شاهزاده خوشبخت | لی لی بوک


رایگان    پولی
سبد خرید (0)

شاهزاده خوشبخت

نام کتاب : شاهزاده خوشبخت

نام نویسنده : اسکار وایلد

نام مترجم : علی سلامی

انتشارات : نشر دانش آموز

زبان : فارسی

فرمت : PDF

حجم : ۲٫۳۲MB

تعداد صفحات : ۱۲۳

 

 

 

معرفی کتاب

شاهزاده خوشبخت داستانی است به زبان ساده که نویسنده در آن از ملاقات یک پرستو با مجسمه‌ای می‌نویسد که همگان آن را با نام شاهزاده خوشبخت می‌شناسند، اما این شاهزاده هیچ‌گاه در واقعیت خوشبختی را تجربه نکرده است. تندیس این شاهزاده در میدان اصلی شهر نصب و به یاقوت سرخ و بدنه‌ای از جنس طلا مزین شده بود. به همین دلیل بود که مردم این تندیس را اسطوره خوشبختی می‌دانستند. فقط پرستویی که هر از چند گاهی برای استراحت بر روی آن می‌نشست متوجه گریه‌های شاهزاده می‌شد.

داستان شاهزاده خوشبخت نخستین بار در مجموعه‌ای با همین نام در سال 1888 میلادی منتشر شد؛ داستانی که بارها مورد اقتباس‌های مختلف قرار گرفت و بر اساس آن چند نمایش رادیویی و انیمیشن ساخته شد و همچنین داستان بارها با صدای افراد مختلف ضبط و به بازار راه یافت. از سویی آهنگسازان مطرحی هستند که بر اساس آثار وایلد موسیقی ساخته‌اند و شاهزاده خوشبخت یکی از آن آثار است. "برنارد هرمن" و "مالکولم ویلیامسون" از جمله این آهنگسازان هستند.

در کتاب حاضر علاوه بر داستان شاهزاده خوشبخت، داستانهای زیر را نیز خواهید خواند:

• بلبل و گل سرخ

• پسر ستاره

• غول خودخواه

• پادشاه جوان

• گربه سفید

اسکار وایلد یکی از جنجالی ترین هنرمندان نسلی از نویسندگان و هنرمندان اروپایی است که در برابر مطلق عصر ویکتوریا، مطلقی نسبتا نسبی تر علم می کند. مترجم همچنین می نویسد، آنچه وایلد در این قصه ها مطرح می کند پرسش هایی قدیمی همچون عدالت، عشق، زیبایی، مصلحت، حقیقت و مرگ است که چون با اخلاق واقعیت بیرونی رو به رو می شوند، پرسش هایی تازه ایجاد می کنند و لایه های بالایی راس هرم جامعه را به چالش می گیرند. آنچه افسانه های این کتاب را از افسانه های دیگر متمایز می کند دید تحلیلی و پنجه در افکندن با پرسش های انسان امروز است.

خلاصه کتاب

بخشی از کتاب : شاهزاده شادکام گفت: «در این میدان پایین پای ما دخترک کوچکی ایستاده است و شغلش کبریت‌فروشی است. تمام کبریت‌هایی که داشته از دستش به زمین افتاده و ضایع شده است. اگر دست خالی به خانه برگردد پدرش کتکش خواهد زد. طفلک دارد گریه می‌کند. نه جوراب دارد و نه کفش و سرش هم برهنه است. چشم دیگرم را بکن و به او بده تا پدرش او را کتک نزند.» پرستو گفت: «یک شب دیگر هم با تو می‌مانم، اما از من مخواه که چشمت را بکنم. اگر چنین کاری بکنم دیگر پاک کور خواهی شد.» شاهزاده گفت: «پرستو، پرستو، پرستوی کوچک، به فرمان من عمل کن.»

کتاب‌های مرتبط

دیدگاه خود را وارد کنید

دیدگاهتان را بنویسید

دیدگاه‌ها

دیدگاهی وجود ندارد