانان او را جدا می کنند و این دیگر آخرین تلاش او برای دفاع از بیمارانِ آلت دست راچد است؛ چرا که سزای عملش بلایی است که فکرش را هم نمی کرد، اما رئیس پیش بینی آن را کرده بود. او را خرد می کنند طوری که مرگ برایش بهتر از زندگی باشد. او را واقعاً دیوانه می کنند. رئیس راه بهتر را برای او برمی گزیند و او را از زندگی ای که همه تلاشش رهانیدن دیگران از آن بود، رها می کند.

مک مورفی از قفس می پرد؛ اما نه فقط از قفس تیمارستان که از قفس تن. مک مورفی می رود، اما سخنش در میان بیماران باقی می ماند. آنها راه و رسم درست بازی کردن را آموخته اند و این خود شروعی خوب برای آنان است. رئیس هم که راه فرار را توسط مک مورفی آموخته، آبخوری سنگین وزن را که مک نتوانسته بود از جا بلند کند، روی دوش می گذارد و با آن حصار پنجره را در هم می شکند و فرار می کند. بیماران می گویند مک مورفی فرار کرد و این مک مورفی، حالا رئیس سرخپوست است. در میان این همه، مردی از تبار سرخپوستان باید جای مک مورفی را بگیرد. سرخپوستان، نژادی که در آمریکا به بربریت و بی تمدنی و جهالت شهره بوده اند. و این پایان، خود خالی از معنا و کنایه نیست.

• بازیگران اصلی فیلم

جک نیکلسون: که همراه با سایر بازیگران فیلم، سه ماهی در بیمارستان روانی ایالت اورگن اقامت داشت، در گفتگویی اظهار داشت: «معمولاً برای بیرون آمدن از پوست شخصیت­ام مشکلی ندارم ولی در مورد این یکی، از استودیو به خانه نمی­روم، از یک بیمارستان روانی است که به خانه برمی­گردم.»

واکنش منتقدها به هنرنمایی نیکلسون در این فیلم، مسیر زندگی حرفه­ ایش را تغییر داد. وینسنت کنبی، نویسنده­ نیویورک تایمز نوشت: «نیکلسون با چنان راحتی و وقاری در پوست مک مورفی فرو رفته که دیگر دشوار است او را در فیلم دیگری به یاد بیاوریم.» مجله­ پیپل هم به درستی پیش­بینی کرد: «”پرواز بر فراز آشیانه­ فاخته” باید اسکاری برای نیکلسون به ارمغان آورد که از مدت­ها پیش لیاقت­ش را داشته و شک نیست به عنوان بازیگری شناخته خواهد شد که همچون “مارلون براندو” و “جمیز دین” در ناخودآگاه مردم جا خوش خواهد کرد.»

لوئیز فلچر: در نخستین حضور سینمای­ش در نقش پرستار راچد، در واقع نقشی را ایفا کرد که به یک تیپ آمریکایی معروف شد: یک تشکیلات­چی بی­رحم و عقده­ ای که به هر ترتیب شده می­ خواهد کنترل اوضاع را به دست داشته باشد. فلچر (که شوهرش فیلم را تهیه کرده) خودش از استقبالی که بازی­ش شد، حیرت کرده بود: «حالا یکدفعه باید حواس­م به آرایش موها و سر و شکل­م باشد!»

• جوایز و افتخارات فیلم

فیلم “پرواز بر فراز آشیانه فاخته” موفق به دریافت اسکار در تمام ۵ رده اصلی جوایز (مشهور به “بیگ فایو” Big Five) در چهل و هشتمین مراسم اسکار (۱۹۷۵) شد:

• جایزه اسکار بهترین فیلم

• جایزه اسکار بهترین کارگردان (میلوش فورمن)

• جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد (جک نیکلسون)

• جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن (لوئیز فلچر)

• جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی (لورنس هاوبن، بو گَلدمن)

در رده‌های زیر نیز این فیلم موفق به نامزدی اسکار شد:

• نامزدی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش دوم مرد (برد دوریف)

• نامزدی جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری (هسکل وکسلر و بیل باتلر)

• نامزدی جایزه اسکار بهترین تدوین (ریچارد چو، لیزی کلینگمان و شلدون کان)

• نامزدی جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم (جک نیچه)

و در دیگر جشنواره‌های مهم موفق به دست آوردن دو عنوان ذیل شد:

• جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم درام در سال ۱۹۷۶

• جایزه بهترین فیلم جشنواره بفتا در سال ۱۹۷۶

• پشت صحنه فیلم:

ویل سیمپسون که نقش چیف (مرد سرخپوست) را بازی می­ کند در یکی از پارک­های حفاظت شده نزدیک اورگن کشف شد، همان جایی که فیلمبرداری انجام گرفته است.

• بسیاری از بیمارانی که در محوطه بازی بیمارستان گردش می­ کردند، بیماران روانی واقعی بودند.

• در فیلمنامه آمده که وقتی مورفی پا به به بیمارستان می­ گذارد، روی یکی از نگهبان­ها می­ پرد و ماچش می­ کند. موقع فیلمبرداری میلوش فورمن متوجه شد که واکنش نگهبان به قدر کافی تند نیست و به جک نیکلسون گفت که در عوض روی کله­ نگهبان دومی بپرد. همین مسئله باعث تعجب بازیگر نقش نگهبان دوم شد که چون انتظار چنین کاری را از سوی نیکلسون نداشت، مشتی به او می ­زند.

• شایع است که در صحنه­ شوک الکتریکی دادن به مورفی، جک نیکلسون واقعاً خواسته بود که وی شوک داده شود.

برد دوریف، کریستوفر لوید، ویل سیمپسون و دین آر. بروکس (مدیر بیمارستان روانی اورگن، لوکیشن اصلی فیلم) همگی با همین فیلم کار خود را در عالم سینما آغاز کردند.

کن کیسی که رمان اصلی را نوشته، گفت که هرگز فیلم را تماشا نخواهد کرد و چون برخلاف کتاب، فیلم، ماجراها را از دیدگاه چیف برامدون تعریف نمی­کند، تصمیم داشت از تهیه کننده­ های فیلم شکایت کند و خسارت بگیرد.

آنجلیکا هیوستن، زن زندگی جک نیکلسون در آن زمان، در صحنه­ بازگشت افراد از ماهی­گیری، بر روی پل اسکله دیده می­ شود.

• پس ازفیلم های یک شب اتفاق افتاد و سکوت بره­ ها، پرواز بر فراز آشیانه­ فاخته سومین فیلم تاریخ سینمای آمریکاست که پنج جایزه­ اصلی (فیلم، کارگردان، بازیگر مرد و زن و فیلمنامه) را از آنِ خود کرده است.

• بازیگرها برای غرق شدن در شخصیت خود، در تمامی دوره­ فیلمبرداری در همان بیمارستان روانی زندگی می کردند و حتی در همان جا می خوابیدند. جک نیکلسون این “توی نقش فرو رفتن” را زیاد نمی­ توانست تحمل کند و هر روز موقع ناهار از آنجا خارج می­شد.

لوئیز فلچر تنها یک هفته مانده به آغاز فیلمبرداری قرارداد بازی در فیلم را امضاء کرد، آن هم در شرایطی که پیش از این بارها برای بازی در این فیلم تست بازیگری داده بود، اما کارگردان به او گفته بود که جایی در فیلم ندارد!

جک نیکلسون به جای دستمزد بخشی از فروش فیلم را دریافت کرد.

• گفته شده که اغلب بازیگران حتی پس از پایان فیلمبرداری در نقش های خودشان باقی می ماندند.

• این فیلم در کشور سوئد بین سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۷ به نمایش درآمد که از این حیث رکوردار هم هست.

• به جز سکانس ماهیگیری، تمام سکانس های فیلم در یک برداشت ضبط شد.

•حق ساخت فیلم تا مدتها در اختیار کرک داگلاس بود، اما بعدها پسرش مایکل داگلاس در ساخت فیلم مشارکت کرد.

• در زمان فیلمبرداری، حال ویلیام ردفیلد (ایفاگر نقشِ دالی هاردینگ) مساعد نبود. وی چند ماه پس از پایان فیلمبرداری درگذشت.

• فیلم در زمان اکرانش تبدیل به هفتمین فیلم پرفروش تاریخ سینما شد.

• در رمان، هرگز نام کوچک پرستار راچد را نمی دانیم، اما در فیلم نام کوچک او را میلدرد خطاب می کنند.

جک نیکلسون، دنی دویتو و وینست شیاولی که هر سه در فیلم حضور دارند، بعدها در سری فیلمهای بتمن ایفاگر نقش های منفی شدند. نیکلسون در نقش جوکر، دویتو در نقش پنگوئن و شیاولی هم در نقش گریندر.

انجمن ملی فیلم آمریکا در سال ۲۰۰۷ این فیلم را به عنوان سی و سومین فیلم برتر تاریخ سینما معرفی کرد.

ران هاوارد گفته که “پرواز بر فراز آشیانه فاخته” فیلم مورد علاقه اش است.

• باراک اوباما از این فیلم به عنوان اثر محبوبش یاد کرده است.

• سازندگان برای فیلمبرداری در بیمارستانی که داستان در آنجا رخ می داد، در روز تنها ۲۵۰ دلار هزینه پرداخت کردند.

• رقص سرخپوستی در فیلمنامه اصلی وجود نداشت، این ایده جک نیکلسون بود.

• قرار بود چی بشه، چی شد

کرک داگلاس که حق ساخت فیلم را در اختیار داشت، دوست داشت خودش در این فیلم به ایفای نقش مک مورفی بپردازد، اما در نهایت اعلام کرد که برای بازی در این فیلم زیادی پیر است و نقش مک مورفی را جک نیکلسون اجرا کرد.

• بسیاری از کمپانی های فیلمسازی پیشنهاد ساخت فیلم را رد کردند، چرا که معتقد بودند پروسه طولانی برای ساخت آن لازم است.

لوئیز فلچر قرار بود در فیلم نشویل بازی کند و لیلی تاملین در نقش پرستار راچد به ایفای نقش بپردازد. اما این دو جایگزین یکدیگر شدند.

• قبل از اینکه نقش اصلی به جک نیکلسون پیشنهاد شود، به بازیگرانی همچون مارلون براندو، جین هاکمن و استیو مک کوئین پیشنهاد شده بود.

• بازیگران زنی که نقش پرستار راچد را رد کردند عبارت بودند از: کالین دیوهرست، جین فاندا، ژران مورو، الن برستاین، فی داناوی، جرالدین پیچ، آنجلا لندزبری و آن بنکرافت.

 

اطلاعات کتاب

• کتاب پرواز بر فراز آشیانه فاخته ترجمه ای است از کتاب One Flew Over the Cuckoo’s Nest (به فارسی: یکی از روی آشیانه فاخته پرید) نوشته کن کیسی که نخستین بار سال ۱۹۶۲ توسط انتشارات Viking Press در آمریکا منتشر شد.

 

 

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

کتاب های مشابه با این کتاب

بیمارستان‌های روانپزشکی در ادبیات داستانی

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.