دانلود کتاب در مرز وحشت جلد دوم | لی لی بوک دانلود کتاب در مرز وحشت جلد دوم


رایگان    پولی
سبد خرید (0)

معرفی کتاب

کتاب در مرز وحشت نوشته امیر عشیری، روایت داستان شخصی ایرانی به نام طاهر در دوران جنگ جهانی دوم است که پس از غیبت ناگهانی برادرش، مجبور می شود به استخدام سازمان اطلاعات سری متفقین در ایران موسوم به آ.اس.اس در بیاید که توسط چهار افسر متفق اداره می شد.

خلاصه کتاب

زمان: 1321 هجری شمسی (1942 میلادی)

مکان: ایران، شهر تهران

"طاهر" و برادرش "طالب" تنها فرزندان خانواده خود هستند که در تهران زندگی می کنند. طالب در سال 1317 برای تحصیل طب به فرانسه می رود و در بازه ای که در فرانسه است، پدرشان فوت می کند. طاهر نیز پس از پایان دوره دبیرستان وارد دانشکده حقوق می شود و در سال آخر دانشکده، موفق می شود در اداره سیلو کاری برای خود پیدا کند. او در سال 1321 از این دانشکده فارغ التحصیل می شود و چند ماه بعد نیز طالب از فرانسه به ایران باز می گردد. بعد از سه هفته از ورودِ طالب به ایران و در حالیکه طاهر با او قرار گذاشته برای دیدار مادرشان به کاشمر بروند، در شبی ناگهان غیبش می زند و توسط شخصی مرموز نامه ای برای طاهر می فرستد مبنی بر اینکه حالش خوب است؛ ولی شاید به این زودیها همدیگر را نبینند. با این نامه نگرانی طاهر تا حدودی برطرف می شود.

مدتی بعد نامه های دیگری از طالب بدست طاهر می رسد که مضمونهایی عجیب داشتند. مثلا طالب در نامه ای قیمت حبوبات در تهران را از او پرسیده بود که طاهر نیز جوابش را می نوشت. ماجرا وقتی عجیبتر می شود که روزی طاهر برای بازجویی به عمارت لیستر که محل انتشارات و تبلیغات "متفقینِ" جنگ جهانی دوم بود احضار می شود. تازه آنجاست که متوجه می شود آن شخصِ مرموز که نامه از طرف برادرش آورده بود، جاسوس آلمانی ها بوده و خودش نیز به اتهام جاسوسی برای آلمانی ها زیرنظر بوده و جواب تمام نامه هایی که برای برادرش فرستاده بود، به عنوان مدرک ضبط شده است ...

بخشی از کتاب

در آپارتمانم تنها نشسته بودم. انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم. ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود، از او خبری نبود. نگرانش بودم. فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم. خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد. باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت می داد و پچپچی ایجاد می کرد. تا آنجا که می توانستم خیابان را ببینم، حتی یک مغازه هم باز نبود.چرا اینقدر دیر کرده؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم می کردم. تنها جوابی که می توانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش می شود. باید صبر کرد. سعی می کردم که خود را با تراشیدن علتهایی برای دیر کردنش، تسکین بدهم. پشت سرهم سیگار آتش می زدم. نگاهم به خیابان بود. گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست، گردن می کشیدم و وقتی درشکه را می دیدم، با خودم می گفتم "خودش است." ولی درشکه از آنجا می گذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من، همچنان ادامه می یافت. گاهگاه، عابری دیده می شد که سرش را میان شانه هایش فرو برده، از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جایی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم. چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود، ناگهان در سکوت و آرامش ...

کتاب‌های مرتبط

دیدگاه خود را وارد کنید

پاسخی بگذارید

دیدگاه‌ها

  1. علی گفت:

    سلام علیکم . خسته نباشید.
    بینهایت بابت گذاشتن رمان در مرز وحشت و بقیه رمان های pdf متشکرم.زنده باشید و پاینده.